رستم وقتی به هوش آمد، دید سهراب دارد جان میدهد؛ پس به او گفت: چه نشانهای داری که باور کنم که تو پسر رستمی؟ سهراب بازوبند خود را نشان داد و رستم او را در آغوش گرفت. رستم مدام گریه میکرد. سپاهیان به دنبال رستم آمدند و او را پیدا نکردند؛ پس فکر کردند که او کشته شده.
آنها به کاووس این خبر را دادند که رستم کشته شده. سهراب در حال مرگ به رستم گفت: سپاه تورانیان به خاطر من تا اینجا آمدهاند و من آنها را امیدوار کردم، با آنها جنگ نکنید. رستم به سپاه ایرانیان برگشت و همه فهمیدند او سالم است اما وقتی خبر سهراب را شنیدند، بسیار غمگین شدند.
رستم از ناراحتی خواست با خنجر خودش را بکشد ولی گودرز جلوی او را گرفت. رستم به گودرز گفت: به سوی کاووس برو و بگو نوشدارو را به من بده تا پسرم خوب بشود(نوشدارو داروییست که در گنج خانه کیکاووس بود و هرکس از آن دارو میخورد؛ دردش درمان میشد). گودرز به سوی کاووس رفت و از او نوشدارو خواست، ولی کاووس گفت: اگر سهراب زنده بماند به همراه رستم مرا نابود میکنند؛ من به او نوشدارو را نمیدهم. گودرز وقتی سخنان او را شنید به رستم گفت: خودت باید بروی و نوشدارو را بگیری چون او عقل ندارد.
رستم همین کار را کرد ولی وقتی در راه بود سهراب جان داد و مرد. [ضربالمثل نوشدارو پس از مرگ سهراب از همینجا میآید]
رستم به زابلستان برگشت. زال و رودابه وقتی ماجرا را فهمیدند فقط گریه میکردند و میگفتند: تو رفتی و مارا تنها گذاشتی.
پس سر اسب پسرش را گرفت و گاهی بر سرش بوسه میزد و رویش را به سُمهایش میمالید. دستور داد در و دیوار را سیاه کنند و روز و شب کارش ناله و مویه بود و اینگونه یکسال پس از مرگ سهراب در غم او بود.
دل اندر سرای سپنجی مبند
سپنجی نباشد بسی سودمند
#Shirin
@Ferdowsi_Heritage | میراث