TGViewer
Channel Public Channel
میراث فردوسی

میراث فردوسی

@ferdowsi_heritage

این کانال ویژۀ شاهنامه، حماسه ملی ایران و گنجینه‌ای بی‌بدیل از اساطیر، تاریخ، حکمت و فرهنگ باستانی ایران است.
(اشعار مربوط به هر داستان؛ در کامنت‌ها قرار می‌گیرد.)
Subscribers
172
Photos
37
Videos
4
Links
4
Recent Posts 19 shown
Post #149 10
جهان را بسی هست زین سان به‌یاد              
بسی داغ بر جان هرکس نهاد

پس خبر به توران رسید که سهراب کشته شده است. وقتی شاه سمنگان و تهمینه خبر را شنیدند جامه برتن دریدند و نالان شدند و تهمینه مویه‌کنان می‌گفت:

چرا آن نشانی که مادرت داد                      
ندادی برو بر نکردیش یاد
نشان داده بود از پدر مادرت                    
ز بهر چه نامد همی باورت
کنون مادرت ماند بی تو اسیر                  
پر از رنج و تیمار و درد و زحیر
چرا نامدم با تو اندر سفر                        
که گشتی بگردان گیتی سحر
مرا رستم از دور بشناختی
ترا با من ای پور بنواختی

#Shirin
@Ferdowsi_Heritage | میراث فردوسی
  • ❤ 3
Post #146 12
میراث فردوسی Photo
رستم و سهراب، بخش هفده تا بیست‌ویک

رستم وقتی به هوش آمد، دید سهراب دارد جان میدهد؛ پس به او گفت: چه نشانه‌ای داری که باور کنم که تو پسر رستمی؟ سهراب بازوبند خود را نشان داد و رستم او را در آغوش گرفت. رستم مدام گریه می‌کرد. سپاهیان به دنبال رستم آمدند و او را پیدا نکردند؛ پس فکر کردند که او کشته شده.
آنها به کاووس این خبر را دادند که رستم کشته شده. سهراب در حال مرگ به رستم گفت: سپاه تورانیان به خاطر من تا اینجا آمده‌اند و من آنها را امیدوار کردم، با آنها جنگ نکنید. رستم به سپاه ایرانیان برگشت و همه فهمیدند او سالم است اما وقتی خبر سهراب را شنیدند، بسیار غمگین شدند.
رستم از ناراحتی خواست با خنجر خودش را بکشد ولی گودرز جلوی او را گرفت. رستم به گودرز گفت: به سوی کاووس برو و بگو نوشدارو را به من بده تا پسرم خوب بشود(نوشدارو دارویی‌ست که در گنج خانه کی‌کاووس بود و هرکس از آن دارو می‌خورد؛ دردش درمان می‌شد). گودرز به سوی کاووس رفت و از او نوشدارو خواست، ولی کاووس گفت: اگر سهراب زنده بماند به همراه رستم مرا نابود می‌کنند؛ من به او نوشدارو را نمی‌دهم. گودرز وقتی سخنان او را شنید به رستم گفت: خودت باید بروی و نوشدارو را بگیری چون او عقل ندارد.
رستم همین کار را کرد ولی وقتی در راه بود سهراب جان داد و مرد. [ضرب‌المثل نوشدارو پس از مرگ سهراب از همینجا می‌آید]
رستم به زابلستان برگشت. زال و رودابه وقتی ماجرا را فهمیدند فقط گریه می‌کردند و می‌گفتند: تو رفتی و مارا تنها گذاشتی.


پس سر اسب پسرش را گرفت و گاهی بر سرش بوسه می‌زد و رویش را به سُم‌هایش می‌مالید. دستور داد در و دیوار را سیاه کنند و روز و شب کارش ناله و مویه بود و اینگونه یکسال پس از مرگ سهراب در غم او بود.

دل اندر سرای سپنجی مبند                     
سپنجی نباشد بسی سودمند


#Shirin
@Ferdowsi_Heritage | میراث
  • ❤ 3
Post #144 21
بسان یکی تیغ پولاد گشت

در داستان رستم و سهراب، پس از آنکه در نخستین کشتی، سهراب، رستم را بر زمین می‌زند و رستم با چاره‌گری از دست پهلوان جوان می‌رهد:
چو رستم ز چنگِ وی آزاد گشت
بسان یکی تیغِ پولاد گشت

در مصراع دوم در تشبیه رستم به تیغِ پولاد (شمشیر برّنده) چه نکته‌ای نهفته است؟ از میان شرح‌هایی که دیدم سه تفسیر زیر قابل توجّه‌اند:
خالقی مطلق:
«گویا منظور شاعر این است: شکستی که باعث مرگ رستم نشد، سبب آموختن پهلوان باتجربه‌ای چون او از نقاط ضعف همنبرد گردید و او را در نبرد بعدی در برابر همنبرد چون تیغ پولاد آسیب ناپذیر ساخت».
رستگار فسایی:
«مانند تیغی که از نیام بیرون آمده باشد، رستم خود را از زندان و چنگ سهراب رها‌شده می یافت».
کزازی:
«چنان می‌نماید که استاد رستم را، در تیزخویی و واکنش تند و «حسّاسیّت»، با تشبیهی ساده ومجمل، به تیغ پولاد مانند کرده است که نیک‌ْبرّاست و با کمترین پیوند و پسودن و تماس، به کردار درمی‌آید و فرو می‌درد». چنانکه ملاحظه می شود، هریک از شارحان عزیز به یکی از ویژگی‌های «مشبّهٌ بهِ» تیغ پولاد توجه کرده‌اند. خالقی مطلق به آسیب‌ناپذیر بودن، رستگار فسایی به رها بودن از نیام و کزّازی به بُرّایی آن.
نگارنده مخالفتی با این تفسیرها ندارد، ولی خود تفسیر دیگری از این مصراع دارد که البته از تفسیرهای بالا چندان دور نیست. فردوسی در بیت‌های دیگر «تیغ‌پولاد» را در برابر «موم» به کار برده است و نکتۀ اصلی مصراع بالا هم در همین است. بنگرید:
اگر من سپاهی فرستم به روم
ترا تیغِ پولاد گردد چو موم
جهان را تو بی‌لشکر روم دان
همان تیغِ پولادشان موم دان

می‌گوید: رستم که چونان مومی نرم در چنگِ سهراب گرفتار شده بود، پس از رهایی از چنگِ او، چون تیغِ پولاد سخت استوار و برّان گشت.

👤زنده‌یاد دکتر ابوالفضل خطیبی

#ENC
@Ferdowsi_Heritage | میراث فردوسی
  • ❤ 3
Post #143 27
میراث فردوسی Photo
رستم و سهراب، بخش چهارده تا شانزده


نبرد رستم و سهراب شروع شد. آنها پیش از نبرد، رجز خوانی می‌کردند. سهراب گفت: من فکر میکنم تو رستم هستی. رستم گفت: نه من چاکر رستم هستم(قبلا هم اشاره کردم که رستم هیچوقت خودش را معرفی نمی‌کرد).
آنها دو روز جنگیدند در روز دوم سهراب به هومان گفت: این مرد رستم است. هومان به دلیل سفارش افراسیاب گفت: نه این رستم نیست. سهراب به رستم گفت: من می‌دانم نژاد تو به نریمان می‌رسد؛ بیا کنار هم خوش باشیم و شادی کنیم و نژادت را از من پنهان مکن. رستم گفت: نه، قرار ما جنگیدن بود. پس سهراب ناچار قبول کرد و آنها دوباره جنگیدند.
این دفعه قرار شد کشتی بگیرند. سهراب روی سینهٔ رستم نشست و خنجر را درآورد تا او را بکشد. رستم او را گول زد و گفت: داری اشتباه می‌کنی چون الان من از تو بزرگترم تو بار اول نمی‌توانی مرا بکشی. قانون کشتی این است فرد کوچکتر در مرحله دوم میتواند فرد بزرگتر را بکشد. سهراب باور کرد و به سپاه خود برگشت.
هومان گفت: او به تو کلک زده. رستم و سهراب باز هم جنگیدند ولی این بار جنگ آخر بود. رستم روی سینهٔ سهراب نشست و پهلوی او را شکافت، سهراب سریع گفت: من به دنبال پدرم رستم هستم، اگر او بفهمد که تو مرا کشتی انتقام مرا از تو می‌گیرد. رستم با شنیدن این سخنان فهمید که او پسرش هست و از هوش رفت.


#shirin
@Ferdowsi_Heritage
  • ❤ 4
Post #139 33
میراث فردوسی Photo
رستم و سهراب، بخش ده تا سیزده

رزم‌نامهٔ رستم و سهراب

این داستان، نخستین غم‌نامهٔ شاهنامه است.


کی‌کاووس از رستم عصبانی بود. (رستم دیر کرده بود) کی‌کاووس به گیو گفت: رستم را به دار بکش. گیو ترسید پس به طوس گفت، طوس به رستم گفت و رستم با عصبانیت به کی‌کاووس گفت: من آزاده‌ام و زیر دست کسی نیستم. طوس کیست که بخواهد دستش را روی من دراز کند؟ من دیگر به ایران نمی‌آیم.
رستم به زابلستان رفت و ایرانیان ناراحت شدند و‌ به بزرگشان گودرز گفتند: برو با کی‌کاووس صحبت کن و او را نصیحت کن. گودرز و بزرگان کاووس را نصیحت کردند و او پشیمان شد و همین کار را با رستم کردند. رستم به دیدار کاووس آمد و کاووس عذرخواهی کرد و آن دو باهم آشتی کردند.
شب که شد رستم پنهانی وارد دژ شد تا سهراب را شناسایی کند. زندرزم که از سپاهیان توران بود متوجه شد ولی رستم سریع او را کشت. فردا سهراب هجیر را فرا خواند و گفت: بزرگان سپاه را به من نشان بده(می‌خواست رستم را پیدا کند). هجیر همه را معرفی کرد به جز رستم، سهراب گفت: پس رستم کدامشان است؟ هجیر گفت: او به جشنی در زابلستان رفته و اینجا نیست. سهراب گفت: رستم را نشان بده تا ثروت زیادی به تو بدهم. هُجیر باز هم رستم را نشان نداد چون می‌ترسید سهراب رستم را بکشد.
تهمینه، پیش‌تر، مشخصات رستم را به سهراب گفته بود و سهراب تقریباً رستم را شناسایی کرده بود ولی باورش نمی‌شد که او رستم است و از حدس خود مطمئن نبود.

#Shirin
@Ferdowsi_Heritage | میراث فردوسی
  • ❤ 5
Post #136 44
انیمیشن «سالیانی دور»
اپیزود: جنگ سهراب و گردآفرید

@Ferdowsi_Heritage | میراث فردوسی
  • ❤‍🔥 3
  • ❤ 1
Post #135 41
میراث فردوسی Photo
رستم و سهراب، بخش شش تا نه

نبرد سهراب و گُردآفرید

انیمیشن «مولان» از این داستان شاهنامه، اقتباس شده است!


در فکر سهراب این بود که با سپاه تورانیان به ایران لشکر کشی کند و وقتی پدرش را پیدا کرد؛ کی‌کاووس و افراسیاب را برکنار کند و به جای آنها، خودش و پدرش شاه توران و ایران بشوند. افراسیاب وقتی فهمید سهراب دنبال پدرش هست شاد شد و ۱۲۰۰۰ تن از سپاه، از جمله هومان و بارمان را به سهراب داد و به سپاهیان گفت: سهراب نباید رستم را پیدا کند. اگر او را پیدا کند؛ همهٔ ما از بین می‌رویم.
سپاه سهراب به دژ سپید رسیدند و نگهبان دژ هُجیر بود. آنها توانستند هُجیر را اسیر کنند. گردآفرید به شدت عصبانی شد؛ پس آمد و با سهراب جنگید. او وانمود میکرد پسر است، چون اگر می‌فهمیدند که او دختر است؛ با او نمیجنگیدند. هنگام جنگ سهراب کلاه خود را از سر گردآفرید برداشت و موهای گردآفرید مشخص شد و سهراب فهمید که او دختر است. سهراب گفت: وقتی دختران سپاه ایران اینگونه هستند؛ مردان سپاه چطورند؟
سهراب گردآفرید را اسیر کرد ولی عاشقش شد. گردآفرید گفت: اکنون مردم می‌گویند که تو با یک دختر جنگیده‌ای و این برایت خوب نیست. مرا نکش تا دژ را به فرمان تو دربیاورم. آنها باهم به دژ رفتند، ولی گردآفرید سریع به داخل دژ رفت و در دژ را بست و سهراب پشت در ماند.
گردآفرید رفت بالای بام و بلند به سهراب گفت: ایرانیان به تورانیان دختر نمی‌دهند. از ایران به توران عروس نمی‌رسد. سهراب کلا چهارده سال داشت ولی فردا دید که در دژ باز است و وارد دژ شد، گژدهم نامه‌ای به کی‌کاووس داد و او را از ماجرا با خبر کرد. کی‌کاووس گیو را به سمت رستم فرستاد تا رستم را برای جنگ بیاورد، ولی چون رستم بیخیال بود؛ با گیو چهار روز به خوشی گذراندند و پس از چهار روز به ایران آمدند.

هُجیر: پسر گودرز
گُردآفرید: دختر گژدهم
گژدهم: نگهبان دژ سپید
هومان: پسر ویسه و برادر پیران
بارمان: جنگجوی تورانی

#Shirin
@Ferdowsi_Heritage | میراث فردوسی
  • ❤ 4
Post #131 48
مهمترین شخصیت شاهنامه رستم است!

مهمترین شخصیت شاهنامه رستم است و هیچ پادشاهی به اندازه رستم مهم نیست؛ بنابراین قدرت، آزادگی و نیکی، خردورزی و انسانیت در دستان رستم است و نماینده آرمانی فرهنگ ایران به شمار می‌آید.

جالب این است که رستم جامع همه خوبی‌ها است و می‌توان گفت که شاید خرد گودرز و پیران، پهلوانی دیو، میهن دوستی بهرام، بی‌باکی بیژن، نیرومندی سهراب و نازک دلی سیاوش را در خودش دارد.
تبلور زندگی و آرزوهای ایرانیان در زندگی؛ رستم است که همیشه قدرت خود را در خدمت انسانیت، تهیدستان و نیازمندان می‌بیند و با خدا نیایش می‌کند.

همی خواهم از کردگار جهان
که نیرو دهد آشکار و نهان
که با زیردستان مدارا کنیم
ز خاک سیه مشک سارا کنیم


👤 دکتر علیرضا قیامتی

#ENC
@Ferdowsi_Heritage | میرا
  • ❤ 6
Post #130 48
میراث فردوسی Photo
رستم و سهراب، بخش یک تا پنج

ازدواج رستم و تهمینه و کودک آنها

رستم به مرز توران رفت برای شکار، رخش را رها کرد و خوابید. رستم وقتی بیدار شد دید رخش نیست و رد پای او‌ را دنبال کرد و به شهر سمنگان رسید. شاه سمنگان گفت: یک شب مهمان ما باش تا رخش پیدا شود. رستم قبول کرد و به کاخ او رفت و خوابید. وقتی چشمانش را باز کرد دختری بلند قامت را دید و از او پرسید: تو کیستی؟ دختر پاسخ داد: من تهمینه دختر شاه سمنگان هستم و آرزو دارم پسری به دلیری تو داشته باشم و دلباختهٔ تو هستم، اگر با من ازدواج کنی قول میدهم رخش را پیدا کنم. آن دو ازدواج کردند و فردا رخش پیدا شد. رستم باید به ایران برمی‌گشت؛ پس مهره‌ای که به بازوی خود بسته بود را به تهمینه داد و گفت: اگر باردار شدی و فرزند ما پسر بود این مهره را به بازویش ببند و اگر دختر بود به موهایش ببند. بعد از نُه ماه پسر به دنیا آمد و چون صورت او سرخ بود؛ نام او را سرخاب یا سهراب نهادند. او در یک ماهگی اندازه کودک یک ساله بود. او وقتی بزرگ شد از مادرش راجع به اجداد خود پرسید و تهمینه همه چیز را برای او تعریف کرد. او تصمیم گرفت برای پیدا شدن پدرش به ایران بیاید. تهمینه گفت: افراسیاب و پدرت نباید از وجود تو آگاه شوند، اگر افراسیاب بفهمد که تو را می‌کشد و اگر رستم بفهمد تورا از من می‌گیرد و من بدون تو میرم. با این حال، سهراب گوش نکرد.

#Shirin
@Ferdowsi_Heritage | میراث فردوسی
  • ❤ 5
Post #128 63
انیمیشن «سالیانی دور»
اپیزود: جنگ هفت گُرد ایرانی با سپاه افراسیاب


@Ferdowsi_Heritage | میراث فردوسی
  • ❤ 6
Post #127 48
ادامهٔ داستان جنگ هفت گُرد با تورانیان

رستم خندید و گفت: بخت با ما یار است. تو از شاه توران مى ترسى؟ سپاه او از صدهزار تن که بیشتر نيست! حتى اگر یک دهم اين دشت پر از سواران تورانى شود؛ در برابر این هفت گرد ايران، هیچ نمی‌ارزند و شكست خواهند خورد. پس، با وجود این گردان؛ از زیاد بودن سپاه افراسیاب نترس. من به تنهایى از پس همهٔ آنها برخواهم آمد، سپس ببر بیان را پوشید و سوار رخش شد.
افراسیاب با ديدن رستم، گویی جان از تنش بيرون رفت. او که از ترس، پشت سر سپاه خود حركت مى كرد، به سپاهیان خود دستور داد جنگ را آغاز كنند. رستم گرز خود را بالاى سرش برد و با گردان سپاه ایران، به آنها حمله‌ور شد. بسیارى از سپاهیان توران کشته شدند. افراسیاب به پیران که از بزرگان سپاهش بود، گفت: پیش از جنگ همچون شیر بوديم، اما اکنون در میدان جنگ مانند روباه شدیم. تو از همهٔ سپاهیان تورانى جهاندیده‌تر و دلیرتری؛ برو و آنها را نابود کن.
پیران با ده هزار سرباز مثل آتش به سمت رستم یورش برد. رستم بسیارى از آنها را نابود کرد. افراسیاب با ديدن شیوهٔ جنگیدن رستم و همراهانش، به سپاه خود گفت: اگر جنگ به همين روش تا شب ادامه داشته باشد، همهٔ ما کشته خواهيم شد. نبايد به اين جنگ مى‌آمديم! سپس سراغ الکوس را که از دلیرترین جنگجویان توران بود، گرفت و گفت: الکوس در هنگام مستى پیوسته سراغ جنگجویان ايران را می‌گرفت پس اينک كجاست؟! الکوس كه این سخنان را شنید، با سری پر از خشم و کینه، اسبش را به سوى گردان ايران تازاند.
الکوس به سوى زواره، برادر رستم، رفت و گمان کرد که او رستم است. آنها باهم درگیر شدند و نیزهٔ هر دوى آنها شکست. آنها با شمشیر جنگیدند، اما شمشیر هردوی‌شان شكست و گرز به دست گرفتند. الكوس گرزش را به زواره زد. زواره زخمى شد و اسب افتاد. الكوس هم پیاده شد و خواست او را بکشد. رستم که برادرش را در آن حال دید، خود را مثل آتش به او رساند و نعره‌اى بر سر الکوس کشید که دست او سست شد و خنجر از دستش افتاد. رستم به او گفت: تو هنوز با شير نجنگیده‌اى و به همین خاطر احساس دلیر بودن مى‌کنى! الکوس نیزه‌ای به سوى رستم انداخت. رستم آسیبى نديد. سپس او نیزه‌اى به سوى الکوس پرتاب کرد و او را زخمى کرد. آنگاه او را با نیزه بلند کرد و به زمین کوبید.
سپاه توران بسیار ترسیده بودند. هفت گُرد نيز شمشیر کشیدند و انقدر از تورانیان کشتند؛ که خاک دشت سرتاسر سرخ شد. به اندازه‌ای روى زمین کشته افتاده بود كه راهى براى برگشتن سپاه نبود. رستم رخش را به سوى افراسیاب تازاند. رخش كه گویی پر درآورده بود؛ شتابان به سوى افراسياب تاخت. رستم ریسمانی به سوى او انداخت. ریسمان به کلاهخود افراسياب گیر كرد. افراسیاب سرش را دزدید و در حالی که آب دهانش از ترس خشک شده بود و تنش از عرق خیس شده بود، شتابان از آنجا دور شد.

پی‌نوشت:
پیران: پسر ویسه، ویسه: پهلوان تورانی


#Shirin
@Ferdowsi_Heritage | میراث فردوسی
  • ❤ 6
Post #126 49
«داستان رستم و هفت گردان در شکارگاه افراسياب»

رستم در شهرى به نام «نوند»، جایگاهی براى برگزاری جشن‌ها ساخت كه آنجا بعدها به آتشکدۀ آذربَرزين، تبديل شد. یک روز بزرگان سپاه ایران در آنجا مشغول بازى و سرگرمی مانند چوگان، تیراندازى و شکار بودند و گیو مست بود که به رستم گفت: اگر در اندیشه يک شكار خوب هستى؛ بد نیست به شکارگاه افراسیاب در توران زمین برویم. آنجا براى شكار بسیار مناسب است».
رستم پذیرفت. دیگر بزرگان هم سخنى نگفتند و پذیرفتند. بامداد روز بعد آنها با باز و یوز و اسباب مورد نیاز خود، راهى شکارگاه افراسیاب شدند. آنجا جائی بسیار زیبا، و پر از آهو و میش بود. رستم و هفت گرد جانوران درنده را کشتند و با شادی و خنده به شکار پرداختند. تا یک هفته روزگارشان به شادى و شكار و اسب‌دوانى و گشت‌وگذار سپرى شد. روز هشتم تهمتن[رستم] به سپاهیان گفت: بى‌گمان تا کنون افراسیاب از آمدن ما به اینجا آگاه شده است. باید یکی از ما، در سر راه نگهبانی دهد تا اگر افراسیاب و سپاهش به جنگ ما آمدند؛ به ما خبر بدهد. یکى از بزرگان سپاه به نام گرازه [پسر گیو] پذیرفت که آنجا نگهبانی دهد تا دیگران با خیال آسوده به شکار و خوشی بپردازند. شب‌هنگام بود که افراسیاب از آمدن رستم و هفت گُرد به توران زمین، آگاه شد. بزرگان لشکرش را فراخواند و دربارۀ رستم و هفت گرد سوارکار و دلیر که همراه او بودند، سخن گفت. او گفت: ما باید ناگهان به آنها حمله کنیم و این هفت پهلوان را دستگیر کنیم تا جهان به کى‌کاووس تنگ شود. او سى‌هزار شمشیر زن که آمادۀ کارزار بودند؛ برگزید و آنها را روانۀ جنگ با گُردان ایران کرد. همینکه آنان نزدیک شکارگاه شدند؛ چشم گرازه به آنها افتاد و سریع، پیش رستم رفت و گفت: برخیز و از خوشى و شادی دست بکش! سپاهی بى اندازه بزرگ به سوى ما مى‌آید!

پی‌نوشت:
هفت گرد: بهرام، گرازه، طوس، گرگین، زنگۀ شاوران و گستهم
گیو: پسر گودرز
طوس: پسر نوذر
گرگین: پسر میلاد
میلاد: پهلوان ایرانی
زنگۀ شاوران: پسر شاوران
شاوران: پهلوان ایرانی
گستهم: پسر نوذر
بهرام: پسر گودرز

#Shirin
@Ferdowsi_Heritage | میراث فردوسی
  • ❤ 8
Post #124 64
میراث فردوسی Photo
نبرد کاووس و شاه هاماوران بخش هفت تا دوازده


کی‌کاووس پیکی برای قیصر روم(شاه روم) فرستاد و از او کمک خواست. سپاه ایران بسیار عظیم شده بود و جنگ آغاز شد. افراسیاب که دید وضعیت خوب نیست، به توران بازگشت. کاووس به پارس رفت و به پادشاهی ادامه داد. او رستم را جهان پهلوان نامید.

رفتن شاه کاووس به آسمان

ابلیس به دیوها گفت: فریب دادن کاووس کار دشواری شده. ما به یک دیو نیاز داریم که بتواند او را فریب بدهد و کاری کند که کاووس از خدا دور بشود. یک دیو انتخاب شد و نزد کاووس آمد، زمین را بوسید و دسته گلی به کاووس داد و گفت: تو با این فر ایزدی شایستۀ آن هستی که آسمان جایگاه تو باشد. همۀ جهان به کام توست و همه فرمانبر تو هستند. تنها یک کار مانده است که انجامش دهی؛ تو باید هرجور شده به آسمان بروی و ببینی که ماه چگونه است؟ چرا خورشید درحال حرکت هست؟ چگونه شب و روز به وجود می‌آید؟
کاووس فریب خورد و دستور داد بچه‌های یک عقاب را به کاخ بیاورند. آن جوجه‌ها را بزرگ کرد و وقتی بزرگ شدند، تختی چوبی محکم ساخت و به هر گوشۀ تخت، یک نیزه بست سپس بالای هر یک از نیزه‌ها گوشت بره آویخت، چهار عقاب را به چهار گوشۀ تخت بست عقاب ها که گرسنه شدند به سمت گوشت بره پرواز کردند و آن را خوردند. با پرواز آنها تخت به حرکت درآمد و کاووس به آسمان رفت. پس از مدتی عقاب‌ها خسته شدند و پرواز نکردند و تخت در جایی نزدیک آمل به زمین افتاد.
سپاه ایران دنبال او گشتند و کاووس به شدت پشیمان بود، گودرز که سالخورده شده بود به رستم گفت: من از زمان تولدم تا به امروز شاهان زیادی دیده‌ام اما هیچکدام مثل کاووس ندیدم و نشنیدم، او کار های عجیبی می‌کند. بالأخره کاووس را پیدا کردند و گودرز او را سرزنش کرد و گفت: رفتن به بیمارستان شایستۀ توست چرا هربار بدون اینکه با کسی مشورت کنی کاری انجام میدهی؟ تا کنون سه‌بار ما و خودت را به دردسر انداخته‌ای. آن از ماجرای مازندران، آن از مهمانی هاماوران و این هم از رفتن به آسمان. در همه جهان جنگ به پا کردی؛ حال نوبت جنگ با خداست!؟
کاووس چهل روز در کاخش گریه می‌کرد و از کاخ بیرون نمی‌آمد و سخت پشیمان بود.

پی‌نوشت:

گودرز: پسر کشواد
کشواد: پهلوانی از نسل کاوۀ آهنگر


#Shirin
@Ferdowsi_Heritage | میراث فردوسی
  • ❤ 9
Older posts →

About this channel

How can I read @ferdowsi_heritage without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for میراث فردوسی: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does میراث فردوسی have?
میراث فردوسی (@ferdowsi_heritage) has 172 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does میراث فردوسی know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →