✍ خدا بگویم چکارشان کند این زن و شوهر را. اُستاد بدلکاری بودند. آخرت ظاهرسازی. رفتار و روابطشان بیست سال مثل چوب و چماق بر مغز و مِلاج ما کوبیده شد. هزار جنبه و جنجال در زندگیشان بود. یکی همین مسخره بازی غذا خوردن در یک بشقاب. رفتاری که برای دهه پنجم عمر هر آدمی خیلی پسند و پیراسته به نظر نمیآید!
✍ خبر همکاسگی نجمالدین و نیمطلا را اوّلین بار مادربزرگ سر زبانها انداخت. یک روز رفته بود پیششان. دیده بود زن و مرد با هم و در یک ظرف غذا میخورند! حالا یا از سر سادگی یا از روی رندی خبر را اینطور به دیگران گفته بود که این بندگان خدا کاسه و کَمچِه کم دارند و مجبورند در یک بشقابِ غذا بخورند! راوْ راه افتاد و مانند آب در خاک راهش را پیدا کرد. زنها یک کلاغ چهل کلاغ کردند. گلوله برف را غلتاندند و غلتاندند و بزرگ و بزرگتر کردند. کار به جایی رسید که بعضی گفتند هر سه لقمه که میخورند قاشقهایشان را با هم عوض میکنند! گلیمِ گُفت و گلایه پهن شد و هر کس بر گوشهای از آن نشست و چیزی گفت؛ خدا شانس هم بدهد مثل شانس نیمطلا بدهد! حالا خوب است نیمطلا است اگر تمام طلا بود برایش چهکار میکردند؟ زنها از رفتار نجمالدین نیزه و نشتر ساختند و فرو کردند در گودی «گُردالِه»۱ مردها. همه جا حرف از عشق و علاقه نجمالدین و نیمطلا بود. شده بودند متر و معیار تفاهم و تشابه. افسانه لیلی و مجنون صورت حقیقت به خود گرفته بود. مردم لیلی و مجنون افسانهای را در وجود نجمالدین و نیم طلا میدیدند.
✍ حسادت حسابی گُل کرده بود. حسودها با حیف و حسرت میگفتند این زن و مرد هیچ وقت پیر نمیشوند! خوبترها و خیرخواهها میگفتند خوش به روزگارشان و برایشان سلامتی و صمیمیت بیشتر آرزو میکردند. عشق افسانهای فقط ذهن و زبان زنها را آشفته و آشوب نکرده بود. سبکسری نجمالدین سنگ همه مردها را سبک کرده بود. بسیاری از مردان که بارها از این بابت سرکوفت و سرزنش شنیده بودند با کنایه و کراهت رفتار نجمالدین را وارونه روایت میکردند. زن ذلیل بی عرضه! چاپلوسِ چوتاش! نجمالدین نجار بود. رفتار و رابطه نجمالدین با نیمطلا بقیه مردها را زار و زمینگیر کرده بود. با کمترین اعتراضی زنها راه و رفتار نجمالدین را مثل کلوخ توی سر و سینه مردها میکوبیدند!
✍ همکاسگی نجمالدین و نیمطلا حسابی صدا کرده بود. به قول امروزیها ترند شده بود. بسیاری برایشان بهبه و چهچه میکردند. پشت سرشان البته اَه اَه و پیف پیف هم زیاد بود! آنها که مثل گربه دستشان به گوشت زندگی دلخواه نمیرسید میگفتند این رفتار اَخ و اُف است. آنها که جرعهای از جذبه و جلای مهربانی چشیده بودند برایشان اوف و آفرین خرج میکردند.
✍ نجمالدین گاهی میآمد پیش پدر برای اختلاط و اخبار. تسبیح میچرخاند. میگفت و میشنید. چایش را بدون قند مینوشید و به قول خودش راهِ روزگار را کوتاه میکرد. پدر که در گفتگو همیشه رُک و رُفته بود در یکی از این رفت و آمدهای عصرانه از نجمالدین پرسید؛ «نجمالدین بینَه سَه چینَهچینَه آوْلَل»۳. «ئی نونْ ئِه دَم یَک نیائینَه چِئَه»۴. نجمالدین بی آن که تعجب کند یا طبعش را تلخ کند تسبیح را در مشت جمع کرد و فشرد. نفس بلندی کشید. معلوم بود حرفی را روی زبان بالا و پایین میکند و در دهان میچرخاند. دستی به محاسن زبر و زمختش کشید و گفت؛ حاجی، نه سیر از گرسنه خبر دارد، نه سوار از پیاده. آزاده را چه باک از رنج اسیری! شنیدهای میگویند «مِه آگِرمی ئُورکِردی پَری نِئَه بینما مردم خیالَه مَکَن زُوردَه مُورشِنِم»۵.حال من حکایت آن آتش افروز تباه و ترسیده از جن است. تلخ است اما باید گفت چون حقیقت است. من به این زن اعتماد ندارم همانطور که او هم به من هیچ اطمینان ندارد. همانقدر که ااز من بدش میآید. چنان از من بیزار است همیشه فکر میکنم اگر فرصت پیدا کند سم در کاسه خوراکم میریزد. هر آن ممکن است زهر در پیاله چایم بچکاند. نمیشود و نمیتوانم بیست و چهار ساعته برایش بپا و ببین بگذارم. تنها راهی که برای مراقبت از جان خود به فکرم رسیده همین است که همکاسه و همپیالهاش شوم. از غذایش میخورم تا از غذابش در امان باشم.
✍ حکایت این چاو و راو این است نه آن که مردم میگویند. این نزدیکی و نازاری از سر عشق و علاقه نیست. این پیاله شراکتی از تفاهم نیست. از ترس است. این خنج و خالِ من برای نیمطلا از ناچاری است نه نازاری. حکایت من و نیمطلا حکایت صدای دهل است خوب و خوش به نظر میرسیم اما فقط از دور. نجمالدین میگفت و نشتری در نگاهش تیز میشد!
پ.ن
۱، کلیه، قلوهگاه.
۲، نجمالدین به چیستان و ضربالمثل بچهها تبدیل شدهای!،
۳، این لقمه در دهان هم گذاشتن دیگر چیست؟
۴، اتشی روشن کردهام جن زده نشوم، مرد خیال میکنند گندم نیمرس برشته میکنم!
@Khapuorah
#واتوره
Post #330
2.25K
- ❤ 19
- 👏 8
- 💯 4
- 🔥 3
- 😁 3
- 👍 1