فضایی برای ناشناسها و صحبتهایمان.
حرفهایی رنگارنگ!
کلبهی غریق: https://t.me/gharighll
نوشتهها توسط نامِ اختصاری 'باد' به قلم آمدهاند. بدون اشاره به این نام و صفحهی غریق، منعکس نشوند.
Post #2122
12
https://t.me/justFAZE
«باران تلنگر میزد. به پنجره و شاید به خاطراتِ مدفون شده در ذهنش! میخواست که دیگر نبارد و جانِ او را به لب نرساند. قلب و روحش را به بازی نگیرد و هرآنچه کشته بود را زنده نکند. کسی کنار گوشش زمزمهوار گفت؛ مُرده زنده نمیشود! آنکه زنده میشود از ابتدا نمُرده بود. او سرش را بر میز آوار کرد. دلش میخواست این بارشِ شب تمام شود. این لحظههایی که نفسش را میگرفت و در دَم رها میکرد. انگار که جانش را بخشیده باشد! اما او عطا را به لقایش بخشیده بود.»
«باران تلنگر میزد. به پنجره و شاید به خاطراتِ مدفون شده در ذهنش! میخواست که دیگر نبارد و جانِ او را به لب نرساند. قلب و روحش را به بازی نگیرد و هرآنچه کشته بود را زنده نکند. کسی کنار گوشش زمزمهوار گفت؛ مُرده زنده نمیشود! آنکه زنده میشود از ابتدا نمُرده بود. او سرش را بر میز آوار کرد. دلش میخواست این بارشِ شب تمام شود. این لحظههایی که نفسش را میگرفت و در دَم رها میکرد. انگار که جانش را بخشیده باشد! اما او عطا را به لقایش بخشیده بود.»













