https://t.me/Solys_ium
«جعبهی مدادرنگی را باز کردم. نگاهم چرخید میان رنگهایش. میپرسیدم، امروز کدام یک؟! سرخابی را برداشتم و دیدم دل را میزند! انگار که هفتههایم را پُر کرده باشد. سراغ نارنجی رفتم. مرا به یاد نارنج و عطرِ خوشش انداخت. برش داشتم. قلبم پُر شد از عطرِ خوشی که در باغ میپیچید. میان مشتم فشردمش و پیش رفتم. امروز را با نارنجی رنگ میزدم! شاید فردایم آبی میشد. یا پسفردایم سیاه. کسی چه میدانست! مهم این بود که میان این رنگارنگبودنها، گاهی هم سیاهی جا میگرفت. مهم این بود که میانِ این گاهی سیاهیها، رنگینکمانی میشد ساخت!»
Post #2121
16