https://t.me/PxoisonStar
«صبح، شهر هنوز میانِ مهِ خاکستری خوابآلود بود. پنجره را باز کرد؛ هوای سرد و سفیدی پرده را تکان داد و نور کمرنگی روی میز ریخت. فنجانش را برداشت و کنار پنجره نشست. روزهایش شاید رنگ زیادی نداشتند؛ سفیدِ دیوارها، خاکستریِ آسمان، بخارِ محوشدهی چای... اما همین سکوتهای کوچک، همین اتفاقهای معمولی، جایی میانِ بیرنگیِ روزمرهشان زندگی میکردند. شاید همهچیز قرار نبود رنگی باشد؛ گاهی آرامش، همین طیفِ سادهی خاکستری بود.»
Post #2126
8