داستان سیاوش، بخش یک تا چهار
گیو و طوس برای شکار به مرز توران رفتند. آنجا دختری دیدند و از او پرسیدند: تو اینجا چه میکنی؟ دختر گفت: پدرم مست بود و من را کتک زد و از خانه بیرون کرد. طوس نژاد دختر را پرسید و دختر گفت: من از خانوادهٔ کرسیوز(برادر افراسیاب) هستم و از تبار فریدون هستم. هر دو پهلوان به دختر علاقهمند شدند ولی به دلیل این که کدامشان با دختر ازدواج کنند؛ بین آنها بحث شده بود.
تصمیم گرفتند آن دختر را پیش شاه ببرند تا شاه تصمیم بگیرد که دختر با کدام یکی از پهلوانان ازدواج کند. آنها دختر را به سوی کاووس بردند ولی کاووس به جای داوری خودش عاشق دختر شد و با آن دختر ازدواج کرد. دختر پسری به دنیا آورد به نام سیاوش یا سیاوخش. کاووس وقتی طالع او را بررسی کرد، طالع بسیار بدی داشت. رستم خواست که سیاوش را بزرگ کند و کاووس به دلیل طالع بعد او قبول کرد. رستم که پسری نداشت و سهراب را کشته بود سیاوش را بزرگ کرد.
وقتی سیاوش وقتی شد، از رستم خواست که برود و پدرش را ببیند. آنها پیش کاووس رفتند و او هفت سال از سیاوش آزمون گرفت. سال هشتم فرمانروای گوارستان(ماوراءالنهر) را به سیاوش داد. سودابه، همسر کاووس و دختر شاه هاماوران و نامادری سیاوش، عاشق سیاوش شده بود و شخصی را نزد سیاوش فرستاد تا او را به سوی شبستان بیاورد، اما سیاوش قبول نکرد.
سودابه نزد شاه رفت و گفت: سیاوش را به شبستان بفرست تا با خواهران و دیگر زنان آشنا بشود. شاه قبول کرد و گفت: تو مانند یک مادر سیاوش را دوست داری. سیاوش دلش نمیخواست به شبستان برود ولی چون کیکاووس از او خواست قبول کرد و صبح زود به شبستان رفت.
شاه به هیربد که پیشکار شبستان بود گفت: هرچه پسرم خواست به او بده. سودابه دائم به سیاوش محبت میکرد و از او تعریف میکرد ولی سیاوش میدانست که محبت او ایزدی نیست. شب که شد، سودابه به کاووس گفت: باید برای او همسری از نژاد شاهان انتخاب کنی. شاه قبول کرد و این مسئله را به سیاوش گفت.
#Shirin
@Ferdowsi_Heritage | میراث فردوسی
Post #152
13
میراث فردوسی Photo
- ❤ 1