صحنه ای در فیلم The Assassination of Jesse James by the Coward Robert Ford است که خیلی عجیب است. دوربین در نمای نزدیک جسی جیمز را نشان میدهد که به قاب عکس روی دیوار خیره شده و همان لحظه شلیک رابرت فورد از پشت به سرش، آنچنان قوی و مهلک است که او را به تابلو می کوبد.
بسیاری از وسترنهای کلاسیک، مرگها را قهرمانانه نشان می دهند اما اینجا برخورد گلوله با بدن، سنگین است. گویی فیلم اصرار دارد که یادمان نرود اسطورهها هم گوشت و استخوان دارند و رفتار گلوله با آنها تفاوتی ندارد. نوعی نمایش مرگ که توسط ضربه گلوله به تحقیر کشیده می شود. این عین واقعیت است و مانند همه واقعیتها سخت.
اما کلیت فیلم بر ایده روایت ها تاکید زیادی دارد. اینکه ما همه چیز را از خلال روایتها درک می کنیم. که شاید اصلا امکان دسترسی بی واسطه به چیزها و آدمها نباشد. اینکه هر انسانی برای ما تنها از خلال زبان، خاطره، روایت، نگاه دیگران و تفسیرهای خودمان ظاهر می شود. هر رابطه انسانی از همان ابتدا با تفسیر شروع می شود. حتی نزدیکترین روابط. اینکه ما با نسخههای ذهنی از دیگران زندگی می کنیم نه با خود آنان.
رابرت فورد این فیلم نیز دقیقا بیان همین موضوع است. هیچگاه با جسی جیمز واقعی ملاقات نمیکند بلکه با اسطوره اوست که زندگی می کند. حتی واقعیات جدیدی که می بیند نیز در قالب همان تصویر ذهنی بازنویسی می شود.
گاهی فکر می کنیم یا شاید خوش خیالی میکنیم که در نهایت واقعیت می تواند روایت ها را اصلاح کند. اما در عمل اغلب این روایتها هستند که حقیقت را جذب و در خود هضم می کنند. اگر واقعیتی با داستان مسلط سازگار نباشد، در اغلب اوقات این واقعیت است که فراموش میشود و نه داستان. این خاصیت حافظه جمعی است. حافظه جمعی در همین ایران خودمان را ببینید. بیشتر از آنکه آرشیوی از واقعیت باشد، کارخانه تولید روایت است. آنچه که باقی می ماند در اکثر اوقات توصیف دقیق گذشته نیست. هر واقعه تاریخی، پس از پایان یافتن، کمکم از تجربه زیسته جدا میشود و به داستان تبدیل میشود. جزئیات، تردیدها، تناقضها و ابهامها حذف میشوند و جای خود را به روایتی تر و تمیز میدهند تا جامعه بتواند آن را به نسل بعد منتقل کند.
گلوله ای که به سر جسی جیمز شلیک می شود، فرآیند جایگزینی حافظه فردی با حافظه جمعی را آغاز می کند. چند سال بعد مردم دیگر جسی جیمز را یک یاغی نمیدانند . آنها در باره افسانه جسی جیمز صحبت می کنند
نمی شود از این فیلم گفت و ذکری از موسیقی آرام و مهلک نیک کیو نداشت. موسیقی فیلم گویی زمان را کش می دهد و انسان را از واقعیت جدا می کند و به روایت می دوزد. موسیقی مرتبا ما را مجبور می کند که به یاد بیاوریم آنچه می بینیم خاطرهای است که بارها روایت شده و هر بار مقداری از واقعیت آن کاسته شده است.
Post #202
304
- ❤ 8
- 🙏 3
- 👍 1