مرکز آموزش کاربردی روانشناسی همراه من،
عرفان اصلانی
Psychology With Me, Erfan Aslani Ψ
Post #41
331
قسمت پنجم
@Psy_RR
@Psy_RR
- 🔥 7
- ❤ 4
- 💯 3
- 👍 1
رو @psy_rr
Showing posts older than #42 · Back to latest
یک تراپیست مثل یه آینست که ما میتونیم خودمون رو واضح تر از هر زمان دیگه ای توش ببینیم. به ما نشون میده که ببین اونجایی که داری این رفتار رو تکرار میکنی، در واقع از فلان ترس قدیمی فرار کردی. اون به ما نشون میده چی درون ما در جریانه که خودمون نمیبینیمش.
دوستا و خانواده معمولاً سعی میکنن راهکار مستقیم بدن؛ مثلاً ولش کن، غصه نخور، برو مسافرت. اما تراپیست نمیگه چیکار کنی بهت کمک میکنه بفهمی چرا همیشه توی همون چاله میافتی. بهت نقشه خوانی ذهنت رو یاد میده تا دفعه بعد قبل از اینکه بیفتی توی چاله، متوجه بشی و مسیرت رو کج کنی.
خیلی از ما توی روابط عادیمون دائم نقاب میزنیم. میترسیم که اگه واقعی باشیم بقیه قضاوتمون کنن یا تنهامون بذارن یا حتی ارزشمون رو از دست بدیم. تراپیست تنها کسیه که میتونی پیشش بدترین نسخه خودت باشی و نه تنها، تنهات نذاره و طردت نکنه، بلکه کمکت کنه اون نسخه رو درک کنی و باهاش آشتی شی. وقتی میتونی پیش یک نفر واقعی باشی، کم کم یاد میگیری توی دنیای بیرون هم واقعی تر زندگی کنی.
گاهی ما انقدر اضطراب داریم که سیستم عصبیمون قفل شده. تراپیست و البته گاهی دارو درمانی، کمک میکنه این فشار پایین بیاد. وقتی اضطراب پایین میره، مغز منطقیمون دوباره فعال میشه و اونجاست که میتونیم تصمیم های درستی بگیریم.
𝔖𝔦𝔱𝔞 | سیتا چالش ۳۰ روز ژورنالنویسی (پارت اول) روز ۱: بخش موردعلاقهت از امروز روز ۲: بهترین خاطرهت از امسال تا اینجا روز ۳: شادترین لحظهای که تا حالا تجربه کردی روز ۴: سختترین گریهای که تا حالا داشتی روز ۵: بزرگترین حسرتت روز ۶: موفقیتهایی که به آنها بیشترین…
Forwarded from 𝔖𝔦𝔱𝔞 | سیتا
روز ۱: بخش موردعلاقهت از امروز
روز ۲: بهترین خاطرهت از امسال تا اینجا
روز ۳: شادترین لحظهای که تا حالا تجربه کردی
روز ۴: سختترین گریهای که تا حالا داشتی
روز ۵: بزرگترین حسرتت
روز ۶: موفقیتهایی که به آنها بیشترین افتخار رو میکنی
روز ۷: هرچی به ذهنت میرسه بنویس؛ ۱۰ دقیقه توقف نکن
روز ۸: نامهای به خودت در پنج سال آینده
روز ۹: خاطرهی موردعلاقهت از کودکی
روز ۱۰: به سلبریتی موردعلاقهت چی میگفتی
روز ۱۱: دوست داری ۵، ۱۰ و ۲۰ سال دیگر کجا باشی
روز ۱۲: یک داستان کوتاه
روز ۱۳: الان خوشحالی؟ چرا یا چرا نه؟
روز ۱۴: اگر همین الان میتونستی به جایی منتقل شی، کجا میرفتی؟
روز ۱۵: اولین کاری که اگر در لاتاری برنده میشدی انجام میدادی
روز ۱۶: چه چیزی رو دربارهی خودت میخوای بهتر کنی
روز ۱۷: بهترین ویژگیهات
روز ۱۸: اهداف کوتاهمدت و بلندمدتت
روز ۱۹: چه چیزی رو بیشتر از همه در شریک عاطفیت یا بهترین دوستت دوست داری
روز ۲۰: بیشتر از همه بابت چه چیزی سپاسگزار هستی
روز ۲۱: قرارِ رؤیاییت
روز ۲۲: شغل رؤیاییت اگر پول مسئلهای نبود
روز ۲۳: داستان زندگیت در یک پاراگراف
روز ۲۴: چه چیزی زندگیت رو کامل میکند؟
روز ۲۵: بهیادماندنیترین خوابت
روز ۲۶: بدترین کابوسی که تا حالا دیدی
روز ۲۷: بدترین درد جسمیای که تا حالا حس کردی
روز ۲۸: خجالتآورترین خاطرهت
روز ۲۹: نامهای به کسی که در حق تو بدی کرده
روز ۳۰: جایی که دوست داری بری
در خیلی از فرهنگ ها و خانواده ها مراجعه به روان درمانگر مساوی با دیوونگی، ضعف، بی عرضگی یا آبروریزیه. اینکه همه فکر میکنن من یک دیوونه ام!!!۲. فرهنگ خود اتکایی افراطی:
خیلی ها با این پیام بزرگ شدن: خودت باید درستش بکنی. تراپیست خودت باش. کسی نباید بفهمه چه مشکلی داری. کمک خواستن یعنی کم آوردن!!!۳. شرم:
این نگاه به راحتی آدم رو تنها و فرسوده میکنه.
خیلی ها در اصل از این نمیترسن که درمان کار نکنه. از پذیرش زخم هایی که خوردن، آسیب هایی دارن و ناکارآمدی هاشون میترسن.۴. تجربه های بد:
در حالی که این، یک موضوع عمومیه و همه آدم ها چالش هایی دارن؛ این افراد شرم رو از نقصاشون به شدت درونی سازی و شخصی سازی میکنن. یعنی فقط منم که اینجورم...
همون طور که اول متن گفتم، بعضیا حق دارن محتاط باشن، چون درمانگر قضاوتشون کرده یا خیلی سطحی برخورد شده باهاشون یا نصیحت های دم دستی شنیدن...در ادامه به یک سری از کج فهمی های رایج میپردازم.
پس بخشی از این بی اعتمادی، واقعی و قابل فهمه؛ اما همه حقیقت نیست.
بله آدم ها خیلی وقتا حتی علت دردشون رو میدونن اما فهمیدن علت با توان تغییر دادن الگو و اختلال یکی نیست. مثل اینه که بدونی زخمت از کجاست ولی هنوز پانسمان کردنشو بلد نباشی.۲. من نیازی ندارم اینکه برام حرف بزنه:
درمان فقط حرف زدن نیست. تنظیم هیجان، دیدن الگوها، بازسازی ارتباطت با خودت یا با افراد دیگه و یاد گرفتن تحمل احساسات ناخوشایند هم بخشی از اون درمانه!
و همه اینا از مجرای حرف زدن به دست میاد.
شاید بگین یک دوست هم همین کارا رو میکنه در حالی که دوستان فقط کمک میکنن ما همون الگوهای تکراریمون رو بازسازی کنیم و به فکر آسیبی که در دراز مدت میبینیم نیستن.
در حالی که اینطور نیست. کم کردن فشار از روی سیستم عصبی، برگردوندن خواب، کم کردن شدت اضطراب یا افسردگی و ایجاد فرصت برای درمان بهتر، خیلی وقتا کاریه که قرص برای ما انجام میده. دارو به خاطر شکست نیست مثل یک پل واسه عبور راحت تره!۴. روانپزشک فقط برای دیوونه هاست:
این یکی از قدیمی و آسیب زننده ترین کلیشه هاست. روانپزشک به هر کسی که رنج روانیش نیاز به ارزیابی داره، برای هر کسی که در حال اذیت شدنه کمک میکنه؛ چه از ناتوانی توی تصمیمگیریای کوچیک چه از یک بیماری وحشتناک مثل اسکیزوفرنی.
«چجوری میتونم فعالیت سیستم سمپاتیک رو کمتر کنم؟ چه جوری میتونیم این روزها آرامش بیشتری داشته باشیم؟ چجوری اضطرابمون کمتر میشه؟»
ما راجع به اجتناب دیشب صحبت کردیم، ولی امشب میخوام از مدل سالمش براتون حرف بزنم.
خیلی وقت ها دنبال کردن اخبار هیچ کمکی به ما نمیکنه و اجتناب کردن از این موضوع، موجب هیچ اختلال و مشکلی در زندگی روزمره نمیشه.
یکی دیگه از کمک هایی که میتونیم به خودمون بکنیم، کمتر چرخیدن در اینستاگرام و تلاش برای مواجهه با ترس هامونه که دقیقا برعکس اجتنابه. ولی اینجا ما داریم از محرک های حواس پرتی فاصله میگیریم.
و پیشنهاد میکنم از بحث های فرسایشی این روزا هم فاصله بگیرید.
همه اینا موقعیت های استرسزا میسازن.
اینکه من حس کنم همین لحظه، در همین جا هستم، یک تمرین خیلی خوبه که چندین نفر از دوستانم هم انجامش میدن و خیلی از روان شناسها پیشنهادش میکنن.
میتونید به دو صورت انجامش بدید. یکی اینکه نگاه کنید به محیط و اسم پنج چیز رو نام ببرید. شاید سادگیش گول زننده باشه ولی بهش اعتماد کنید.
یکی دیگه از تکنیکا اسمش(پنج چهار سه دو یک) هست. یعنی در لحظه ای که ایستادید، پنج چیز رو میبینید و اسمشون رو نام میبرید؛ چهار چیز رو میشنوید و اون صدا رو شناسایی میکنید؛ سه چیز رو لمس میکنید، مثل سه نوع بافت مختلف؛ بافت چرم کت، بافت نخ شلوار؛ دو چیز رو بو میکنید و یک چیز رو مزه میکنید.
قرار نیست که این کارها رو کامل و به شکل مرتب انجام بدید. موضوع چیه؟ موضوع اینه که ما با درگیر کردن حواس پنجگانه اضطراب و تپش قلبمون رو کمتر میکنیم.
ذهنی که داره خیلی جلوتر از ما میره نیاز داره دوباره به جای خودش برگرده.
یک راه دیگه، تنظیم از مسیر بدنه؛ از طریق بدن. من در چند موضوع به این مسئله میپردازم.
اول تنفس: اگر بازدم طولانی تری از دم داشته باشید و کمی آزاردهنده بودنش رو تحمل کنید، تاثیرش رو میبینید.
هوا رو بدید داخل و تایم بازدم، سعی کنید به آرامی هوا رو خارج کنین.
یک تکنیک دیگه ۵دقیقه دویدن با سرعت بالاست.
چرا؟ چون خیلی وقت ها، از دیدگاه روان شناسی تکاملی، اضطرابی که ما تجربه میکنیم به خاطر اینه که جونمون در خطره و بدن یاد گرفته که اون رو با فرار کردن از حیوانات وحشی تداعی بکنه! وقتی که شما میدوید، به حد زیادی اون اضطراب کم میشه.
و نیازی به اشاره نداره که بگم خواب، غذا و نوشیدن آب کافی خیلی مهمه؛ چون اگر همین ها رعایت نشن، میتونن به سادگی وضعیت روانی ما رو به خطر بندازن؛ بدون اینکه حتی اختلالی داشته باشیم.
بتهوون اینجا بهجای هیجان بیرونی، روی فشار درونی و سکون سنگین خودش تمرکز میکند. حس کلی اثر، شب، تأمل، فقدان و تنهایی نجیبانه ای است که به درازا میکشد.
این موومان بیشتر از آنکه فریاد بزند، در سکوت درد میکشد.
روانشناسے، ریشه و روایت یکی از همراهان: چجوری کسی که تو بی معنایی فروریخته، این شکل تمریناتی رو انجام بده؟ سؤال خیلی مهمیه. چون وقتی آدم توی بیمعنایی فرو رفته باشه، مشکلش این نیست که ایده خوبی برای شروع نداره. من با کمک «طرحواره درمانی» و «روانشناسی انگیزش و هیجان» پاسخ میدم.…

روانشناسے، ریشه و روایت دیشب با داستان سوگ ناتماممون و زندگی در ابهام آشنا شدیم؛ داستان همون رولت روسی. اما چطور در جهانی که قول هیچ چیزی رو به ما نمیده باید نفس بکشیم؟ حقیقت اینه، این آینده چیزی نیست که ما براش نقشه کشیده بودیم. وقتی تصویر آیندهای که توی ذهنت ساختی از بین میره،…

پس با موج پیش میره؛ به امید سازگاری و همزیستی. در بحرانهای جمعی، این آدمها ممکنه خیلی ساکت به نظر بیان؛ ولی ساکت بودن همیشه نشانه آرامش نیست. گاهی نشونهی اینه که شخص برای زنده موندن، قطع امید کرده.
این مدل میتونه خودش رو به شکل، خشم زیاد، کنشگری بیوقفه و کنترلگری نشون بده.
فرار، حواس پرتی، شوخی، بیحسی، عقلانی سازی، گسست روانی، غرق شدن در محتوای اینستاگرامی، یا حتی بیانگیزگی…آیا بعضیها واقعا بیخیالن؟
جوک ساختن از بدبختی هم گاهی همینجاست. از بی رحمی و بی خیالی نیست، تلاشیه برای کمتر درد کشیدن یا فرار از درد اصلی.

پیکاسو در کوبیسم دنبال نمایشِ یک لحظهٔ ثابت نبود، بلکه میخواست چند زاویه از یک سوژه رو همزمان نشون بده.
در این نگاه، چهره یا بدن، یک شیء ساده نیست؛ چیزیه که باید تحلیل، شکسته و دوباره ساخته شه.
پیکاسو با حذف توهم عمق و پرسپکتیو کلاسیک، بیننده رو مجبور میکنه به ساختار نگاه کنه، نه فقط ظاهر.
«قدمی در میان زمان» اثری ملتهب و بیانگر، اما برونگرا، سفری در میان لایههای گذشته و اکنون. پیانوی جاشوا سیدمن بیشتر از آنکه فقط یک ساز باشد، نقش راوی را دارد؛ کسی که بدون کلام، در تکههای شکستهی خاطرات جا به جا میشود و از آن میگوید.
اینجا زمان فقط یک خط مستقیم نیست.
این بخش یک تاریخچهی تکاملی عمیق داره. بدن ما برای جهانی ساخته شده که خطرها معمولاً کوتاه و واضح بودند؛ مثل حملهی یک حیوان وحشی یا یک موقعیت فوری که باید ازش فرار میکردیم.اما بخشِ دیگهای هم هست که شبیه همون مثال ترمزِ ماشینه؛ اسمش سیستم پاراسمپاتیکه. این بخش به بدن پیام میده که فعلا خطری نیست؛ میتونی استراحت کنی، غذا رو هضم کنی، بخوابی و کمی از حالت آمادهباش بیرون بیای.
مشکل این روزهای ما اینه که خطرها نه کوتاهن، نه واضحن و نه قابل فرار کردن. یه خبر میتونه فشار زیادی از ناامنی رو به ما تحمیل کنه. فشار اقتصادی یا آینده مبهم ممکنه هفتهها و ماهها ادامه داشته باشه و بدن ما نمیتونه متوجه بشه که توی چه شرایطی پاش رو از روی پدال گاز برداره و ترمز بکشه.وقتی سیستم سمپاتیک مدت زیادی روشن بمونه، طبیعیه که ما به مشکلاتی مثل تپش قلب، فشار خون، داغ شدن بدن، گرفتگی شونه، بههمریختن خواب و حساس شدن معده و روده دچار بشیم؛ چون اون استراحت و هضم غذا توی سیستم پاراسمپاتیک اتفاق میافته که غلبه کمتری توی بدن ما داره این روزها.
مطمئنم با وجود شیوههای مقابله متفاوتمون، با وجود ذهنیتهای متفاوتی که همه ما داریم، خیلی وقتا شده که توی بدنمون آرامش نداشتیم. دستهامون به سرعت تکون تکون میخورده یا میلرزیده. حس میکردیم به شکل اجباری باید پاهامون رو تکون بدیم، ضربان قلبمون بالا رفته، بدنمون خیلی زود داغ میشده، تنفسمون نامنظم بود یا دائم نفس رو حبس میکردیم، یا تند تند دم و بازدم...خب ماجرا چیه؟ داستان اینه که سیستم عصبی ما سالهاست توی حالت بقا گیر کرده. حتی قبل از شرایط جنگی و قبل از این برزخ عذابآور، ما با بحرانها و فرابحرانهای زیادی دستوپنجه نرم کردیم. همگی ما پدال گاز رو محکم چسبوندیم به کف ماشین. با آدرنالین، با ضربان قلب بالا، تلاش کردیم که یا بجنگیم و یا فرار کنیم...
چطور بدویم؟
چطور حل کنیم؟ چطور بجنگیم؟ چطور مراقب باشیم؟
آخرین باری که آرامش داشتیم کی بود؟ آرامشی که داشتیم دقیقاً چه جور حسی داشت؟؟


این نقاشی لوسیفر را لحظهای پس از رانده شدن از بهشت به تصویر میکشد. او بر صخرهای نشسته و با نگاهی آمیخته به خشم، غرور، اندوه و تحقیر به اطراف مینگرد. کابانل در این اثر، سقوط را فقط بهعنوان یک رویداد مذهبی نشان نمیدهد، بلکه آن را به شکلی انسانی و احساسی تصویر میکند؛ لحظهای که شکوه، زیبایی و قدرت با شکست، تنهایی و طردشدگی در هم آمیختهاند. به همین دلیل، این تابلو یکی از شناختهشدهترین تصویرها از لوسیفر در هنر قرن نوزدهم به شمار میآید.