رستم و سهراب، بخش ده تا سیزده
رزمنامهٔ رستم و سهراب
این داستان، نخستین غمنامهٔ شاهنامه است.
کیکاووس از رستم عصبانی بود. (رستم دیر کرده بود) کیکاووس به گیو گفت: رستم را به دار بکش. گیو ترسید پس به طوس گفت، طوس به رستم گفت و رستم با عصبانیت به کیکاووس گفت: من آزادهام و زیر دست کسی نیستم. طوس کیست که بخواهد دستش را روی من دراز کند؟ من دیگر به ایران نمیآیم.
رستم به زابلستان رفت و ایرانیان ناراحت شدند و به بزرگشان گودرز گفتند: برو با کیکاووس صحبت کن و او را نصیحت کن. گودرز و بزرگان کاووس را نصیحت کردند و او پشیمان شد و همین کار را با رستم کردند. رستم به دیدار کاووس آمد و کاووس عذرخواهی کرد و آن دو باهم آشتی کردند.
شب که شد رستم پنهانی وارد دژ شد تا سهراب را شناسایی کند. زندرزم که از سپاهیان توران بود متوجه شد ولی رستم سریع او را کشت. فردا سهراب هجیر را فرا خواند و گفت: بزرگان سپاه را به من نشان بده(میخواست رستم را پیدا کند). هجیر همه را معرفی کرد به جز رستم، سهراب گفت: پس رستم کدامشان است؟ هجیر گفت: او به جشنی در زابلستان رفته و اینجا نیست. سهراب گفت: رستم را نشان بده تا ثروت زیادی به تو بدهم. هُجیر باز هم رستم را نشان نداد چون میترسید سهراب رستم را بکشد.
تهمینه، پیشتر، مشخصات رستم را به سهراب گفته بود و سهراب تقریباً رستم را شناسایی کرده بود ولی باورش نمیشد که او رستم است و از حدس خود مطمئن نبود.
#Shirin
@Ferdowsi_Heritage | میراث فردوسی
Post #139
33
میراث فردوسی Photo
- ❤ 5