شارل هانری فوشه کور، و ترجمهٔ مقالات شمس (ادامه)
پس از او کلر کپلر که دوست سی سالهٔ فوشه کور است و او را در این ترجمه یاری کرده از تجربهٔ خود گفت که چه سختیها کشیده است در خوانش و درک این متن! این که یک ماه در بستر بیماری بوده ولی تا نیمهٔ شب بیدار میمانده و گاه یک بندِ کلام را تا ده بار میخوانده و باز نافهمیده رها میکرده است. پیش میآمده که سرعت پیشرویاش فقط سه برگ در روز بوده است. بسیار از پیچیدگی و تعقید متن نالید که این یک دیالوگ بیرونی نیست، شخصی و درونی است. شمس خود میگوید، خودش پاسخ میدهد، گاه افکارش را توجیه میکند، بعد نقد میکند، سپس توصیه میکند... و همه اینها در فضایی از معنویت و ابهام و رمز و راز میگذرد.
نکته مهمّی میگوید که سوی شهر از باغ شاخی آورند! که این مجموعه یادداشتها را اطرافیان و شاگردان مولانا از کلام شمس برگرفتهاند و به واقع دریافتهاند و در عین درونی بودن، بیواسطه نیست و کامل هم نیست. برخی قسمتها را نمیشود ترجمه کرد و پارهای اصلاً قابل درک نیست. قطعاتی از کتاب به روشنی مخاطبان خاص داشته و بسیار مبهم و اشارتآمیز اند. در نهایت البته، مانند فوشه کور، میگوید که پس از این شکیبایی و انس اندک اندک احساس میکنید که با متن ارتباط برقرار کرده و راهی گشودهاید. مقالات از شما بسیار بیش از یک برخورد فکری میطلبد. یک متن تمامیتطلب است که همه فهم و درک و احساس و وجود شما را درگیر میکند ولی وقتی این ارتباط حاصل شود، و این البته همنشینی بلندی میخواهد، یک تجربهٔ ویژه است. گفتارش را با آن کلام شمس به پایان بُرد که من اینجا از خود مقالات نقل کنم: «چون از هر سوی روی به کعبه کنند آفاق عالم، چون کعبه از میان برداری سجدهٔ هر یکی بر دل آن دگر باشد».
پس از او کریستیان ژامبه، فیلسوف و اسلامشناس که پیشتر چند یادداشت در باب او آوردهام، سخن گفت و کلام آغازینش، بعد آن هشدارهای شداد و غلاظ پیشین، مایهٔ ابتهاج جمع حضّار شد. ژامبه گفت که من در این کتاب، نکته غیر قابلفهمی نمیبینم! امّا آنچه او مقصود داشت البته در افق دیگریست. در جایی که به مثال، کلر کپلر میگفت که او همواره اهلِ کشف و تحلیل بوده و برایش گران میآمده که متنی را نافهمیده باقی بگذارد و بگذرد، ژامبه نگاه دیگری داشت که «بگذار راز، راز بماند» و این معنی را میپیوست به مباحث غیبت و تجلّی، اشارت و عبارت، خاموشی و گفتار. میگفت که متن قابل درک است، به شرطی که بدانیم همین حجاب و پنهانی، بخشی از متن است. در عین حال که باید بدانیم برای درک مقالات شمس، چه اسبابی لازم است، همچون آشنایی با حکمت و طریقت و گفتمانهای عصر و آنچه در میان نزدیکان یا اصحاب مولانا میگذشته است و سوابق آن، باز این همه کافی نیست و اصلاً قرار نیست که این متن یا گفتار به تمامی برای ما معلوم و قابل درک شود. این ظهور و غیبت، پیدایی و پنهانی، تناقضنمایی، بسط و ایجاز، همه در ذات این معانی هستند. ژامبه در کلّ بحث و نگاه پیچیدهای دارد و هشدار نهانی و نهایی او هیچ کمتر از آن دو دیگر نیست!
سخن باز به فوشه کور بازگشت و او از صفات خاصّ و اخصّ شمس گفت و از همه مهمتر این که «خود غریبی در جهان چون شمس نیست» و چند نقل هم در همین موضوع از شمس داشت و به حکایت بط و مرغ خانگی ختم کرد که آشنای ماست و در مثنوی هم آمده است و با آن سخن را به پایان بریم:
«از عهد خردکی این داعی را واقعهای عجیب افتاده بود، کسی از حال داعی واقف نی، پدر من از من واقف نی، میگفت: تو اولاً دیوانه نیستی، نمیدانم چه روش داری... گفتم: یک سخن از من بشنو، تو با من چنانی که تخم بط را زیر مرغ خانگی نهادند، پرورد و بطبچگان برون آورد. بطبچگان کلانتَرَک شدند، با مادر به لب جو آمدند، در آب درآمدند. مادرشان مرغ خانگی است، لب جو میرود، امکان درآمدن در آب نی. اکنون ای پدر! من دریا میبینم مرکب من شده است و وطن و حال من این است. اگر تو از منی یا من از توام، درآ در این دریا؛ و اگر نه برو برِ مرغان خانگی و این تو را آویختن است. گفت: با دوست چنین کنی، با دشمن چه کنی؟»
پ.ن.
خانه شاه بزن نقب، اگر نقب زنی
گوهری دزد از آن خانه گهِ دزدیدن...
گفتیم که ترجمه هر دو کتاب را با ذکر گوهر آغاز کرده است. شمس در مقالات حکایت گوهری را میگوید که در صدفها پی گوهری دیگر میگشت: «گوهری بود در صدفی، گِردِ عالم میگشت، صدفها میدید بیگوهر... همچنین میرفت این صدف در عالم بر این قرار؛ تا روزی جوهری یگانهای بیافت» و چون او را یافت، از گوهری خود خبردار شد و در این میان گوهری دیگر هم زاده شد :«امروز غواص مولاناست و بازرگان من و گوهر میان ماست...»
فوشه کور هم گوهری بود، تنها، در صدف خود...
همچنین رک:
«تا چه باشد عشق»، گفتار کریستین ژامبه در باب عشق در اشعار مولانا.
و.
شمس الحق، ترجمهٔ فرانسوی غزلیات مولانا از کریستیان ژامبه
.
Post #501
1.79K
- ❤ 17
- 👍 2