رستم در شهرى به نام «نوند»، جایگاهی براى برگزاری جشنها ساخت كه آنجا بعدها به آتشکدۀ آذربَرزين، تبديل شد. یک روز بزرگان سپاه ایران در آنجا مشغول بازى و سرگرمی مانند چوگان، تیراندازى و شکار بودند و گیو مست بود که به رستم گفت: اگر در اندیشه يک شكار خوب هستى؛ بد نیست به شکارگاه افراسیاب در توران زمین برویم. آنجا براى شكار بسیار مناسب است».
رستم پذیرفت. دیگر بزرگان هم سخنى نگفتند و پذیرفتند. بامداد روز بعد آنها با باز و یوز و اسباب مورد نیاز خود، راهى شکارگاه افراسیاب شدند. آنجا جائی بسیار زیبا، و پر از آهو و میش بود. رستم و هفت گرد جانوران درنده را کشتند و با شادی و خنده به شکار پرداختند. تا یک هفته روزگارشان به شادى و شكار و اسبدوانى و گشتوگذار سپرى شد. روز هشتم تهمتن[رستم] به سپاهیان گفت: بىگمان تا کنون افراسیاب از آمدن ما به اینجا آگاه شده است. باید یکی از ما، در سر راه نگهبانی دهد تا اگر افراسیاب و سپاهش به جنگ ما آمدند؛ به ما خبر بدهد. یکى از بزرگان سپاه به نام گرازه [پسر گیو] پذیرفت که آنجا نگهبانی دهد تا دیگران با خیال آسوده به شکار و خوشی بپردازند. شبهنگام بود که افراسیاب از آمدن رستم و هفت گُرد به توران زمین، آگاه شد. بزرگان لشکرش را فراخواند و دربارۀ رستم و هفت گرد سوارکار و دلیر که همراه او بودند، سخن گفت. او گفت: ما باید ناگهان به آنها حمله کنیم و این هفت پهلوان را دستگیر کنیم تا جهان به کىکاووس تنگ شود. او سىهزار شمشیر زن که آمادۀ کارزار بودند؛ برگزید و آنها را روانۀ جنگ با گُردان ایران کرد. همینکه آنان نزدیک شکارگاه شدند؛ چشم گرازه به آنها افتاد و سریع، پیش رستم رفت و گفت: برخیز و از خوشى و شادی دست بکش! سپاهی بى اندازه بزرگ به سوى ما مىآید!
پینوشت:
هفت گرد: بهرام، گرازه، طوس، گرگین، زنگۀ شاوران و گستهم
گیو: پسر گودرز
طوس: پسر نوذر
گرگین: پسر میلاد
میلاد: پهلوان ایرانی
زنگۀ شاوران: پسر شاوران
شاوران: پهلوان ایرانی
گستهم: پسر نوذر
بهرام: پسر گودرز
#Shirin
@Ferdowsi_Heritage | میراث فردوسی