https://t.me/tinydiaryy
«صبح که از راه میرسید، انگار طبیعت پیش از همه بیدار شده بود. نور از لابهلای برگها میگذشت و روی صورتش لکههای طلایی میانداخت. میان علفهای خیس قدم میزد و هر قدم، بوی تازهای از خاک بلند میکرد. روزهایش شبیه همان سبزیِ بیپایان بود؛ نه همیشه آفتابی، نه همیشه بیابر. گاهی باران میگرفت، گاهی باد شاخهها را میلرزاند، اما چیزی درونش همیشه دوباره جوانه میزد.»
Post #2125
11