معرفی چند کتاب که طی چند ماه گذشته خوانده ام و الزاما کتابهای جدیدی نیستند
یک: پدرخوانده نوشته ماریوپوزو هرچند فیلم سهگانهاش نیز شاهکار است اما خواندن کتابش لطفی دیگر دارد. کتاب بسیار جذاب است و مساله قدرت، خانواده و حتی اخلاقیات در بستر مافیا را روایت می کند. زبان روایت ساده است اما موثر. شاید قویترین جنبه روایت، شخصیتپردازی مایکل کورلئونه باشد. البته که برخی قسمتها کمی اغراق و عامهپسندی هم دارد اما بدلیل وجه واقعگرایانهاش ارزش خواندن دارد حتی اگر فیلمش را چند بار دیده باشید.
دو: آوای آتش و یخ: وقتی این کتاب را شروع کردم سریال بازی تاج و تخت را ندیده بودم. کتاب اما خیلی عالی است. پیچیده با جهان سازی بسیار غنی و تعداد زیاد شخصیت. تعلیقی که در خواندن این کتاب تجربه میکنید، کمیاب است. جرج آر آر مارتین در حذف شخصیتها نیز بسیار بیرحم است. اما مساله مهم این است که آر آر مارتین هنوز این مجموعه کتاب را به اتمام نرسانیده است. اما باز هم ارزش دارد این پروژه بزرگ خواندنی را شروع کنید.
سه: فابیان از اریش کستنر با اریش کستنر در دوران کودکی و با کتاب کلاس پرنده آشنا شده بودم که بارها در آن دوران خواندمش. این کتاب اما یک تصویر تلخ از فروپاشی است. فروپاشی آلمان درست قبل از به قدرت رسیدن نازیسم. روایت ساده اما تاثیرگذار است. بخصوص در نشان دادن پوچی و انفعال قشر روشنفکر. کتاب کوتاهی است اما انتقادی و ارزشمند.
چهار: پدران و پسران نوشته ایوان تورگنیف این شاید معروفترین کتاب تورگنیف بود که سالها میخواستم بخوانمش. کتابی ارزشمند است بخاطر بیان برخورد نسلها. وقتی کتاب را می خوانید و میبینید که ۲۰۰ سال پیش نیز جوانها، منتقد نسل قبل بودند میفهمید که دنیا همیشه همینگونه بوده است. اما کتاب در مورد ظهور نیهیلیسم در روسیه نیز هست و شخصیت عجیب و چند لایه بازارف. کتابهای کلاسیک کمی آراماند اما بسیار تاثیر گذارند
پنج: آرایش دشمن از املی نوتمب این کتاب را برای آن در اینجا آوردم که بگویم برخی کتابها به خاطر پوسته ظاهریشان معروف می شوند اما واقعا عمق ندارند. یک سری پیچش روانشناختی دارد و غافلگیریهایی اما اجرای بشدت تصنعی و اغراق آمیز.
شش: چرا شد محو از یاد تو نامم از افسانه نجم آبادی کتاب شامل نه مقاله است از نجم آبادی که پژوهشگر و استاد دانشگاه هاروارد در رشته مطالعات زنان است. کتاب حول محور زن در ایران است برخی مقالات در مورد نقش محوری زنان در برخی وقایع تاریخی مانند مشروطه است و برخی دیگر از مقالات سعیای است بر اصلاح برخی دیدگاههای سنتی ایرانی در مورد زنان. کتابی است ارزنده و جذاب برای خواندن
هفت: برادران کارامازوف از داستایوفسکی این کتاب را یک بار در سن ۲۰ سالگی خوانده بودم و تاثیرش همچنان در من باقی بود و الان مطمئن شدم که باید دوباره بخوانمش. رمانی فلسفی- روانشناسانه با بررسی ایمان، اخلاق و آزادی. دیالوگها بسیار غنی و ماندگار. خواندنش در برخی قسمتها دشوار می شود اما ارزش تلاشش را دارد.
هشت:خاطرات یک ضد قهرمان از کورنل فیلیپوویچ ما معمولا داستانهای قهرمانان جنگها را خوانده ایم. اما این کتاب روایتی است اول شخص از فردی که در زمان جنگ دوم جهانی و حمله آلمان به لهستان، فقط میخواهد جان خود را نجات دهد و هیچ چیز دیگری برایش مهم نیست. روایتی است بینظیر. با اینکه روایتگر داستان فقط به خود میاندیشد ما کم کم با او همراه و همدل میشویم. چون میبینیم که اگر ماهم جای او بودیم دقیقا همین کارها را می کردیم.
نه : بیرون از مولینگار اثر جان پاتریک شنلی نمایشنامهای از سرزمین ایرلند با مفاهیمی چون عشق، تنهایی، زمان و میراث خانوادگی. قصه ساده است اما وقتی میخوانیم خود را در آن می یابیم که آدمها ناتواناند از گفتن آنچه که می خواهند بگویند، حتی پس از گذشت سالها. آدمها به خاطرهها، عادتها و غرورها چسبیده اند و انقدر در گذشته و سوء تفاهمها زندگی کرده اند که نمی توانند هیچ حرکتی حتی در جهت بهبود خود انجام دهند. پشت گفتگوهای ساده کتاب ترس عمیقی از تنهایی، پیری و مرگ جریان دارد. نمایشنامه بیرون از مولینگار درباره دیر رسیدن به زندگی است و اگر فکر میکنید که به زندگی دیر رسیده اید یا نرسیده اید این کتاب برای شماست.
ده: آدمخواران اثر ژان تولی کتاب در مورد جنون جمعی است. در مورد یک واقعه تاریخی که وقتی متوجه می شوید واقعا این اتفاقات افتاده است بهت زده می شوید اما بعد میبینید همین تاریخ پردرد کشور خودمان آکندهاست از این جنونهای جمعی. کتابی است مهم و تاثیر گذار.
چیزهایی هستند که تمام میشوند ولی اثری از آنها در ذهن می ماند و قطعه Afterglow از Our Ceasing Voice بیان موسیقیایی همین حس است. شروع قطعه بسیار ظریف است. صدای زنگ مانند و فضای سینتی سایزر یک خلا سرد ایجاد میکند و بعد هارمونی آرام آرام وارد می شود. ورود درام و گیتارها نقطعه عطف قطعه است. گیتارها بجای اینکه ریف مشخص و تهاجمی ارائه کنند گویی تبدیل به یک دیوار می شوند. این همان چیزی است که باعث می شود قطعه علی رغم ساختار ساده و کوتاهش، عمق پیدا کند.
جذاب ترین ويژگی Afterglow احساس تعلیق است. موسیقی دائما بین تاریکی و روشنایی مبهم معلق است. عنوان قطعه نیز با این ویژگی صوتی هماهنگ است. خود نور نیست. انگار قطعه درباره لحظهای است که چیزی تمام شده اما اثرش هنوز در فضا باقی است. صدای Reinhard Obermeir حالت عجیبی دارد. بیشتر حامل یک بافت و احساس است تا نمایش توانایی خوانندگی. آواز درون موسیقی حل می شود.
کوتاه بودن قطعه نیز مساله مهمی است. Our Ceasing Voice در آثار دیگر طولانی شان، فرصت زیادی برای گسترش ایدههایشان داشتند. اما Afterglow همه چیز را در ۴ دقیقه فشرده می کند.
موسیقی در ساخت یک فضای عاطفی بسیار موفق عمل میکند. از اندوه شروع می کند، به نوعی رهایی نزدیک میشود اما هیچگاه به روشنایی کامل نمی رسد. همین نرسیدن است که این قطعه را خاص می کند. قطعه نه تاریک است و نه امیدوار. در لحظهای میان پایان تاریکی و شروع نور، معلق میماند
ما امروز از این هیجان زده ایم که هوش مصنوعی میتواند براحتی برایمان کد بنویسد و بسرعت نرمافزار، اپلیکیشن یا وبسایت بسازد. اما شاید این هیجان ما را از پرسش مهمتری غافل کرده باشد.
تا امروز منطق فناوری این بوده که نیازی وجود دارد، برایش نرم افزاری می سازیم، کاربری این نرم افزار را تهیه کند و استفاده می کند. هوش مصنوعی این فرآیند را ارزان و سریع کرده است. اما ممکن است در نهایت چیزی بنیادی تری تغییر کرده باشد. با این مسیری که هوش مصنوعی پیش می رود اصلا چرا در آینده نزدیک ما به نرمافزار و اپلیکیشن و وب سایت نیاز داشته باشیم؟ کمی فکر کنید. همین الان هم بوی الرحمن خیلی از نیازها میاید. یعنی در آینده اصلا نیازهایی که الان بدیهی اند اساسا وجود ندارند یا شکل و معنای آن تغییر خواهند کرد. چه نیازی است که اپلیکیشنی باشد وقتی شما بتوانید با خود ابزار هوش مصنوعی کارهایتان را انجام دهید. وقتی بتوانید با خود هوش مصنوعی تقویم کاریتان را چک کنید، هتلهای مورد نظر را بررسی کنید، بلیط بگیربد و هتل رزرو کنید. در چنین جهانی ممکن است اپلیکیشنها لزوما نابود نشوند اما آنچه که کاربر با آن مواجه است قصد و هدفش است نه اپلیکیشنها.
این مساله را میتوان به بقیه نیازهای فعلی نیز تعمیم داد. خیلی از کارهایی که الان با هوش مصنوعی انجام می دهیم و از انجام آنها هیجان زده می شویم احتمالا در آینده نزدیک اصلا دیگر وجود ندارند که بخواهیم آن نیازها را رفع کنیم. نوشتن؟ تهیه مقاله؟ نقد فلسفی؟ عکاسی؟ نقاشی؟ تولید پادکست؟ نوشتن کتاب؟ فیلم ساختن؟ موزیک ساختن؟
روزی خواهد آمد که دیگر هیچ انگیزهای برای این خلق کردنها برایمان نخواهد ماند. نه اینکه نتوانیم اما وقتی بهترش را هوش مصنوعی می سازد دیگر چه انگیزه مالی یا غیرمالی میماند که ما انجامش دهیم.
شاید در آینده نزدیک ما فقط نظاره گر کارهایی باشیم که هوش مصنوعی انجام می دهد.
وقتی به سالهای طولانی سلطه قدرت بیمهار بر سرنوشت یک جامعه می اندیشیم، باید به آنچه هرگز مجال بودن نیافته نیز فکر کنیم. به انسانهایی که می توانستند شاعر، نویسنده، دانشمند، فیلسوف یا معلمی بزرگ باشند اما همه نیروی زندگی خود را صرف دوام آوردن کردند. به ایدههایی که پیش از بروز به سکوت سپرده شدند و به تاریخی که می توانست چهره دیگری داشته باشد.
در چنین شرایطی آینده نیز بازنویسی میشود. بیآنکه ردی بگذارد مسیر هزاران امکان را تغییر می دهد. این تغییر چنان آرام است که نسلهای بعد نبودن آن امکانها را طبیعی می پندارند.
چنین خسارتهایی قابل شمارش هم نیست. میتوان تعداد ویرانهها را شمرد اما چگونه میتوان شعری را که هرگز سروده نشد، فیلمی که ساخته نشد، یا معلمی که هرگز نتوانست شاگردانی درجه یک بپرورد را به حساب آورد؟
در مسلک عارفان، هر انسان جلوهای یگانه از حقیقت است. آینهای است که هیچچیز دیگری جای آن را پر نمیکند. اگر چنین باشد، هر استعداد خاموش، هر اندیشهای که در سکوت فرسوده شد و هر رویایی که پیش از طلوع رنگ باخت، هر یک کاسته شدن سهم جهان از یک حقیقت است.
برخی دورانها همیشه بر شانههای تاریخ سنگینی می کنند به خاطر همه آنچه نگذاشتند به جهان بیاید. همه آنچه که هیچ گاه فرصت شدن پیدا نکردند.
آلبوم Come Clarity از In Flames با یک طوفان آغاز می شود. بی هیچ مقدمهای شما خود را در میان یک دریای طوفانی خواهید یافت.
اما قبل از صحبت در مورد این قطعه آغازین، باید بدانیم که Come Clarity یکی از منسجمترین آثار In Flames است. مانند داستانی است که در قطعات پی در پی خود از خشم انسان معاصر میگوید نسبت به وضعیت فعلی، شناخت ساختارهای مخرب اجتماعی، برگشتن به خود، امید و ناامیدی، بیان رنج، دیدن حقیقت، خلاء پس از شناخت حقیقت، و اینکه زندگی در کلیت خود یک مبارزه است و این مبارزه هیچگاه تمام نمی شود. انسان بالاخره باید بفهمد که معنا چیزی نیست که جهان به او بدهد بلکه با وجود همه رنجها باید خود آن را بیافریند. شاید همین ویژگیهای مفهومی باشد که Come Clarity بعد از بیست سال هنوز یکی از ماندگارترین آثار متال بشمار می رود.
قطعه آغازین این آلبوم با عنوانی شروع می شود که اصلا و ابدا تعارف ندارد :Take This Life . از همان ثانیههای اول، بدون مقدمه و بدون فرصت، شنونده را در طوفانی از ریفهای تهاجمی و فریادهای آندرس فریدن غرق می کند. و شنونده می فهمد قرار است تجربهای شنیداری از رنج داشته باشد.
ریفها مدام ما را به جلو هل میدهند و اجازه تامل نمیدهند اما ( شاید این خصوصیت مهم این قطعه و بسیاری از کارهای In Flames به عنوان یک گروه ملودیک متال باشد) در میانه این هیاهو، ملودی به صورت درخشانی حضور دارد. مانند زیبایی در دل ویرانی. این تعادل بین خشن بودن و ملودیک بودن باعث می شود که این قطعه برای شنوندگانی که متال گوش نمیدهند هم قابل شنیدن باشد.
شاید در نگاه اول این قطعه دعوتی به مرگ و نابودی بنظر آید اما در متن ترانه، مساله فراتر از این است. راوی خطاب به جهان می گوید که اگر قرار است این شکل زیستن تحمیل شده و تهی از اصالت سهم من باشد، آن را پس بگیر. وقتی زندگی ادامه دارد اما فاعلیت از بین رفته باشد و انسان بجای زندگی، فقط در حال واکنش نشان دادن به وقایع باشد، فریادهای این قطعه معنای اعتراض به زیستنی خواهد بود که امکان شکوفایی را از انسان گرفته است. و شاید معنای Take this life پایان دادن به یک شیوه زیستن باشد و نه پایان دادن به زندگی.
موسیقی این قطعه برخلاف بسیاری از آثار همنوع خود، خشونت را به نمایش تبدیل نمیکند. میخواهد شنونده را درگیر کند. شنونده احساس میکند این خشم، خشم او نیز هست. خشم علیه فاصله میان آنچه هست و آنچه می توانست باشد. در پایان آنچه میماند همان کاتارسیسی است که از دوران نمایشنامه های تراژدی یونان، هنر همیشه در پی آن بوده است.
این آلبوم در تاریخ موسیقی متال نقش مهمی در معرفی سبک ملودیک متال به نسل جدید داشت.
تذکر: اگر از شنیدن آثار متال ناخشنود می شوید از خیر شنیدن این قطعه بگذرید و به همان متن فوق بسنده کنید.
امروز خبر درگذشت موزیسین فرانسوی kavinsky در سن ۵۰ سالگی منتشر شد. کاوینسکی از چهرههای معروف موسیقی الکترونیک فرانسه و از پیشگامان سبک Synthwave بود. سبکی که از موسیقی فیلمها و بازیها الهام می گرفت تا فضایی آینده نگر خلق کند
با قطعهای به نام Nightcall که در فیلم Drive استفاده شد، معروفیتش زیادتر هم شد. این قطعه عملا تبدیل به هویت آن فیلم شد و بسیاری معتقدند که موفقیت این قطعه باعث موج تازهای از علاقه جهانی به سبک سینت ویو شد.
کاوینسکی نشان داد که موسیقی الکترونیک میتواند با خلق اتمسفر، حس و روایت، یک اثر ماندگار بسازد
صحنه ای در فیلم The Assassination of Jesse James by the Coward Robert Ford است که خیلی عجیب است. دوربین در نمای نزدیک جسی جیمز را نشان میدهد که به قاب عکس روی دیوار خیره شده و همان لحظه شلیک رابرت فورد از پشت به سرش، آنچنان قوی و مهلک است که او را به تابلو می کوبد.
بسیاری از وسترنهای کلاسیک، مرگها را قهرمانانه نشان می دهند اما اینجا برخورد گلوله با بدن، سنگین است. گویی فیلم اصرار دارد که یادمان نرود اسطورهها هم گوشت و استخوان دارند و رفتار گلوله با آنها تفاوتی ندارد. نوعی نمایش مرگ که توسط ضربه گلوله به تحقیر کشیده می شود. این عین واقعیت است و مانند همه واقعیتها سخت.
اما کلیت فیلم بر ایده روایت ها تاکید زیادی دارد. اینکه ما همه چیز را از خلال روایتها درک می کنیم. که شاید اصلا امکان دسترسی بی واسطه به چیزها و آدمها نباشد. اینکه هر انسانی برای ما تنها از خلال زبان، خاطره، روایت، نگاه دیگران و تفسیرهای خودمان ظاهر می شود. هر رابطه انسانی از همان ابتدا با تفسیر شروع می شود. حتی نزدیکترین روابط. اینکه ما با نسخههای ذهنی از دیگران زندگی می کنیم نه با خود آنان.
رابرت فورد این فیلم نیز دقیقا بیان همین موضوع است. هیچگاه با جسی جیمز واقعی ملاقات نمیکند بلکه با اسطوره اوست که زندگی می کند. حتی واقعیات جدیدی که می بیند نیز در قالب همان تصویر ذهنی بازنویسی می شود.
گاهی فکر می کنیم یا شاید خوش خیالی میکنیم که در نهایت واقعیت می تواند روایت ها را اصلاح کند. اما در عمل اغلب این روایتها هستند که حقیقت را جذب و در خود هضم می کنند. اگر واقعیتی با داستان مسلط سازگار نباشد، در اغلب اوقات این واقعیت است که فراموش میشود و نه داستان. این خاصیت حافظه جمعی است. حافظه جمعی در همین ایران خودمان را ببینید. بیشتر از آنکه آرشیوی از واقعیت باشد، کارخانه تولید روایت است. آنچه که باقی می ماند در اکثر اوقات توصیف دقیق گذشته نیست. هر واقعه تاریخی، پس از پایان یافتن، کمکم از تجربه زیسته جدا میشود و به داستان تبدیل میشود. جزئیات، تردیدها، تناقضها و ابهامها حذف میشوند و جای خود را به روایتی تر و تمیز میدهند تا جامعه بتواند آن را به نسل بعد منتقل کند.
گلوله ای که به سر جسی جیمز شلیک می شود، فرآیند جایگزینی حافظه فردی با حافظه جمعی را آغاز می کند. چند سال بعد مردم دیگر جسی جیمز را یک یاغی نمیدانند . آنها در باره افسانه جسی جیمز صحبت می کنند
نمی شود از این فیلم گفت و ذکری از موسیقی آرام و مهلک نیک کیو نداشت. موسیقی فیلم گویی زمان را کش می دهد و انسان را از واقعیت جدا می کند و به روایت می دوزد. موسیقی مرتبا ما را مجبور می کند که به یاد بیاوریم آنچه می بینیم خاطرهای است که بارها روایت شده و هر بار مقداری از واقعیت آن کاسته شده است.
در برخی فیلمهای پساآخرالزمانی، غیر از مشکلات و فجایع متعدد، یک مشکل دیگر هم خودنمایی می کند. وقتی کسی بیمار می شود، بهخصوص بیماری جدی، عملا هیچ کاری از هیچ کسی ساخته نیست. نمونه این داستان را در فیلم Road که کتابش را کورمک مک کارتی بزرگ نوشته و نیز فیلم Finch به خاطر میاورم.
ما علم را به صورت مجموعهای از گزاره های صادق تصور میکنیم. اینکه اگر حقیقتی کشف شد، برای همیشه به دارایی بشر افزوده شده است. امااین فیلمهابه درستی نشان میدهند که حقیقت، تا زمانی که نتواند در جهان عمل کند، فرقی با جهل ندارد.
پزشکی مدرن فقط معرفت بدن نیست. نوعی قدرت بر بدن است. اما این قدرت نه از ذهن پزشک، بلکه از کل شبکهای برمیخیزد که او را احاطه کرده است. آنچه بیماری را درمان میکند، پیوند میان دانش پزشک، نهادها، فناوری، اقتصاد، آموزش، اعتماد، تقسیم کار و زمان است. اگر این پیوند گسسته شود، از دانش فقط خاطرهای باقی می ماند.
فرمول ساخت پنیسیلین در کتابها موجود خواهد بود اما تا زمانی که پیش شرطهای متعدد اجتماعی، صنعتی و فناوری فراهم نباشد، پنیسیلینی وجود نخواهد داشت و حتی ممکن است آدمها از یک عفونت ساده بمیرند.
آنچه که ما دانش می نامیم در واقع در جهان بیرون توزیع شده است نه در مغز انسان. در آزمایشگاهها، کارخانهها، دانشگاهها، زبان تخصصی، زنجیرههای تامین. مغز انسان تنها یکی از گرههای این شبکه است. اگر به هر دلیلی این شبکه کار نکند، آنچه در مغز انسان باقی میماند، تاثیری نخواهد داشت.
مدرنیته باعث برون سپاری تواناییهای انسان شده است. انسان مدرن برخلاف انسان پیشامدرن، خود بسنده نیست. این ویژگی ناگزیر تمدن است. تمدن بیش از آنکه چیزی تولید کند، چیزها را ممکن کرده است. حقایق علمی بدون تمدن هرگز به رفاه، درمان یا نجات تبدیل نمیشوند. و حالا یک مساله دیگر. تمدن مدرن بخش زیادی از توانایی های انسان را به نهادها برون سپاری کرده بود. اما تفکر آخرین قلمرو انسان بود که برون سپاری نشده بود
اما با ظهور AI ، انسان برخی از فرآیندهای شناختی خود را نیز به شبکهای بیرون از ذهنش منتقل می کند. مثل تحلیل، تولید ایده، ترجمه، برنامه ریزی. بنابراین هوش مصنوعی فقط یک فناوری جدید دیگر نیست. مرحلهای جدید در تاریخ برون سپاری شناخت است. اگر واقعهای باعث فروپاشی زیرساختهای دیجیتال شود، انسان حتی نمیتواند مانند امروز فکر کند و برنامه ریزی کند. نه به خاطر اینکه هوشش را از دست داده بلکه چون بخش مهمی از فرآیندهای اندیشیدن دیگر در مغزش رخ نمیدهد هر چه تواناییهای بیشتری را برون سپاری کنیم، وابستگی بیشتر می شود. هر چند بنظر گریزی از این مسیر تمدنی نیست. اما بهایش در فجایع خواهد بود. وقتی قدرت ذهن در جهان شبکه توزیع شده باشد، ذهن انسان دیگر یک پدیده بیولوژیک نیست و بیشتر به یک پدیده شبکه ای تبدیل خواهد شد که بخشی از توانایی هایش خارج از مغز و در زیرساختهای تمدن جریان دارد.
یکی از ویژگیهای کمتر دیده شده شبکه های اجتماعی، الزام بیسابقه به بیان است. قبل از شبکه های اجتماعی، سکوت یک وضعیت طبیعی بود و وقتی انسان حرفی برای گفتن داشت، سخن می گفت. اما الان سکوت، اصلا قابل پذیرش نیست. هر رویداد سیاسی یا اجتماعی، هر بحران، هر اتفاقی که توجه جامعه را جلب میکند، این انتظار را ایجاد می کند که همه باید موضعی داشته باشند.
این مساله، حتی معنای نظر داشتن را هم عوض کرده. قبلا نظر حاصل یک پروسه بود: زمان، مطالعه، تجربه، تامل و گاه تردید. اما الان نظر، یک واکنش آنی باید باشد. فاصله میان مواجهه با رویداد تا اظهار نظر، به چند دقیقه و ساعت کاهش یافته است. الان ما به کارخانه همیشه فعال برای تولید موضع تبدیل شده ایم. ارزش اجتماعی ما نیز بر اساس حضور مستمر و اظهار نظر سنجیده میشود. تازه، هر اظهار نظری هم پسندیده نیست: باید سریع، قاطع و ترجیحا احساس برانگیز باشد.
تناقضهایی هم ایجاد می شود: به خاطر سرعت اظهار نظر در مورد همه چیز، مجالی برای شکلگیری نظر وجود ندارد و بنابراین بسیاری از این مواضع، باز نشر عاطفی بقیه مواضعی هستند که توسط دیگران ساخته شده اند. مثال واضحش، انبوه استوریهایی که با موسیقی جنوب با تمهای یکسان این روزها می بینید.
حتی می توان به این وضعیت، استبداد اظهار نظر گفت. این استبداد دیگر حاصل سازوکارهای حکومتی نیست بلکه از دل جامعه فعال در شبکه های اجتماعی ایجاد شده است. حالا سکوت، هزینه دارد. اگر در مورد مساله ای صحبت نکنی، متهم به بی تفاوتی، نااگاهی یا حتی همدستی می شوی. حالا دیگر انسان برای حفظ جایگاه اجتماعی خود باید سریعا موضع بگیرد.
این فشار دائم، یکی از ارزشمندترین فضائل فکری را نیز نابود می کند. توانایی گفتن نمیدانم. در فلسفه قدیم تا معاصر، اعتراف به نادانی آغاز دانایی بود. اما در عصر شبکه های اجتماعی، ندانستن، مساوی است با شکست. هر کسی باید پاسخی سریع و آماده داشته باشد. الان دیگر گفتگو برای اعلام هویت است. اظهار نظرها برای یافتن حقیقت نیست. برای اینکه اعلام شود من به کدام گروه تعلق دارم.
جوامع امروز که همه در حال اظهار نظر هستند، فقط مشغول تولید نویز بیشتر هستند. و هر نویزی، راه را برای کشف حقیقت، سخت می کند
هیچ دوچرخه سواری نمی گوید که میخواهم قهرمان رشته جاده شوم. تصحیح میکنم، حداقل هیچ دوچرخه سواری که من میشناسم. اما رویای خیلی از دوچرخه سوارهایی که میشناسم، رکاب زدن راحت در صعود مسیرهای شیبدار اطراف محل زندگیشان است. آنجا دیگر رقیبی نیست و درفتی نیست و تکنیک پیشی گرفتن از بقیه نیست. فقط خودتی و خدای .. نه ببخشید خودتی و شیب و جاذبه و صدای نفسهای تندت. دوچرخه سواران شیبرو که توانایی صعود راحت دارند، از دور به طور متناقضی آرام به نظر میایند انگار نه انگار که توان خروجیشان به آستانه رسیده است. به آرامی صعود می کنند و در ذهن خود غرق اند و شاید تنها ریتم تنفس و ضربان قلبشان را دنبال میکنند. هر چه هست، همان زمانی که دیگر رکاب زنان درگیر ریههایشان، عضلات چهارسر ران و سوزش ساقها هستند، آنها تصویری را به نمایش میگذارند که حاصل ساعتها تمرین است.
البته که سریع بودن در مسیرهای مسطح خیلی جذاب است اما توانایی سریع رفتن در صعودهایی باشیبهای ۱۰ درصد و بیشتر، نوعی افتخار افسانهای است. تصور کنید که در هوای گرم تیرماه در یک شیب سخت بشدت مشغول رکاب زدن و عرق ریختناید، تمام بدنتان داغ شده، ریههایتان می سوزد و … و همان موقع یک دوچرخه سوار براحتی با سرعتی که در ذهنتان نمی گنجد از کنارتان رد می شود. هر جور حساب میکنید، نمیشود این توانایی را در قالب رقم و عدد درآورد. این توانایی حاصل ماهها و سالها تمرین و صدها تصمیم دقیق در مورد تغذیه، خواب، وزن بدن و ریکاوری است.
مسیرهای سربالایی در خاطره دوچرخه سواران بشدت حک میشوند. چون بالارفتن کند است و هر شیب جدیدی که در جلویتان ظاهر می شود مانند پتکیاست بر جسم نحیفتان که از قبل خسته است. همه بده بستانهای مسیرهای سربالا را از حفظ می شوید و حتی در Strava برای همه این قطعات سخت مسیر، نامهای مشخص وجود دارد و رکورددارانش مشخصاند و رکورد شما نیز پس از پایان سواری، ثبت است بر جریده عالم. کاری نمی شود کرد.
وقتی جاده به سمت بالا می رود و شما از دور آن اوجش را میبینید، هیچ شکی ندارید که دقایقی سخت و کشنده اما کاملا زیبا و عادلانه در پیش روی شما است. هرچه جاده بالاتر می رود، سرعت بیشتر افت می کند و همه میدانند که بعدش چه می شود: باید حداقل آنقدر توان داشت که دوچرخه نایستد و مجبور نباشی که دوچرخه را دستت بگیری و بروی. این دیگر نهایت شرم است در بین دوچرخه سواران! هر چند قانون نانوشتهای هست که وقتی دوچرخه سواری به شیب نزدیک میشود و میبیند که برخی دوچرخه را در دست گرفته اند و می روند، به آنها، خداقوت هم میگوید.
کم کم که قویتر شوی و حس کنی که می توانی از برخی شیبها بالا بروی، نسبت به برخی چیزها وسواس پیدا میکنی. مهمترینش وزنت است. آها. این همان نقطه عطف زندگی دوچرخه سوار است. اگر وزنم را ۵ کیلو کم کنم، نسبت پاور به وزنم بهتر می شود و همین شیب را با همین توان بهتر می روم. نسبت پاور به وزن خب خیلی مهم است. از یک طرف پاور و تواناییات را اضافه می کنی و از سوی دیگر وزن را کم می کنی. نه فقط وزن خودت. وزن دوچرخه، وزن متعلقات. حتی قمقمه سبکتر انتخاب می کنی و کولهات در روزهای شیب با روزهای جاده، فرق دارد. چرا؟ شیب ناگهان ۱۰درصد می شود و میبینی که دوچرخه سواری که از کنارت به راحتی عبور کرد و حتی صدای نفسش را نشنیدی، حداقل ۲۰ سال از تو مسنتر است. شیب ها به طور عادلانهای همه چیز را بر میز قضاوت میگذارند
و شیبها هم یکشکل نیستند. بعضی مسیرها از زنجیرهای از سربالاییهای متفاوت ساخته شدهاند. تصور کنید مسیری یکساعته پیش رو دارید که در آن شش یا هفت قطعه سربالایی، هر کدام با طول، شیب و شخصیت متفاوت، در انتظارتان هستند. فاصله میان آنها گاهی مسطح است و گاهی تنها شیبی ملایم دارد که فرصتی کوتاه برای نفس تازه کردن فراهم میکند، اما هرگز اجازه نمیدهد بدن کاملا بازیابی شود. برخی از این شیبها کوتاهاند، اما آنقدر تند که تنها چند دقیقه رکاب زدن روی آنها میتواند ضربان قلب را به حداکثر برساند. در مقابل، بعضی دیگر شیبی متوسط دارند، اما آنقدر طولانیاند که گویی پایانی برایشان وجود ندارد.
و شیبها اعتیاد آورند. چون هر بار که از آنها بالا می روی، توانايیات بهتر می شود و حتما بزودی برمیگردی که با این توانایی جدید، شیب را باز محک بزنی. حتی گاهی یک شیب را چند بار بالا و پایین می روی تا قویتر شوی. و بقیه می بینند که دوچرخه سواری تنها یک مسیر سخت ۳۰ دقیقهای را سه بار یا چهار بار بالا و پایین می رود. هر کسی فکری می کند در موردش.
دوچرخهسوارهای شیب رو، از رنج کشیدن لذت نمی برند. اما رنج کشیدن آنها برای بقیه خیلی ساده و راحت بنظر میرسد. چون هیچ رنجی از صورتشان خوانده نمی شود.
متنی که در پی میاید تنها برای عاشقان #ادبیات ممکن است جالب باشد
اخیرا دوست عزیزم مهدی صائبی جلسهای برگزار کرد با عنوان خوانش و تحلیل داستان های کوتاه النپو که خب مانند همه جلسات مهدی، پر از جذابیت و نکتههای جالب برای دوستداران ادبیات بود. بعد از جلسه که فقط صوت آن را شنیدم،سوالی برایم پیش آمد که هرچند بسیاری از آثار پو را خوانده ام اما اولین بار در چه زمانی با آلن پو آشنا شدهام.
در دوران کودکی کتابی از ژول ورن میخواندم به نام کاشفین قطب جنوب. در رمان ژول ورن از همان ابتدا ارجاعات متعددی به کتابی به نام { ماجراهای آرتور گوردون پیم} نوشته ادگار آلن پو بود. ارجاعات به گونه ای بود که شخصیتهای داستان ورن، آن کتاب را نه یک اثر خیالی که یک سفرنامه واقعی می دیدند. و به گونه ای این مساله بیان می شد که برای من خواننده کتاب ژول ورن نیز این مساله واقعی می نمود که فردی به نام گوردون پیم وجود داشته و سفری عجیب و پر از عناصر مرموز داشته و حالا ژول ورن میخواهد دنبالهای تخیلی بر آن اثر بنویسد. یعنی اثر ادگار آلن پو را واقعی می دانستم و اثر ژول ورن را تخیلی و ادامهای بر آن.
مشخصا در آن زمان آن کتاب ادگار آلن پو را نتوانستم بیایم. اما در ارجاعات متعددی که در کتاب ژول ورن وجود داشت مشخص بود که سفر گوردون پیم فاجعه بار بوده است چون در کشتی که بسمت قطب می رفتند شورش رخ داده بود، عده قلیلی از جمله پیم زنده ماندند اما بعلت نبود غذا مجبور به قرعه کشی بین بازماندگان شدند تا یک نفر را بکشند و از گوشتش بخورند. در ادامه سفر نیز سرزمینهای عجیبی را میبینند و رنگهای عجیبی و مردمان مرموزی و موجودات عجیبی.
ارجاعات به صورت موازی با داستان ژول ورن پیش می رفت یعنی کارکترهای ژول ورن تصمیم گرفتند در همان مسیری که گوردون پیم کتاب آلن پو رفته بود سفر کنند تا پی به اسرار این سفر عجیب ببرند. هر چقدر در مسیر جلوتر می رفتند چیزهایی مییافتند که داستان پو را تایید می کرد. آخر داستان گوردون پیم عجیب می شد وقتی پیم به دورترین نواحی قطب جنوب می رسید، به صورت متناقضی آب گرمتر میشد، مه سفیدی ظاهر می شد، پرندگان عجیبی دیده می شدند و در پایان هم ناگهان داستان قطع می شد و سرنوشت آرتور گوردن پیم مشخص نمیشد و همین پایان بندی خوانندگان قرن نوزدهم را گیج کرد و مشهور شد.
حالا تفاوت ژول ورن و پو مشخص می شد. ژول ورن تقریبا ۶۰ سال بعد به سراغ این اثر ادگار الن پو رفته بود. یعنی تفاوت سالهای ۱۸۳۸ تا ۱۸۹۷ و وقتی ادگار الن پو درگذشته بود ژول ورن هنوز جوانی ۲۰ ساله بود. پو نویسنده ای بود که ابهام، ترس و راز را دوست داشت اما ژول ورن حتی وقتی تخیل می کرد معمولا میکوشید برایش توضیحی علمی یا شبه علمی ارائه کند. در پایان کتاب ژول ورن، برای عناصر مرموز و اسرار آمیز داستان پو، توضیحی علمی مرتبط با پدیدههای طبیعی ارائه میدهد. در واقع ژول ورن، راز را از قلمرو وحشت گوتیک به قلمرو ماجراجویی علمی منتقل می کند یعنی همان ژانر علمی تخیلی امروزین. رنگ سفید در رمان آرتور گوردن پیم، نشانه ترس و تهی بودن است اما ژول ورن می کوشد این سفیدی رازآلود را از حیطه کابوس بیرون بکشد و به واقعیت فیزیکی برگرداند
و جالب اینکه اچ. پی. لاوکرفت بعدها در کتابی که نوشت از همان فضای رازآلود قطب جنوب آلن پو الهام گرفت. به معنای دیگر، آلن پو، معما را ساخت، ژول ورن آن را توضیح داد و لاوکرفت دوباره آن را به قلمرو وحشت و ناشناختگی برگرداند.
چند سال قبل بالاخره کتاب ماجراهای گوردون پیم از آلن پو را یافتم و خواندم و برای نبوغ ادگار آلن پو و ژول ورن، صلوات فرستادم
How can I read @leviathan_nmr without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for Leviathan: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does Leviathan have?
Leviathan (@leviathan_nmr) has 278 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does Leviathan know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.