مـــــــــــــــــــــــــــالیخولیــــــــــــــــــــــــــــا
🔘 دکتر نصرت الله پورافکاری روانپزشک بنام و برجایی بود. سی و چند سال پیش استاد ما بود. می گفت هر کس که بعنوان بیمار به شما مراجعه کرد قبل از هر معاینه و مصاحبه ای از او بپرسید خوابت چطور است؟ اگر گفت خوب است درِ اتاق معاینه را نشانش بدهید و از قول من بگویید بفرما شما هیچ مشکلی ندارید! اما اگر نشانه ای از اختلال خواب در کسی دیدید یقه اش را رها نکنید. دقیقن اصطلاحش این بود خواب خراب، خانه خراب. می گفت خوبی و خرابی هر جامعه ای را از الگوی خواب اهل آن جامعه بفهمید!
🔘 حالا بعد از سی و چند سال من این سوال را از خودم می پرسم که «کابِرا»۱ خوابت چطور است؟ و جواب می شنوم که خرابِ خراب. افتضاح. مصیبت. آش و لاش. پریشان و پریده. خواب کجا بود؟ مخلوطی از بیداری و بیماری و بیزاری. خوابم اما خمیازه می کشم. بیدارم و کابوس می بینم!
✍ خواب دیدم رفته ام شاهرود پارک خارتوران. هوا «تَئْمِ توزْ»۲. نه شب بود نه روز. آفتاب در گلوی افق گیر کرده بود. یوزپلنگی بر «آسو»۳ ایستاده بود و مرگ مثل ماری بر اندامش پیچیده. خونش مکیده و استخوانش تکیده. به ستوه آمده از بی مهری زمین. نه پای رفتن داشت و نه نای ماندن. لحظه به لحظه در مغاک مرگ فرو می رفت. از رنج رها می شد. و دوربین ها زوم بودند برای زدن. باد از چهار جهت می وزید و مرگ از همه سو می رسید. من دیدم و دوربین ها ثبت کردند که زیبایی به چه زشتی و زجری جان داد. در مرگ مظلومانه یوز خارتوران خارشتر ها شیون می کردند. زاغ بورها سیلان و سرگردان گاه به راست می رمیدند و گاه به چپ می دویدند. «قیچ»۴ ها «قیرّ و قَرّ»۵ می کردند. «دِرمَنه»۶های داغدار رخت سیاه پوشیدند. جلوی چشم دوربین ها یک یوز دیگر را گم کردیم!
✍ خواب دیدم از تبریز می رفتیم ارومیه. کشتی ها در دریاچه ارومیه حرکت می کردند. مینی بوس دانشکده را سوار کشتی کردیم و خودمان رفتیم روی عرشه. آسمان آبی بود و هوا آفتابی اما، ناخدا گفت خاک از آسمان می بارد. بلا از زمین می جوشد. گفت زالوها گلوی زمین را گرفته اند. گفت قحطی آب می شود ما خندیدیم و او گریه کرد. به جای آب در منجلاب پیش می رفتیم و کشتی به گِل نشست. جلوی چشم همه ما دریاچه ناپدید شد. تمام. انگار که از اول نبوده است. در بیابان گم شدیم. بهروز گم شد. علی گم شد. حالا امروز از آن سی و چند نفر همکلاسی سه چهار نفر بیشتر نمانده است. دریاچه که گم شد همه ما هم گم شدیم. حالا نه در خواب که در بیداری می بینم آن جغرافیا که دریا بود بیابان شده است. بیابان!
✍ خواب دیدم خط آتش از مریوان تا کوچه ایثار پنج آمده است. آتش در مریوان بود و ما در خانه می سوختیم. خبری از آتش نشانی نبود. چند نفر به شکل و شمایل فرشته ها بال بال می زدند. پروانه هایی به شکل آدمیزاد. عاشقان آب و آینه و درخت. آریایی های اصیل. اسبی دیدم که ایستاده میان دارهای بلوط سوخته بود. «کورکوره»۷ ای برای کبک سوخته ای مویه می کرد. لاک پشتی قهر کرده بود و سرش را از لاکش بیرون نمی آورد. ماری التماس می کرد و آب می خواست. میان آن دوزخِ دود هواپیمایی از بالای سرمان رد شد. کاک سالار گفت چهل تُن آب بارش است می بَرَد آتش جنگل های مارماریس ترکیه را خاموش کند. مار گفت کاش اینجا هم مارماریس بود و اشک گوشه چشمش را با آستین پاک کرد!
✍ خواب دیدم سال ۱۵۲۵ است. رفته ایم شمال. بچه های کیانمهر روی و موی سفید کرده بودند. به من می گفتند حضرت خضر! هر چه می رفتیم دریا پیدا نبود. دوازده ساعت بود که از تهران زده بودیم بیرون اما هنوز به دریا نرسیده بودیم. از پیرمردی پرسیدم پدرجان دریای خزر کو؟ نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت حالت خوش نیست انگار آثار باستانی؟ صد سال پیش که من و تو هنوز جوان بودیم رفیق نارفیقی داشتیم به نام پوتین. نامرد چنگ انداخت و گلوی خزر را گرفت. راه بر رودها بست. آب ها را آواره کرد. شقی تر از شمر بود آب را به روی دریا بست. آغوش خزر خالی ماند. مادری بود که بچه به شیر داشت، سینه هایش را قطع گردند. دق کرد. آب بود بخار شد و رفت. این گودال که هر چه می روی و می دوی به ته آن نمی رسی میراث آن دریاست.
🔘 کار ما از اختلال خواب گذشته است استاد پورافکاری. جهان ما جنوب جهنم شده است. جنون و جنایت در جان ما رسوب کرده است. ما همه دچار مالیخولیای مزمن شده ایم. دیوانه نیستیم حضرت استاد، دیویم دیو!
درد نهفته ما را جستجو کن.
هر چه داری برای ما رو کن.
«بعد از نوشتن این متن مطلع شدم که استاد پورافکاری ماه گذشته از دنیا رفته است، روانش انوشه و جایگاهش فردوس فرین»
پ.ن.
۱،لفظی برای مخاطب ساختن، ترکیبی از کاکا و برادر؟
۲،غبار آلود، گرد و خاک.
۳،افق
۴،بوته ای غالب در پارک ملی خارتوران.
۵،سر و صدا، جیغ و داد.
۶،پوششی گیاهی در پارک خارتوران.
۷،پرنده ای شکاری، دال.
@Khapuorah
#ماشااکبری
Post #90
5.25K
- 👏 14
- 👍 5