https://t.me/EtherealByMitra
«ماه آن شب، درست بالای کوه ایستاده بود و مه آرامآرام دامنهها را میپوشاند. میانِ درختان، صدای آب میآمد و باد لابهلای برگهای زیتون میپیچید؛ انگار خدایان هنوز جایی دور از چشم آدمها، مشغولِ تماشای جهان بودند. دختری کنارِ چشمه ایستاده بود و دستش را روی آب گذاشت. سطحِ آب لرزید و برای لحظهای، تصویرِ زنی با تاجی از برگهای طلایی پدیدار شد. پلک زد؛ تصویر ناپدید شده بود. شاید افسانه بود، شاید هم بعضی اسطورهها هنوز در دلِ طبیعت نفس میکشیدند.»
Post #2128
6