TGViewer
میراث فردوسی میراث فردوسی @ferdowsi_heritage · 172 subscribers
Post #127 48
ادامهٔ داستان جنگ هفت گُرد با تورانیان

رستم خندید و گفت: بخت با ما یار است. تو از شاه توران مى ترسى؟ سپاه او از صدهزار تن که بیشتر نيست! حتى اگر یک دهم اين دشت پر از سواران تورانى شود؛ در برابر این هفت گرد ايران، هیچ نمی‌ارزند و شكست خواهند خورد. پس، با وجود این گردان؛ از زیاد بودن سپاه افراسیاب نترس. من به تنهایى از پس همهٔ آنها برخواهم آمد، سپس ببر بیان را پوشید و سوار رخش شد.
افراسیاب با ديدن رستم، گویی جان از تنش بيرون رفت. او که از ترس، پشت سر سپاه خود حركت مى كرد، به سپاهیان خود دستور داد جنگ را آغاز كنند. رستم گرز خود را بالاى سرش برد و با گردان سپاه ایران، به آنها حمله‌ور شد. بسیارى از سپاهیان توران کشته شدند. افراسیاب به پیران که از بزرگان سپاهش بود، گفت: پیش از جنگ همچون شیر بوديم، اما اکنون در میدان جنگ مانند روباه شدیم. تو از همهٔ سپاهیان تورانى جهاندیده‌تر و دلیرتری؛ برو و آنها را نابود کن.
پیران با ده هزار سرباز مثل آتش به سمت رستم یورش برد. رستم بسیارى از آنها را نابود کرد. افراسیاب با ديدن شیوهٔ جنگیدن رستم و همراهانش، به سپاه خود گفت: اگر جنگ به همين روش تا شب ادامه داشته باشد، همهٔ ما کشته خواهيم شد. نبايد به اين جنگ مى‌آمديم! سپس سراغ الکوس را که از دلیرترین جنگجویان توران بود، گرفت و گفت: الکوس در هنگام مستى پیوسته سراغ جنگجویان ايران را می‌گرفت پس اينک كجاست؟! الکوس كه این سخنان را شنید، با سری پر از خشم و کینه، اسبش را به سوى گردان ايران تازاند.
الکوس به سوى زواره، برادر رستم، رفت و گمان کرد که او رستم است. آنها باهم درگیر شدند و نیزهٔ هر دوى آنها شکست. آنها با شمشیر جنگیدند، اما شمشیر هردوی‌شان شكست و گرز به دست گرفتند. الكوس گرزش را به زواره زد. زواره زخمى شد و اسب افتاد. الكوس هم پیاده شد و خواست او را بکشد. رستم که برادرش را در آن حال دید، خود را مثل آتش به او رساند و نعره‌اى بر سر الکوس کشید که دست او سست شد و خنجر از دستش افتاد. رستم به او گفت: تو هنوز با شير نجنگیده‌اى و به همین خاطر احساس دلیر بودن مى‌کنى! الکوس نیزه‌ای به سوى رستم انداخت. رستم آسیبى نديد. سپس او نیزه‌اى به سوى الکوس پرتاب کرد و او را زخمى کرد. آنگاه او را با نیزه بلند کرد و به زمین کوبید.
سپاه توران بسیار ترسیده بودند. هفت گُرد نيز شمشیر کشیدند و انقدر از تورانیان کشتند؛ که خاک دشت سرتاسر سرخ شد. به اندازه‌ای روى زمین کشته افتاده بود كه راهى براى برگشتن سپاه نبود. رستم رخش را به سوى افراسیاب تازاند. رخش كه گویی پر درآورده بود؛ شتابان به سوى افراسياب تاخت. رستم ریسمانی به سوى او انداخت. ریسمان به کلاهخود افراسياب گیر كرد. افراسیاب سرش را دزدید و در حالی که آب دهانش از ترس خشک شده بود و تنش از عرق خیس شده بود، شتابان از آنجا دور شد.

پی‌نوشت:
پیران: پسر ویسه، ویسه: پهلوان تورانی


#Shirin
@Ferdowsi_Heritage | میراث فردوسی
  • ❤ 6
More from @ferdowsi_heritage
  1. Sep 28, 2026جهان را بسی هست زین سان به‌یاد بسی داغ بر جان هرکس نهاد پس خبر به توران رسید که سهراب کشته…
  2. Sep 28, 2026رستم و سهراب، بخش هفده تا بیست‌ویک رستم وقتی به هوش آمد، دید سهراب دارد جان میدهد؛ پس به ا…
  3. Sep 28, 2026photo post
  4. Sep 28, 2026بسان یکی تیغ پولاد گشت در داستان رستم و سهراب، پس از آنکه در نخستین کشتی، سهراب، رستم را ب…
  5. Sep 27, 2026رستم و سهراب، بخش چهارده تا شانزده نبرد رستم و سهراب شروع شد. آنها پیش از نبرد، رجز خوانی…
  6. Sep 27, 2026photo post
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →