کیکاووس پیکی برای قیصر روم(شاه روم) فرستاد و از او کمک خواست. سپاه ایران بسیار عظیم شده بود و جنگ آغاز شد. افراسیاب که دید وضعیت خوب نیست، به توران بازگشت. کاووس به پارس رفت و به پادشاهی ادامه داد. او رستم را جهان پهلوان نامید.
رفتن شاه کاووس به آسمان
ابلیس به دیوها گفت: فریب دادن کاووس کار دشواری شده. ما به یک دیو نیاز داریم که بتواند او را فریب بدهد و کاری کند که کاووس از خدا دور بشود. یک دیو انتخاب شد و نزد کاووس آمد، زمین را بوسید و دسته گلی به کاووس داد و گفت: تو با این فر ایزدی شایستۀ آن هستی که آسمان جایگاه تو باشد. همۀ جهان به کام توست و همه فرمانبر تو هستند. تنها یک کار مانده است که انجامش دهی؛ تو باید هرجور شده به آسمان بروی و ببینی که ماه چگونه است؟ چرا خورشید درحال حرکت هست؟ چگونه شب و روز به وجود میآید؟
کاووس فریب خورد و دستور داد بچههای یک عقاب را به کاخ بیاورند. آن جوجهها را بزرگ کرد و وقتی بزرگ شدند، تختی چوبی محکم ساخت و به هر گوشۀ تخت، یک نیزه بست سپس بالای هر یک از نیزهها گوشت بره آویخت، چهار عقاب را به چهار گوشۀ تخت بست عقاب ها که گرسنه شدند به سمت گوشت بره پرواز کردند و آن را خوردند. با پرواز آنها تخت به حرکت درآمد و کاووس به آسمان رفت. پس از مدتی عقابها خسته شدند و پرواز نکردند و تخت در جایی نزدیک آمل به زمین افتاد.
سپاه ایران دنبال او گشتند و کاووس به شدت پشیمان بود، گودرز که سالخورده شده بود به رستم گفت: من از زمان تولدم تا به امروز شاهان زیادی دیدهام اما هیچکدام مثل کاووس ندیدم و نشنیدم، او کار های عجیبی میکند. بالأخره کاووس را پیدا کردند و گودرز او را سرزنش کرد و گفت: رفتن به بیمارستان شایستۀ توست چرا هربار بدون اینکه با کسی مشورت کنی کاری انجام میدهی؟ تا کنون سهبار ما و خودت را به دردسر انداختهای. آن از ماجرای مازندران، آن از مهمانی هاماوران و این هم از رفتن به آسمان. در همه جهان جنگ به پا کردی؛ حال نوبت جنگ با خداست!؟
کاووس چهل روز در کاخش گریه میکرد و از کاخ بیرون نمیآمد و سخت پشیمان بود.
پینوشت:
گودرز: پسر کشواد
کشواد: پهلوانی از نسل کاوۀ آهنگر
#Shirin
@Ferdowsi_Heritage | میراث فردوسی