https://t.me/Novyrau
«دریاچه آرام بود؛ آنقدر آرام که انگار چیزی برای پنهانکردن نداشت. اما قوهای سیاه، یکییکی از میان مه بیرون میآمدند و روی آب میلغزیدند؛ با همان وقارِ عجیبی که آدم را نمیگذاشت بفهمد زیبا هستند یا ترسناک. باد آرامی روی سطح دریاچه کشیده شد و حلقههای کوچکی ساخت. یکی از قوها سرش را در آب فرو برد؛ شاید برای پیدا کردن چیزی که سالها پیش گُم کرده بود. و من همانجا فهمیدم بعضی زیباییها، درست از جایی آغاز میشوند که تاریکی به آنها راه پیدا میکند.»
Post #2123
12