🔘 مادر میراثدار همه مصیبتهایی است که بر ما گذشته. یادگار تمام داغهایی که دیدهایم. رنجها آمدهاند و رفتهاند اما ردشان در جان و جسم مادر جا مانده است. هر مصیبتی که آمده اوّل از همه مادر شانهاش را زیر بارش داده. همیشه آن که در مرکز مصیبت ایستاده مادر بوده. بار مصیبت همیشه بر دوش مادر افتاده، اضافههایش بر دوش ما نشسته. هر تیری که روزگار انداخته مادر اوّلین کسی بوده که به استقبالش رفته. اوّل سنان سوگ به سینه مادر نشسته و از آنجا کمانه کرده و پهلوی ما را دریده. در نبرد هستیها و نیستیها مادر سرباز خط مقدم ما بوده است. هنوز هم هست.
🔘 اوّلین بار که مادر را عزادار دیدم درک روشنی از مرگ نداشتم. پنج سالم بود. شاید کمتر. شاید هم بیشتر. همینقدر میدانم که هنوز مدرسه نرفته بودم. مادر یکی از سه بچهاش را از دست داده بود. کوچکترینشان را. صورتش زخم بود و روی زخمهایش خون دَلَمه بسته بود. زاری و ضجهاش لحظهای خاموش نمیشد. نعره میکشید. روی میخراشید. مو میبُرید! میخواست سرش را به زمین بکوبد اما نمیگذاشتند. مادربزرگ وعمه و زنعمو سه نفری حریف پریشانیاش نبودند.
🔘 حالا از آن روزها نیم قرن و اندی گذشته است. ما باز هم افتادهایم زیر مُشتِ مصیبت. باز هم «مِرکِ»۱ مَرگ بر جگرگاهمان نشسته. عزرائیلِ عزا راه بر نا و نفسمان بسته. دوباره سیاهِ سوگ بر قامت مادر قد کشیده. در این پنجاه سال دنیا درفشِ داغ را بارها و بارها در جان و جگر مادر فرو کرد. تا توانست این زن ایلیاتی تُنُک و تَرکهای به عزای عزیزانش نشاند. بیرحمانه آزار و عذابش داد. دنیا در حق مادر از هیچ دنائتی کوتاهی نکرد. گریه را به گلویش گره زد. خنجرش را ساو و تاو داد و چشم خندههای مادر را کور کرد. درفشِ داغ را در شقیقهاش فرو کرد و چرخاند و چرخاند و چرخاند. مهلت نمیداد زخم صورتش اندکی «ساریش»۲ شود اندوهی دیگر برایش اقامه میکرد و دیگ دیگری از درد و داغ برایش بار میگذاشت. مادر هنوز ازچاه «چَمَر»۳ درنیامده بود که در چاله «چاوِ»۴ تازهای سقوط میکرد.
🔘 مادر، آشنای دیرین مرگها و مصیبتها این روزها در ماتمِ مرگ برادر نشسته. مادر باز هم میداندار مصیبت است اما نه مانند پنجاه سال پیش. با حال و روزی دیگر. آن زن نعرهزن و نالان حالا حتا صدایش هم درنمیآید. گوشهای کِز میکند و مویهاش را با سوز سینه میخواند...
«اَر باوْنِسیمِه میری دَه نه میاوی
بار و بُنَت مینام هر چی بِهاوی».
بار عزای مادر بر دوش چشمهایش افتاده است. با چشمهایش ناله میکند. بیقراریاش را با چشم،هایش نشان میدهد. نای نالیدن ندارد. فریاد و فغانش اشک میشود و بر زبان چشمهایش میآید. مادر عمیقاً سوگوار است و ساکت. سوگ و سکوت. خاکستر روی آتش.
🔘 رفته بودم پیشش. پوشیده در سیاهِ سوگ. نشسته بر عرشه عزا. بی التفاوت به زمین و آسمان. بی اعتنا به زندگی. نه آب میخورد، نه نان و نه دارو. حالا من هم دیگر آن کودک پنج ساله بی درک و دانش پنجاه سال پیش نیستم. فهمم از مرگ به قدری هست که بتوانم چهارخط در فلسفهاش بنویسم. به قدر نصیحتی از نکبت دنیا به من هم چسبیده است. دانستههای بدیهی و بدویام در باره مرگ را به مادر گفتم. اینکه واقعیترین واقعیت زندگی همین مرگ است. اینکه مرگ نوبتی نیست و هر کس هر لحظه باید مهیای مرگ باشد. اینکه مرگ بازی شانس است. تاسی که بالا افتاده در پایین آمدن میتواند هر نامی را رو کند. اینکه مردن پیر و جوان و بیمار و سالم ندارد. اینکه مرگ عادلانهترین کار میان این همه بیعدالتی است. من میگفتم و مادر میشنید. منظورم این بود که بی تابی بی فایده است!
🔘 حرفم که تمام شد گفت؛ «مَزونی بِجَر چِه ئَه»۵؟ میدانم بِجَر چیست اما گفتم نه! گفت کشک را که دیدهای. میاندازند داخل «سیرکو»۶. میکوبند و میکوبند تا جایی که تمام اصل و عصارهاش سابیده شود. طوری که دیگر هر چه بکوبی و بشوری و بسابی چیزی پس ندهد. ذرّهای لعاب نیندازد. به آن تکههای سفت و سخت غیر قابل حل تهِ سیرکو میگویند بِجَر. من الان آن تکههای بجر ته سیرکوی روزگارم. چنان کوبیده شدهام که همه اصل و عصارهام از دست رفته. گوشت و پوستم رفته و همین چند تکه استخوان مانده. چیزی برای از دست دادن نزد من نمانده. هر چه داغ و درفش بوده در جگرم فرو رفته. هر چه چماق داشته بر سرم کوبیده. دیگر هر چه بکوبد و بسابد از کشک من چیزی گیر دنیا نمیآید. آن کشک پر «دِچْ و دِنونَه»۷ همین چند تکه بِجَر صاف و صیقلی مانده. من دیگر نه دچی برای شکستن دارم و نه دنونهای برای سابیدن. نگران من نباش. دنیا هر چه در چنته داشته برای من رو کرده. هر بلایی که بلد بود سرم آورد. همه برگهایش را رو کرد من اما دنیا را از رو بردهام. دنیا دیگر روی شکستن من حساب نمیکند!
پ.ن
۱،آرنج
۲،التیام زخم
۳،مصیبت
۴،خبر مرگ.
۵،میدانی بِجَر چیست؟
۶،ظرفی چوبی
۷،برجستگی، دندانه
@Khapuorah
#ماشااکبری
Post #329
3.76K
- 😢 33
- ❤ 23
- 👍 9
- 👏 3
- 💯 2