در این معنا، «میل به منجی» را نباید صرفاً یک ویژگی روانشناختی یا فقدان آگاهی سیاسی دانست. این میل میتواند محصول شرایطی مادی و سیاسی باشد: شکستهای پیدرپی، فرسایش نیروهای اجتماعی، فقدان سازمانهای پایدار، گسست میان تجربههای مختلف جنبشها و ناتوانی در تصور آیندهای که از دل عمل جمعی ساخته شود. وقتی جامعه بارها انرژی عظیمی تولید میکند اما نمیتواند آن انرژی را به قدرت سازمانیافته تبدیل کند، یک چهرهی سیاسی میتواند به شکل فشردهای از «راه خروج» ظاهر شود.
از این زاویه، ظهور رضا پهلوی برای بخشی از نیروهای معترض را میتوان نه صرفاً نتیجهی توانایی سیاسی شخص او، بلکه بهعنوان نشانهای از یک بحران گستردهتر در نظر گرفت: بحران تبدیل انرژی اعتراضی به نهادمندی ارگانیک و تبدیل آنها به افق سیاسی.
این البته به معنای نادیده گرفتن نقش خود پهلوی یا شبکههای سیاسی و رسانهای پیرامون او نیست. برعکس، دقیقاً باید دید این نیروها چگونه از شکاف موجود استفاده میکنند. یک چهرهی سیاسی میتواند به انرژیای که از پایین تولید شده متصل شود، آن را در قالب تصویر و شعار بازنمایی کند و از این طریق سرمایهی سیاسی به دست آورد، بدون آنکه خود در همان نسبت در تولید این انرژی مشارکت داشته باشد. یک نیروی سیاسی ممکن است برای گسترش دامنهی خود به انرژی تولیدشده توسط یک جنبش وابسته باشد، در حالی که رابطهی آن با سازوکارهای واقعی سازمانیابی اجتماعی محدود باقی بماند. به همین دلیل، پرسش اصلی متن نباید این باشد که آیا رضا پهلوی «منجی» است یا نیست. مسئلهی مهمتر این است که چه چیزی باعث میشود جامعه در لحظهای از بحران به دنبال منجی بگردد؟
سه روایت مورد بررسی در این متن، پاسخ واحدی به این سؤال نمیدهند. رامتین از فاصلهی میان تجربهی خیابان و تصویر رسانهای سخن میگوید؛ سارا از شکست امید به ساختن سازمان پس از جنبش ژینا و تجربهی موقتِ میل به یک رهبر واحد؛ و پویان از تفاوت میان سیاستی که در آن میتوان اختلاف داشت و سیاستی که در آن یک چهره به مرکز وفاداری سیاسی تبدیل میشود.
وجه مشترک آنها، بنابراین، نه اثبات «افول اجتماعی رضا پهلوی»، بلکه ثبت یک چرخش مشخص در تجربهی سه نفری است که زمانی به او امید یا گرایش داشتند و بعدها از این موضع فاصله گرفتند. ارزش این روایتها دقیقاً در همین محدودیت آنهاست: آنها قرار نیست نمایندهی کل جامعه باشند. آنها شکافی را نشان میدهند که در تجربهی سیاسی بخشی از نیروهای معترض به وجود آمده است؛ شکافی میان امید به یک چهرهی نجاتبخش و مواجهه با مسئلهای که هیچ چهرهای نمیتواند بهتنهایی حل کند: مسئلهی سازمانیابی. نکته دیگر توجه در سیال بودن جامعه و دگرگونی آن در مقاطع مختلف است. اینکه در هر بزنگاه یک چهره یا یک جریان میتواند مطرح شود، اما پویاییهای جامعه این امکان را میدهد که آن جریان موقتی است و اگر در جهت همافزایی اجتماعی حرکت نکند، در معرض فراموشی و به حاشیه رفتن قرار میگیرد. نمونههای این دگرگونیها زیاد هستند: محمد خاتمی در زمان اصلاحات، میرحسین موسوی در جنبش سبز و پهلوی در ۱۴۰۴، با وجود تفاوتهای بنیادینی که اینها باهم دارند یک مساله را نشان میدهند، هیچگاه قرار نیست این چهرهها تا ابد در ذهن و زیست جامعه حضوری پررنگ داشته باشند.
در نهایت، شاید «منجی را در آینه ببین» را بتوان به شکلی متفاوت خواند. نه به این معنا که جامعه به رهبر احتیاج ندارد، بلکه به این معنا که هیچ رهبری نمیتواند جایگزین قدرتی شود که خود جامعه باید تولید کند. رهبری، اگر قرار است پایدار باشد، نمیتواند صرفاً یک چهره باشد؛ باید در مجموعهای از روابط، سازمانها، اختلافها، همکاریها و ظرفیتهای جمعی ریشه داشته باشد.
در این صورت، مسئلهی رضا پهلوی از یک مسئلهی فردی فراتر میرود. اهمیت سیاسی او، چه در لحظهی صعود و چه در لحظهای که برخی از حامیان سابقش از او فاصله میگیرند، به شرایطی وابسته است که امکان ظهور چنین فیگورهایی را فراهم میکنند. شکست سازمانیابی فقط یک خلأ ایجاد نمیکند؛ میتواند این خلأ را به بازارِ نمایندگی سیاسی تبدیل کند. و در این بازار، کسی که بتواند خود را بهعنوان تصویر فشردهی یک آیندهی نامعلوم عرضه کند، میتواند برای مدتی جای سازمانی را بگیرد که هنوز وجود ندارد. مسئلهی اساسی اما همچنان باقی میماند: چگونه میتوان این خلأ را نه با یک چهره، بلکه با شکلهایی از سازمانیابی پر کرد که امکان اختلاف، تکثر و عمل مشترک را همزمان حفظ کنند؟https://www.radiozamaneh.com/901205
Post #1555
414