رستم و سهراب، بخش یک تا پنج
ازدواج رستم و تهمینه و کودک آنها
رستم به مرز توران رفت برای شکار، رخش را رها کرد و خوابید. رستم وقتی بیدار شد دید رخش نیست و رد پای او را دنبال کرد و به شهر سمنگان رسید. شاه سمنگان گفت: یک شب مهمان ما باش تا رخش پیدا شود. رستم قبول کرد و به کاخ او رفت و خوابید. وقتی چشمانش را باز کرد دختری بلند قامت را دید و از او پرسید: تو کیستی؟ دختر پاسخ داد: من تهمینه دختر شاه سمنگان هستم و آرزو دارم پسری به دلیری تو داشته باشم و دلباختهٔ تو هستم، اگر با من ازدواج کنی قول میدهم رخش را پیدا کنم. آن دو ازدواج کردند و فردا رخش پیدا شد. رستم باید به ایران برمیگشت؛ پس مهرهای که به بازوی خود بسته بود را به تهمینه داد و گفت: اگر باردار شدی و فرزند ما پسر بود این مهره را به بازویش ببند و اگر دختر بود به موهایش ببند. بعد از نُه ماه پسر به دنیا آمد و چون صورت او سرخ بود؛ نام او را سرخاب یا سهراب نهادند. او در یک ماهگی اندازه کودک یک ساله بود. او وقتی بزرگ شد از مادرش راجع به اجداد خود پرسید و تهمینه همه چیز را برای او تعریف کرد. او تصمیم گرفت برای پیدا شدن پدرش به ایران بیاید. تهمینه گفت: افراسیاب و پدرت نباید از وجود تو آگاه شوند، اگر افراسیاب بفهمد که تو را میکشد و اگر رستم بفهمد تورا از من میگیرد و من بدون تو میرم. با این حال، سهراب گوش نکرد.
#Shirin
@Ferdowsi_Heritage | میراث فردوسی
Post #130
49
میراث فردوسی Photo
- ❤ 5