https://t.me/justFAZE
«باران تلنگر میزد. به پنجره و شاید به خاطراتِ مدفون شده در ذهنش! میخواست که دیگر نبارد و جانِ او را به لب نرساند. قلب و روحش را به بازی نگیرد و هرآنچه کشته بود را زنده نکند. کسی کنار گوشش زمزمهوار گفت؛ مُرده زنده نمیشود! آنکه زنده میشود از ابتدا نمُرده بود. او سرش را بر میز آوار کرد. دلش میخواست این بارشِ شب تمام شود. این لحظههایی که نفسش را میگرفت و در دَم رها میکرد. انگار که جانش را بخشیده باشد! اما او عطا را به لقایش بخشیده بود.»
Post #2122
12