TGViewer
حس‌های رنگی! حس‌های رنگی! @hesserangi · 71 subscribers
Post #2125 11
https://t.me/tinydiaryy
«صبح که از راه می‌رسید، انگار طبیعت پیش از همه بیدار شده بود. نور از لابه‌لای برگ‌ها می‌گذشت و روی صورتش لکه‌های طلایی می‌انداخت. میان علف‌های خیس قدم می‌زد و هر قدم، بوی تازه‌ای از خاک بلند می‌کرد. روزهایش شبیه همان سبزیِ بی‌پایان بود؛ نه همیشه آفتابی، نه همیشه بی‌ابر. گاهی باران می‌گرفت، گاهی باد شاخه‌ها را می‌لرزاند، اما چیزی درونش همیشه دوباره جوانه می‌زد.»
More from @hesserangi
  1. Oct 4, 2026https://t.me/talanbareh «صبح، خورشید آرام روی کوه‌ها نشست و پرچمِ کوچکی میان باد به رقص در…
  2. Oct 4, 2026https://t.me/Novyrau «دریاچه آرام بود؛ آن‌قدر آرام که انگار چیزی برای پنهان‌کردن نداشت. ام…
  3. Oct 3, 2026https://t.me/justFAZE «باران تلنگر می‌زد. به پنجره و شاید به خاطراتِ مدفون شده در ذهنش! می…
  4. Oct 3, 2026https://t.me/Solys_ium «جعبه‌ی مدادرنگی را باز کردم. نگاهم چرخید میان رنگ‌هایش. می‌پرسیدم،…
  5. Oct 3, 2026https://t.me/In_the_neverday «کسی مرا می‌‌کشید به ناکجاآبادها! به درّه‌هایی که می‌گفتند غو…
  6. Oct 3, 2026St.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →