داستان سیاوش، بخش چهارم
سیاوش وقتی با خبر شد، به کی کاووس گفت: هرچه شما دستور بدهی؛ من قبول میکنم، اما بهتر است که سودابه خبر دار نشود چون به او ربطی ندارد. شاه گفت: او به فکر خوشبختی توست. سیاوش قبول کرد ولی میدانست که این پیشنهاد از طرف سودابه است. سیاوش به شبستان آمد. سودابه دختران را به او نشان داد و گفت: با دقت انتخاب کن. سیاوش دختران را نگاه کرد و بعد دختران رفتند.
سودابه از سیاوش پرسید: کدام یکی از دختران را پسندیدی؟ سیاوش با خود گفت: من نباید با کسانی که نژادشان به دشمنان ایران میرسد، ازدواج کنم. من از بزرگان ایران ماجرای هاماوران را شنیدم و میدانم آنها به ایران بدی کردند، سودابه دختر شاه هاماوران است و نمیخواهد ما زنده باشیم. پس سیاوش جواب سودابه را نداد، سودابه گفت: با من همراهی کن و از سخنانم سرپیچی نکن. اگر شاه بمیرد باید با من ازدواج کنی. سیاوش شرم کرد و از خدا خواست او را حفظ کند، سیاوش با خود گفت: من به پدرم خیانت نمیکنم، اگر به سودابه جواب سردی بدهم او با جادوگری کاری میکند تا کاووس سخن او را باور کند. پس به سودابه گفت: تو زنی بسیار زیبا هستی ولی دختری از خانوادهات را پسندیدم من اکنون او را عقد نمیکنم اما وقتی بزرگ شد او با به عقد خودم درمیآورم.
چند وقت بعد سودابه روی تخت نشست و سیاوش را فرا خواند و به او گفت: تو زنی زیباتر از من سراغ داری؟ من هفت سال است که عاشق تو هستم. اگر به خواستهٔ من عمل کنی همهٔ ثروتم را به تو میدهم ولی اگر گوش ندهی، کاری میکنم پادشاهیات خراب شود. سیاوش پاسخ داد: من در حق پدرم بی وفایی نمیکنم. تو همسر شاه و زنی زیبا هستی؛ شایستهٔ تو نیست که گناهکار باشی. سیاوش بلند شد و از آنجا رفت ولی سودابه او را دنبال کرد و به او گفت: من راز دلم را پیش تو گفتم، ولی تو میخواهی آبروی مرا ببری.
#Shirin
@Ferdowsi_Heritage | میراث فردوسی
Post #156
26
میراث فردوسی Photo
- ❤ 5