🖋 جهاندار و پروردهی روزگار
. . . . . . .
استاد مجتبی مینوی در یادداشتی به نام «نسخههای خطی قدیم باید ملاک تصحیح متون ادبی بشود» (مینوی و شاهنامه)، نوشته است:
🔻بر عدهای از مطلعین معلوم شده است که در طول مدت هزار سالی که از عهد فردوسی میگذرد، هزار شاعر گمنام آمدهاند و در لابلای ابیات فردوسی ابیاتی از خود گنجاندهاند، غالب این شعرها سست و رکیک است و واضح است که نمیتواند از فردوسی باشد. مثلا در داستان رستم و سهراب نامهای کیکاووس به رستم نوشته به او خبر میدهد که پهلوانی با سپاهی از تورانزمین آمده است بیا و او را دفع کن.
فردوسی میگوید که این نامه را به ثنای رستم آغاز کرد:
نخست آفرین کرد بر پهلوان
که «بیداردل باش و روشنروان»
دویست سال پس از مرگ فردوسی یک نویسندهی اصفهانی بنام بنداری که مقداری از شاهنامه را به عربی ترجمه کرده است در باب این نامه گفته است «صدَّرهُ بالثناء علیه». اما یکی از خوانندگان یا کُتّابِ شاهنامه نپسندیده است که اینجا کیکاووس بر خلاف معمول عمل کرده و آفرین بر خداوندگار را ترک کرده باشد، شعر فردوسی را تغییر داده و چنین کرده است:
نخست آفرین کرد بر کردگار
جهاندار و پروردهی روزگار
دگر آفرین کرد بر پهلوان
که «بیداردل باش و روشنروان»
مرد آنقدر ابله بوده که نمیفهمیده استعمال «پروردهی روزگار» در حق کردگار، زبان فردوسی نمیتواند باشد، بلکه هیچ فارسیزبانی چنین غلطی نمیکند.🔺
در اینجا با سخن مینوی دربارهی افزوده بودن این بیت در شاهنامه کاری نیست. آیا کاربرد «پروردهی روزگار» دربارهی پروردگار، درونمایهای ناهمساز با یزدانشناسی چیره بر زبان فارسی بود؟ چنانکه هیچ فارسی زبانی نمیتوانست چنین سازهای را بپروراند و به زبان آورد؟
روشن نیست اشاره مینوی به زبان فارسی، تنها پیشینهی یزدانشناخت در زبان فارسی را دربر میگیرد؛ یا چون فارسی در پیوستگی با عربی پیش رفته است، به آن نیز برمیگردد. با کنار گذاشتن زبان عربی، یزدانشناخت فارسی به چند نوشتار بازمانده از ادب مزدیسنایی فرومیکاهد؛ اما یزدانشناسی به زبان عربی، سرچشمهی اندیشه و پویشهای کراننگرانهی ایرانیان بوده است.
یکی از سروران اندیشه در فرهنگِ عربی، ابنعربی است. او در فراز آشوبندهای از فصوص میگوید:
فأنی بالغنی و أنا، أُساعده فأسعده؟
لذاک الحق أوجدنی، فأعلمه فأوجده
[و او کجا بینیاز باشد، آنگاه که من به یاری او برمیخیزم؟
مرا برانگیخت، تا او را دریابم و برانگیزانم]
سخنان ابنعربی چنان برآشوبنده بود که تاجالدین حسین خوارزمی در بازخوانی این فراز، به راستی از سخن بازماند، و به زبانی تیره و زهداندود نوشت:
«از کجا او را غنا باشد، از ما[؟] مطلقاً، و حال آنکه ما مساعدهء او میکنیم در ظهور اسماء و صفاتش
«... لاجرم من نیز درمییابم او را در جمیع مظاهرش، و اظهار میکنم مر محجوبان را در آن مظاهر» (شرح فصوص ۱، ۲۵۷).
آیا میتوان همآهنگی این سخنان در فصوص را با سخن دستبرنده در شاهنامهی فردوسی از گونهی رخدادی سرسری شمرد، و همچنان بر آن بود که زبان فارسی نمیتوانست پروردگار را پروردهی روزگار بخواند؟ با این همه، این سخنان را نمیتوان نشانهای از بالندگی اندیشهی بروننگرانه به دین دانست. سرشت پروردگار از دید یزدانشناسی به اندیشه در نیامدنی است؛ پس هر آنچه سخنگویان دربارهی هستی او بیاندیشند و به زبان آورند، از گونهی پرورندگی بُودش و پایایی او است.
سعدی از آنجا که فهم اوست، سخن گفت
ورنه کمال تو، وَهْم کی رسد آنجا
● در پویهی زبان فارسی
گزیدهی یادداشتها در فرهنگ، زبان و ادبیات
https://t.me/OnPersianLanguage/