میشمارم برگهای باغ را...
از بسامد واژگان مثنوی
مولانا میگفت «در معانی قسمت و اعداد نیست» امّا شاید بتوان در اَعداد اندکی معانی یافت.
اگر تکرار یک واژه در کلام، ربط و نسبتی کلّی دارد با شدّت و ضعف حضور آن در ذهن گوینده، آنگاه این شاخص هم میتواند، در کنار دیگر معیارها، راهبر به علایق، دغدغهها و نگاه گوینده یا سراینده باشد، اگر به استنتاجها و تعمیمهای شتابزده نیامیزد و نینجامد! با تاکید بر این احتیاط ضروری، مختصری از بسامد واژگان مثنوی بگوییم تا مقدّمهای باشد بر بحث «شبکه» یا «خوشه» معانی که پس از آن بیاید.
الفاظ و اسمای مثنوی، در تمام شش دفتر، از «بشنو این نی» تا «جانب دل روزنهست» در حدود ۳۴۳ هزار واژه است که در این میان تعداد واژگان ناتکراری آن، بیش از ۲۸ هزار، رقمی استثنایی است که پیشتر از آن در در مقایسه تطبیقی دامنه واژگان مولانا و سعدی و حافظ گفتهایم. در خود مثنوی هم، تنوّع واژگان با نزدیک شدن به پایان آن بیشتر شده، یعنی نرخ کاربرد تکراری واژگان کمتر و الفاظ جدیدی در آن ظاهر شدهاند.
در نموداری که از الفاظ پربسامد آوردهام دامنه بررسی همه مثنوی بوده منتهی شاخص میان دو کمان تعداد تکرار است در هر ده هزار واژه و من برای سادگی خوانش، اعشار آنها را نیاوردهام:
«جز که حیرانی نباشد کار دین» دین (۶)
«فارغ است از شرح و تعریف آفتاب» آفتاب (۶) و خورشید (۵).
«پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتیست» مرگ (۶).
«جان و عقلِ من فدای بحر باد» بحر (۶) و دریا (۵)
«روح را با تازی و ترکی چه کار؟» روح (۶)
پربسامدترین نام خاص مثنوی (مثل خود قرآن) موسی (۷) است. سپس مصطفی (۴) و با لحاظ احمد (شش و نیم). در خصوص نام یا القاب پیامبر، به الزامات وزن مثنوی هم باید توجه کرد. سلیمان (۳) و یوسف (۳)، فرعون (۳)، عیسی (۳). دو نام علی و عمر به دلیل خوانش و معانی متفاوت قابل احصا نیست.
«تا زمین و آسمان خندان شود» زمین (۸) و آسمان (۶)
«پای معنی گیر، صورت سرکش است» صورت (۸) و معنی (۵)
«با که گویم؟ در جهان یک گوش نیست» گوش (۸)
«این سخن چون پوست و معنی مغزدان» سخن (۸)
«آدمی دیده است و باقی پوست است» آدمی (۹)
«سوی تو ماه است و سوی خلق ابر» ماه و مه (۹).
«هرچه گویم عشق را شرح و بیان» عشق (۱۰) و عاشق و عاشقان (۷).
«جان من کورهست، با آتش خوش است» آتش (۱۰)، عناصر دیگر خاک (۱۰) و باد (۸) که شکل فعلی هم دارد و آب پس از این میآید... «باد و خاک و آب و آتش بندهاند».
آری، چون «مانَد در نبشتن شیر و شیر» نمیتوان بین دو شیر (۱۱) که هر دو مهماند، فرق گذاشت. یکی در مقابل خون، و دیگری آن حیوان با جلالت و مهابت که در نمادشناسی مثنوی اهمیت دارد.
«آن یکی الله میگفتی شبی...» و ذکر مولانا هم، مانند پدرش، چنان که در پاسخ معین الدّین پروانه گفته بود، همان «الله» (۱۱) بود. بگویم که «الله» پربسامدترین واژهٔ مقالات سلطان العلما بهاء الدین ولد است.
«تا ز روز و شب گذر کردم چنان...» روز (۱۲) و شب (۱۱)
دید (۱۲) فعل است اما به شکل اسمی هم به کار رفته: «دید دارد کار، جُز بینا نرَست»
«لیک کار از کار خیزد در جهان» کار (۱۲)
«من نبینم روی خود را ای شمن، من ببینم روی تو، تو روی من». روی (۱۲)
«عقل دشنامم دهد من راضیم» عقل (۱۶)
«این جهان خود حبس جانهای شماست» جهان (۱۶)
«چیست دنیا؟ از خدا غافل بُدَن» خدا (۱۶)
بَد و بُد (۱۹) را نمیتوان تشخیص داد، همچون پَر و پُر (۱۹)
«چشم من در روی خوبش ماندهست» چشم (۲۰)
«دست بُردی، دست و بازویت درست» دست (۲۱)
«نی حدیث راهِ پرخون میکند» و «سهل گردان، ره نما، توفیق ده» راه و ره (۲۳)
«شاه آن باشد که از خود شه بوَد». شاه یا شه (۲۵)
«آب را دیدی؟ نگر در آبِ آب». آب (۲۶) این مایع و مایه حیات و پاکی که بیرنگ، بیشکل و صورت، صاف و بیگره و آتشکش است...
«از همه اوهام و تصویرات دور، نورِ نورِ نورِ نورِ نورِ نور». نور (۱۷)
«هر یکی سوی مقام خود رود» سوی (۲۶)
«از دل من تا دل تو روزن است» واژه دل (۲۸) با بسامدی حدود نصفِ نرخ متناظر در غزلیات.
سَر یا سِر جدا نشدهاند (۳۰)
«غیرت حقّ بود و با حقّ چاره نیست» و حق (۳۲) سه برابر پرکاربردتر از غزلیات است و به نوعی در مثنوی ویژه میشود.
و در نهایت:
«جان شو و از راه جان، جان را شناس» و این «جان» (۴۱) پربسامدترین واژه در مثنوی است، و دیدهایم که در «دیوان شمس» هم و این تصادفی نیست.
بنابراین، با معیار بیشترین بسامد کلمات، مثنوی و غزلیات مولانا «جاننامه» است، چنان که غزلیات سعدی «دوستنامه» و دیوان حافظ «دلنامه» و شاهنامه هم، «شاهنامه».
میشمارم برگهای باغ را / میشمارم بانگ کبک و زاغ را
در شمار اندر نیاید، لیک من / میشمارم...
پ.ن.
۱، بسامدهای تطبیقی واژگان غزلیات، مولانا و سعدی و حافظ
۲، نسبت و نمودار تکرار اوزان غزلیات مولانا
۳، از بسامد واژگان شاهنامه
.
Post #538
1.01K
- ❤ 20