جنگ ایران؛ بیش از پرونده هستهای، نبردی بر سر نظم آینده جهان
@irananalyses
اگر جنگ اخیر آمریکا و اسرائیل علیه ایران صرفاً بهعنوان تلاشی برای مهار برنامه هستهای تهران یا محدود کردن شبکه نیروهای نیابتی جمهوری اسلامی تحلیل شود، بخش مهمی از منطق راهبردی پشت این درگیری نادیده گرفته میشود. بدون تردید، برنامه هستهای ایران و نفوذ منطقهای آن از عوامل اصلی این تقابل بودهاند. اما این جنگ در عین حال در بستری وسیعتر جریان دارد: رقابت فزاینده میان ایالات متحده و چین بر سر کنترل منابع حیاتی، انرژی، زنجیرههای تأمین و در نهایت معماری نظم جهانی آینده. در این چارچوب، ایران صرفاً یک پرونده هستهای یا بحران منطقهای نیست؛ بلکه به یکی از میدانهای اصلی رقابت قدرتهای بزرگ در بازآرایی ژئوپلیتیکی اقتصاد جهانی تبدیل شده است.
در مرکز این رقابت، مسئلهای قرار دارد که کمتر در تحلیلهای رایج به آن پرداخته میشود: عناصر نادر خاکی (Rare Earth Elements). این هفده ماده معدنی برای فناوریهای پیشرفته و صنایع دفاعی مدرن حیاتیاند—از نیمهرساناها و باتریها گرفته تا رادارها، موشکهای هدایتشونده، پهپادها، زیردریاییها و جنگندههای F-35. ستون اصلی این برتری راهبردی چین در منطقه بایان اوبو در مغولستان داخلی قرار دارد؛ جایی که به قلب زنجیره جهانی عناصر نادر خاکی بدل شده است. چین با احاطه بر این منطقه حدود ۷۰ درصد استخراج جهانی و نزدیک به ۹۰ درصد فرآوری این مواد را در اختیار دارد. زمانی که پکن صادرات این عناصر را محدود کرد، برای واشنگتن روشن شد که چین نهفقط یک رقیب تجاری، بلکه دارنده گلوگاهی راهبردی است که میتواند صنایع پیشرفته و دفاعی غرب را مختل کند. در آن لحظه، رقابت واشنگتن و پکن از جنگ تعرفهای و تکنولوژیک به رقابت بر سر کنترل فیزیکیگلوگاههای اقتصاد جهانی ارتقا یافت.
در پاسخ، آمریکا بهدنبال یافتن اهرم متقابل رفت—و آن را در وابستگی چین به نفت ارزان ایران و ونزوئلا یافت. بخش مهمی از نفت تحریمی این دو کشور به پالایشگاههای مستقل چین میرسید و برای پکن منبعی حیاتی از انرژی کمهزینه فراهم میکرد. از این منظر، فشار بر ونزوئلا و سپس ایران را میتوان نه صرفاً بخشی از سیاست خاورمیانهای آمریکا، بلکه تلاشی برای افزایش هزینه انرژی چین و محدود کردن دسترسی آن به منابع ارزان دانست. به نظر میرسد محاسبه اولیه برخی در واشنگتن آن بود که جنگ میتواند به تضعیف بنیادین یا حتی فروپاشی جمهوری اسلامی منجر شود و زمینه را برای شکلگیری حکومتی همسو با غرب در تهران فراهم آورد، دولتی که در نظم انرژی مطلوب آمریکا ادغام شود و ایران را از یک دولت سرکش به یک شریک در مدیریت بازار نفت تبدیل کند. اما جنگ طبق این سناریو پیش نرفت. رژیم فرو نپاشید، ساختار قدرت حفظ شد، و پروژه انتقال ایران به نظمی مطلوب غرب محقق نشد.
در نتیجه، آمریکا اکنون با واقعیتی دشوارتر روبهرو است: هدف راهبردی کنترل بر جریان نفت و گلوگاههای انرژی همچنان پابرجاست، اما بدون تحقق تغییر رژیم. همین مسئله توضیح میدهد که چرا دونالد ترامپ از یکسو از آمادگی برای همکاری با ایران بر سر مدیریت تنگه هرمز سخن میگوید و از سوی دیگر محاصره نظامی آن را تشدید میکند. به نظر میرسد واشنگتن به این جمعبندی رسیده است که اگر تهران در برابر فشار تسلیم شود، آمریکا در سازوکار جدید امنیتی هرمز باقی خواهد ماند و در مدیریت این گلوگاه راهبردی مشارکت خواهد کرد؛ و اگر ایران نپذیرد، ایالات متحده آماده است این کنترل را با فشار و زور تحمیل کند. استقرار ناوگان دریایی، عملیات مینروبی، محاصره دریایی و تهدید آشکار به رهگیری شناورهای ایرانی نشان میدهد که آمریکا دیگر صرفاً بهدنبال فشار مقطعی نیست، بلکه در پی تثبیت یک وضعیت راهبردی جدید در هرمز است. به بیان دیگر، آنچه امروز در خلیج فارس جریان دارد صرفاً جنگی بر سر غنیسازی یا مهار منطقهای ایران نیست؛ بلکه بخشی از نبردی بزرگتر بر سر آن است که چه کسی انرژی، گلوگاههای تجارت جهانی، و در نهایت قواعد نظم اقتصادی قرن بیستویکم را کنترل خواهد کرد.
- پیمان م
Post #1267
407
Forwarded from Iran 2026