مرکز آموزش کاربردی روانشناسی همراه من،
عرفان اصلانی
Psychology With Me, Erfan Aslani Ψ
Post #20
178
پیج اینستاگراممون هم میتونید فالو کنید❤️
- ❤ 8
- 👍 3
- 🔥 3
- 🕊 1
رو @psy_rr
Showing posts older than #21 · Back to latest
روانشناسے، ریشه و روایت نام نقاشی: پسرِ گمشده - The Prodigal Son نقاش: جان مککالَن سوان - John Macallan Swan تاریخ: ۱۸۸۸ میلادی سبک: رئالیسمِ متأخر / نقاشی رواییِ ویکتوریایی با حالوهوای نمادگرا کشور: بریتانیا 🇬🇧 محل نگهداری: تیت، لندن خلاصهٔ داستان: اثر از تمثیل انجیلیِ…

اولین موضوع ما ترس عمیق و تکراریمون از کامل نبودنه. خیلی از ماها اسمشو گذاشتیم کمالگرایی، در حالی که اسم درستترش نقصهراسیه!فقط یک حرکت کوچیک و کاربردی کافیه تا به بدن و روانت بگی:
حرکت قهرمانانه، تحول بزرگ، برنامهٔ خفن برای زندگی لاکچری؛ اینا قولهای پوچ روانشناسی زرده...
البته کامل نبودن جرات میخواد. چون اون والد سختگیر دیگه پیش تو نیست که هروقت کاری رو انجام میدی بهت بگه: (کافی نیست! اینکه چیزی نیست! چرا انقدر کم؟ چرا از فلانی بهتر نشدی؟ چرا؟ چرا؟ اینکه انقدر خوبه، حیف نیست یه عیب کوچیک داره؟) ولی یه قسمتی از وجودت شده. همونی که «جفری یانگ» بهش میگه «والد درونی شده»، و «فروید» بهش میگه «سوپر ایگو.»
پس بخاطر سخت بودنش بهت حق میدم و هیچ اشکالی نداره اگه نمیتونی آزادانه و خودانگیخته انجامش بدی🫂
«تاریخِ شخصیِ خودم را ثبت میکنم. من اینجا بوده ام.»
«من هنوز در این قلمروی کوچک، تصمیم گیرنده هستم و عاملیت دارم.»
«من هم همینقدر ترسیده و بلاتکلیفم ولی با هم در این مسیر هستیم.»
«تلاش کن و پشتکار داشته باش تا در آینده به چیزهایی برسی.»
«تمرین های لنگر انداختن در واقعیت.»

این اثر نمادینترین تصویر از «والایی» در تاریخ هنر است. مردی با قامت استوار و لباس مرتب بر فراز صخرهای تند ایستاده و به اقیانوسی از مه خیره شده است. فریدریش با پشت کردن فیگور به ما، دعوتمان میکند تا از دریچه چشم او به بیکرانگی نگاه کنیم.
در این نقاشی، تضاد میان صخرههای سخت و تاریک در پیشزمینه با مه نرم و روشن در دوردست، نمادی از جدال میان قطعیت حال و ابهام آینده است. مرد در نقطهای ایستاده که راهی به جلو ندارد؛ او در مرز بین زمین سفت و خلأ معلق مانده است. این همان لحظهٔ «بُهت» است؛ جایی که انسان در برابر عظمت هستی و ناشناخته بودن مسیر پیشرو، هم احساس قدرت میکند (چون بر قله ایستاده) و هم احساس ناچیزی و تنهایی مطلق.
نقلقول مرتبط از نیچه:
«آنکه با هیولاها میستیزد، باید بپاید که خود در این میان هیولا نشود.»
هر روز یک خبر، یک تحلیل، یک شایعه، یک تکذیب، «شاید»، «اما»، «اگر»، «فعلاً»، «خواهیم دید»
«بالاخره امنم؟»
«میتوانم برنامهریزی کنم؟»
«شرایط باثبات است؟»
«آرام نباش؛ هر لحظه ممکن است همهچیز به فاجعه ختم شود.»
«آیا میتوانم پدر/ مادری بشوم که دوست داشتم باشم؟»
«آیا میتوانم آن هنرمندی بشوم که رؤیایش را داشتم؟»
«آیا مسیر برای من باز میشود، یا قرار است تمام انرژیام صرف دوام آوردن و فقط زنده ماندن شود؟»

خلاصهٔ داستان:
اثر از تمثیل انجیلیِ «پسر گمشده» الهام دارد: جوانی که سهم ارثش را میگیرد، آن را از دست میدهد و در نهایت، تنها و تهیدست میان خوکها به حضیض میرسد. این لحظه، پیش از بازگشت او نزد پدری است که در داستان، با بخشش پذیرایش میشود.