TGViewer
حس‌های رنگی! حس‌های رنگی! @hesserangi · 72 subscribers
Post #2128 6
https://t.me/EtherealByMitra
«ماه آن شب، درست بالای کوه ایستاده بود و مه آرام‌آرام دامنه‌ها را می‌پوشاند. میانِ درختان، صدای آب می‌آمد و باد لابه‌لای برگ‌های زیتون می‌پیچید؛ انگار خدایان هنوز جایی دور از چشم آدم‌ها، مشغولِ تماشای جهان بودند. دختری کنارِ چشمه ایستاده بود و دستش را روی آب گذاشت. سطحِ آب لرزید و برای لحظه‌ای، تصویرِ زنی با تاجی از برگ‌های طلایی پدیدار شد. پلک زد؛ تصویر ناپدید شده بود. شاید افسانه بود، شاید هم بعضی اسطوره‌ها هنوز در دلِ طبیعت نفس می‌کشیدند.»
More from @hesserangi
  1. Oct 5, 2026https://t.me/my_Glauni «از میانِ درخت‌ها که می‌گذشتم، همه‌چیز سبزتر از آن بود که بشود چشم…
  2. Oct 5, 2026https://t.me/PxoisonStar «صبح، شهر هنوز میانِ مهِ خاکستری خواب‌آلود بود. پنجره را باز کرد؛…
  3. Oct 4, 2026https://t.me/tinydiaryy «صبح که از راه می‌رسید، انگار طبیعت پیش از همه بیدار شده بود. نور…
  4. Oct 4, 2026https://t.me/talanbareh «صبح، خورشید آرام روی کوه‌ها نشست و پرچمِ کوچکی میان باد به رقص در…
  5. Oct 4, 2026https://t.me/Novyrau «دریاچه آرام بود؛ آن‌قدر آرام که انگار چیزی برای پنهان‌کردن نداشت. ام…
  6. Oct 3, 2026https://t.me/justFAZE «باران تلنگر می‌زد. به پنجره و شاید به خاطراتِ مدفون شده در ذهنش! می…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →