TGViewer
Channel Public Channel
احسان عزیزی

احسان عزیزی

@ehsaneazizi

دانش‌آموخته‌ی جامعه‌شناسی و پژوهشگر تاریخ


اگر سخن و نکته ای بود:
azizi.research@gmail.com

یا پیام به صورت ناشناس:
https://t.me/paym_nashenasBot?start=deoHZIWVsgC93i

بازنشر مطالب با ذکر نام نویسنده آزاد است.
Subscribers
234
Photos
40
Videos
10
Links
31

Showing posts older than #143 · Back to latest

Older Posts 17 shown
Post #141 407
Audio
فایل صوتی جلسه نقد و بررسی کتاب تفکر درباب انقلاب فرانسه اثر فرانسوا فوره
در انجمن جامعه‌شناسی ایران

👤با حضور
دکتر موسی غنی‌نژاد
احسان عزیزی
محمدرضا تهمک
@EhsaneAzizi
Post #139 559

Forwarded from برخط بوک (کتابستان برخط)

💢کتابستان برخط با همکاری گروه جامعه‌شناسی تاریخی
انجمن جامعه‌شناسی ایران برگزار می‌کند:

🔍نقد و بررسی کتاب
📕«تفکر درباب انقلاب فرانسه»
✍️اثر فرانسوا فوره

👤با حضور:

موسی غنی‌نژاد
محمدرضا تهمک
احسان عزیزی

🗓سه‌شنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۴ - ساعت ۱۷ تا ۱۹
(۵ تا ۷ بعداظهر)
📍دانشکده‌ی علوم‌اجتماعی دانشگاه تهران

دبیر نشست: دکتر آتنا نیارمی

📌آدرس: تهران، بزرگراه آل احمد، جنب زیرگذر گیشا، دانشکده علوم‌اجتماعی دانشگاه تهران، نیم طبقه اول، سالن انجمن جامعه‏‌شناسی


✅ورود برای عموم آزاد و رایگان است.

📚برخط‌بوک(کتابستان برخط)⬇️
🆔
@BarkhatBook
Post #138 431
📼برشی از مصاحبه مهدی خان بابا تهرانی از اعضای سابق حزب توده و از سازمان‌دهندگان جنبش دانشجویی در اروپا! با تاریخ شفاهی هاروارد

@EhsaneAzizi
Post #137 471
گاراژ ــ مهدی تدینی مخالفان محمدرضاشاه فقید با همهٔ افکار او مخالفت می‌کردند، بدون اینکه آن افکار را درک کنند یا مورد سنجشی دقیق قرار دهند. با سیاست خارجی و دیدگاه ژئوپلیتیک او، با سیاست نظامی او، با توسعهٔ مطلوب او و کلاً با هر حرف او مخالف بودند. به همین دلیل پس از انقلاب یکی دنبال تخریب روابط بین‌المللی او بود، یکی دنبال بازپس‌دادن تسلیحاتی که او خریده بود؛ یکی دنبال الغای قوانین دوران او بود، یکی دنبال برچیدن سیاست فرهنگی او. یکی انرژی هسته‌ای را باج به غرب، و یکی اف–۱۴ را پولپاشی برای امپریالیسم می‌نامید. یکی از سیاست‌های او که شدیداً تخریب و تحقیر می‌شد، هویت‌شناسی تاریخی ایران بود. آشکار بود که شاه می‌کوشید بُعد تاریخی هویت ایرانی را برجسته کند. هر چه مدرن‌سازی شتابان‌تر پیش می‌رفت، تاریخ برای جلوگیری از بی‌ریشه‌شدگی برجسته‌تر می‌شد. ایالات متحد آمریکا — البته نه چپ آمریکاستیزی که صرفاً ساکن آمریکاست — به همین چهارصد سال تاریخ خود افتخار می‌کند؛ آن هم چهارصد سالی که صد سال نخست آن بسیار محقر و غیرقابل‌ذکر است. آمریکایی‌ها، اگر چپ رادیکال نباشند، به همان سه قرن افتخار می‌کنند. روس‌ها، چینی‌ها، ژاپنی‌ها، کره‌ای‌ها به
نکته‌ی مهم اینجاست که این بدبینیِ تاریخی ریشه در شیفتگی به مدرنیته، یعنی زمان حال داشت؛ اما آنچه در ایران این روزها شاهد آن هستیم، خوش‌بینی تاریخی و تقدیس گذشته است که ریشه در شفتگی به گذشته دارد، نه ذوق به‌لحظه‌ی اکنون و امر مدرن برای شکل‌دهی آینده‌ای نو و متفاوت. بله ما نیز می‌توانیم هویت فرهنگی خود را از برخی شخصیت‌ها و مفاهیم و اندیشه‌هایشان وام بگیریم اما این امر در نسبت با مسائل اکنون و شرایط مدرن معنا دارد، چنان‌که نخبگان اروپایی از زمان رنسانس هویت فرهنگی خود را از دوران باستان وام گرفته بودند:
«مورخان، فیلسوف و نویسندگان قرن هجدهم "تمدن" را به رشته‌ی تحریر درمی‌آوردند، اما نه برای ثبت گذشته، بلکه برای درک زمانه‌ی خویش. منتسکیو در دل تاریخ روم به دنبال رازهای پایداری و زوال سیاسی می‌گشت. ولتر، عصر پریکلس را در برابر عصر لویی چهاردهم قرار می‌دهد. قرن هجدهم به تاریخ اقوام جهان روی آورد، نه فقط برای تماشای رنگارنگ ادیان و رسوم، بلکه برای یافتن کلید جریانی از زمان که از بند کتاب مقدس رها شده و اکنون افقی بی‌کران به سوی پیشرفت گشوده است.» (همان)

6. امروز که ایران درحال احتضار است، بیش از آنکه نیاز باشد تا با تقدیس و شکوه گذشته احیایش کنیم، نیازمند درک سرنوشتی هستیم که این سرزمینِ پیر از سر گذرانده. ما امروز نیازمند ترویج مفاهیم و ارزش‌های عقلانیت مدرن و ارزش‌های عصر روشنگری هستیم. ما نیازمند احیای ایرانِ مدرنی هستیم که با مشروطیت جان دیگری گرفت و در دوران پهلوی در تداوم همان مشروطیت توسعه و آبادانی بی‌سابقه‌ای تجربه کرد، اما همچنان کاستی‌ها و ضعف‌های بزرگی داشت که آن سرانجام شوم را رقم زد. پرسشم این است که ما تا به‌کی قرار است فهمِ گذشتگان خویش از شاه تا مخالفان دگم و بی‌سوادش را به دوش بکشیم؟! تا به کی قرار است که تاریخ خود را بر مبنای سوگیری‌های سیاسی و جبهه‌بندی‌های سیاسی بازخوانی کنیم و هیچ پرسشی درباره‌ی ماهیت این تاریخ و اساساً شیوه‌های نگارش این تاریخ و پیش‌فرض‌ها و تمایلات و علایق نگارندگان آن نداشته باشیم؟! ما کی قرار است عقلانیت و روش‌های علمی و تاریخ‌نگاری مدرن را برای بازخوانی سرگذشت جمعی خویش به‌کار گیریم؟! پس کی قرار است تا از بند امر مقدس، جادوی گذشته‌ی باشکوه و روایت‌هایی که به اقتضای شرایط رویارویی ما با مدرنیته و امر مدرن برساخته شده‌اند رها شویم؟!
باید به این تجربه‌ی تاریخی احترام گذاشت و برای این ادای احترام هیچ راهی وجود ندارد جز پرسش از تاریخ و نقد و سلاخی بی‌رحمانه‌ی خودمان: پرسش از حافظه‌ی جمعی و ناخودآگاه سیاسی‌مان، پرسش از خطاهای گذشتگان‌مان برای پیش‌گیری از تکرار آن‌ها. پرسش از این‌که درباره‌ی کدام تاریخ صحبت می‌کنیم؟! این تاریخ را چه کسی نوشته است و چه نسبتی بین ما با دنیای مدرن برقرار می‌کند؟!

پ.ن: ۱. هر دو نقل قول از کتاب در کارگاه تاریخ اثر فرانسوا فوره است که ترجمه‌ی آن را مدتی است که با جناب آقای حامد محلوجی به پایان رساندیم و اکنون درحال بازبینی‌های نهایی و نوشتن مقدمه بر آن هستم. امیدوارم حداکثر اوایل سال آینده منتشر شود. این کتاب که از زبان انگلیسی ترجمه شده است، شامل مجموعه مقالات فوره درباره تاریخ و تاریخ‌نگاری با موضوعات متنوع را شامل می‌شود‌. در فرصت مناسب درباره‌ی این اثر خواهم نوشت.

#احسان_عزیزی

۸ آبان ۱۴۰۴
@EhsaneAzizi
  • ❤ 4
Post #136 340
گاراژ ــ مهدی تدینی مخالفان محمدرضاشاه فقید با همهٔ افکار او مخالفت می‌کردند، بدون اینکه آن افکار را درک کنند یا مورد سنجشی دقیق قرار دهند. با سیاست خارجی و دیدگاه ژئوپلیتیک او، با سیاست نظامی او، با توسعهٔ مطلوب او و کلاً با هر حرف او مخالف بودند. به همین دلیل پس از انقلاب یکی دنبال تخریب روابط بین‌المللی او بود، یکی دنبال بازپس‌دادن تسلیحاتی که او خریده بود؛ یکی دنبال الغای قوانین دوران او بود، یکی دنبال برچیدن سیاست فرهنگی او. یکی انرژی هسته‌ای را باج به غرب، و یکی اف–۱۴ را پولپاشی برای امپریالیسم می‌نامید. یکی از سیاست‌های او که شدیداً تخریب و تحقیر می‌شد، هویت‌شناسی تاریخی ایران بود. آشکار بود که شاه می‌کوشید بُعد تاریخی هویت ایرانی را برجسته کند. هر چه مدرن‌سازی شتابان‌تر پیش می‌رفت، تاریخ برای جلوگیری از بی‌ریشه‌شدگی برجسته‌تر می‌شد. ایالات متحد آمریکا — البته نه چپ آمریکاستیزی که صرفاً ساکن آمریکاست — به همین چهارصد سال تاریخ خود افتخار می‌کند؛ آن هم چهارصد سالی که صد سال نخست آن بسیار محقر و غیرقابل‌ذکر است. آمریکایی‌ها، اگر چپ رادیکال نباشند، به همان سه قرن افتخار می‌کنند. روس‌ها، چینی‌ها، ژاپنی‌ها، کره‌ای‌ها به
تقدیس تاریخ به‌جای افسون‌زدایی!
نقدی بر یادداشت اخیر برادر عزیزم مهدی تدینی

پیش از هرچیز:

1. نخستین‌بار آقای تدینی را سال‌ها پیش با سه‌گانه‌ی خواستگاه‌های حاکمیت توتالیتاریسم شناختم و به‌زعم من آثاری که ایشان ترجمه کرده‌اند خدمت بزرگ و مهمی به جامعه‌ی فرهنگی و فکری ایران است و باید وجود چنین مترجمان با انگیزه و با برنامه‌ای را ارج نهاد. در بین آثاری که ایشان ترجمه کرده‌اند به‌زعم من مهم‌ترینشان کتاب «اسلام‌گرایی» اثر ارنست نولته است که حرف‌های بسیار مهم و تازه‌ای درباره‌ی خاورمیانه و بخصوص ایران دارد که چشم‌انداز تازه‌ای برای خواننده‌ی ایرانی می‌گشاید و برای اهل اندیشه‌ و پژوهشگران الهام‌بخش است.

2. وقتی کتاب گذشته‌ی یک توهم؛ جستاری درباب اندیشه‌ی کمونیسم در قرن بیستم اثر فرانسوا فوره نخستین‌بار به چاپ رسید، کتاب را (به‌عنوان دبیر مجموعه و ویراستار) برای ایشان فرستادم و گفتگوی صمیمانه‌ای درباره‌ی کتاب داشتیم و ایشان هم لطف بی‌دریغی داشتند و از دیده شدن کتاب حمایت کردند، همواره قدردان ایشان هستم و از آثاری که ترجمه کرده‌اند می‌آموزم. چنانچه کتاب فاشیسمِ نولته را چند ماهی هست که در کتابخانه‌ام دارم و منتظر فرصتی هستم تا به سراغش بروم.

3. من هم در یک بیان کلی به‌ سویه‌های روشنِ تاریخ سرزمینم و میراثی که گذشتگان‌مان همچون فردوسی و مولانا و حافظ و دیگران برجای گذاشته‌اند می‌بالم و همین عشقِ به وطن و خانه و خویشتن جمعی‌مان است که انگیزه‌ی بسیاری از فعالیت‌هایم است، اما: طبق یک برداشت کلی، ملت‌ها هرچه تاریخ‌شان کهن‌تر، دشواری‌هایشان در رویارویی با مدرنیته و امر مدرن همواره بیشتر و دوچندان بوده است. بنگرید به امپراتوری‌های بزرگ جهانِ پیشامدرن: مصر، یونان، چین و ایران. اکنون سرنوشت این کشورها را مقایسه کنید با کشورهای اروپایی و بخصوص ایالات متحده و استرالیا، به عنوان دو نمونه از جوامع جوانی که تاریخ دور و درازی ندارند. به‌نظر می‌رسد که جوامع نیز مانند تک‌تک افرادِ انسانی، هرچه کهن‌تر و دارای گذشته‌ی دور و دراز، تغییر و تحول و مشخصاً مدرن شدن‌ برایشان دشوارتر و پر هزینه‌تر است. هرچند این تنها یک فرض است که می‌توان درباره‌ی صحت آن بحث و تحقیق کرد.

4. اکنون چند پرسش: هویت‌شناسی تاریخی که آقای تدینی از آن دفاع می‌کنند دقیقاً چیست؟! چرا به‌جای روشنگری و نقد و بازخوانی تاریخ ایران و افسون‌زدایی از تاریخ، باید از افسون‌زدگی و خطاهای گذشتگان‌مان در نسبت با تاریخ دفاع کنیم؟! آیا این هویت‌شناسی تاریخی ‌همزمان با رشد اقتصادی و پیش‌برد برنامه‌های توسعه در ایران کار درستی بود که شاه فقید انجام می‌داد؟ آیا این اصلاً خودِ تناقضی نبود که شاه فقید در سیاست‌هایش داشت و سرانجامش شد آنچه اتفاق افتاد؟ آیا ادامه دادنِ همان منطق پس از بیش از پنج دهه، کاری است که ما اکنون باید بعد از این‌همه تجربه‌ی تاریخی انجام دهیم؟! پرسش این است که وقتی از «کوروش آسوده بخواب که ما بیداریم» دفاع می‌کنیم، دقیقاً از چه چیز دفاع می‌کنیم؟!

5. صحبت از تاریخ بدون پرداختن به چیستی تاریخ و بدون نهادینه کردن مفاهیم و روش‌ها و چارچوب‌های نظری تاریخ‌نگاری مدرن، هیچ سودی برای ما و آیندگان ندارد و صرفاً تداوم گفتمان‌های سیاسی منسوخ و تاریخ‌های برساخته شده‌ی توأم با آمال و آرزوها و سوگیری‌هایی خواهد بود که سرانجامش همین ایرانی است که در آن زیست می‌کنیم.

6. اگر تاریخ و سرگذشت تاریخ‌نگاری مدرن را مرور کنیم، خواهیم دید که انسانِ اروپاییِ برآمده از عصر روشنگری، در پی بازسازی و احیای گذشته‌ی خود نیست و یکی از نخستین اصول تاریخ‌نگاری مدرن پذیرش این واقعیت است که هیچ تاریخ حقیقی که به ما بگوید در اعصار گذشته دقیقاً چه چیز رخ داده وجود ندارد. یعنی نقد و سلاخی لخت‌وعور امر تاریخی، نفی آن و کوشش‌های تازه‌ای برای فهم گذشته بر مبنای علوم اجتماعی جدید. برای مثال:

برنارد لو بوویه دو فونتنل نویسنده فرانسوی قرن هجدهم با صراحت درمورد ناممکن بودن نگارش تاریخ حقیقی اینگونه میگوید: «ما در کودکی چنان با افسانه‌های یونانی خو گرفته‌ایم که وقتی به سن تمیز می‌رسیم، حتی به ذهنمان هم نمی‌رسد که این افسانه‌ها تا چه اندازه شگفت‌آورند. اما اگر از عادت‌های دیرین خود دست بکشیم، وحشت‌زده خواهیم شد وقتی دریابیم که تمام تاریخ باستانی یک ملت، چیزی جز مجموعه‌ای از تخیلات، رویاها، و یاوه‌گویی‌ها نیست. آیا ممکن است تمام این‌ها به عنوان حقیقت به خوردمان داده شده باشند؟ چرا باید به ما دروغ گفته باشند؟ چطور ممکن است انسان‌ها به چنین دروغ‌های شاخداری علاقه‌مند بوده باشند و چرا باید این علاقه را از دست بدهند؟»[1]
  • ❤ 3
  • 👍 1
Post #135 322
#فیلم_کوتاه؛ «مقدمه»
ساخته بلاتار

چهره‌های آدم‌های مقدمه، چهره‌ها‌ی عبوس و رنج‌کشیده‌ی آدم‌هایی است که در فقر و نداری شأن انسانی‌شان نادیده گرفته شده؛ جماعتی که چشم به ناکجا دوخته‌اند. آدم‌هایی که از حداقل‌های حقوق زندگی محروم‌اند؛ سهم آن‌ها از زندگی آب و نان جیره‌بندی شده‌ای است که با لبخند تقدیم‌شان می‌کنند... راستی این وضعیت چقدر شبیه به وضعیت ماست. هرچند تلخ اما کسی هنگام تحویل جیره‌هایمان لبخند هم نمی‌زند.

مای در انتظار، منفعل، سرکوب شده، تحقیر شده، فقیر شده، رنجور، عصبی، گرفتار آمده در یک وضعیت مستأصل، منفعل، نظاره‌گر، تماشاگر، بی‌هیچ سخن، بی‌هیچ کلام و کنش و واکنشی، یک کرختی و تن دادن به وضعیت، تداوم صف‌های طولانی، جیره‌بندی سهم ما برای زنده‌ماندن، و پایمال شدن زندگی و کرامت انسانی. در انتظار، نظاره‌گر و خیره به جایی که هیچ اتفاقی در آن نمی‌افتد.

دوربین بلاتار در کمتر از پنج دقیقه این وضعیت را تمام عیار و بدون روتوش نشان‌مان می‌دهد.

پ.ن: اگر اشتباه نکنم «مقدمه» آخرین ساخته‌ی بلا تار بود. تعداد فیلم‌های او به ده فیلم هم نمی‌رسد اما با همان تعداد اندک در تاریخ سینما ماندگار شد.

@EhsaneAzizi
Post #134 280
احسان عزیزی کراسناهورکای و جهانِ سیاه‌وسفید قرن بیستم لاسلو کراسناهورکای را سال‌هاست می‌خوانم و بدون اغراق می‌گویم که سال‌هاست برایم محبوب‌ترین نویسنده است و برایم محبوب‌ترین هم خواهد ماند. بخصوص وقتی آثارش توسط بلا تار و موزیسین تیم‌شان، میهایی ویگ (Mihály Víg) در یک…
اهدای جایزه نوبل به کراسناهورکای سبب شد مجدد سری به آثار او بزنم و نظارت بر یکی از آثار تازه‌ترجمه شده‌اش را به پایان برسانم که به‌زودی منتشر می‌شود. اما چرا باید برخی نویسندگان و چهره‌های ادبی یا سینمایی، ارزش کارشان حتماً با جایزه‌ها و رویدادهایی مانند نوبل و نخل و تندیس و غیره شناسایی و داوری شود تا عده‌ی کثیری از مردم متوجه اهمیت آن‌ها و آثارشان شوند؟! برای برخی نویسندگان مطلقاً نیاز نیست تا نوبل ببرند تا اهمیت و خلاقیت و ویژگی‌های آثارشان برای مخاطب آشکار شود. ارزش آثار برخی نویسندگان در خود اثر است نه جایزه‌ای که به‌واسطه‌ی آن شهرت پیدا می‌کند.

شاید خاصیت و کارکرد این رویدادها و جوایز از اساس همین است که هنر یا اثر در شکل ناب آن را به عرصه‌ی نمایش در سطح عام جامعه بیاورند. بدون آن‌که افراد خودانگیخته در پی کشف و خواندنِ آثار نویسندگان باشند. اگر نه اینگونه جوایز به‌طور عینی تأثیری در ماهیت و محتوای آثار نویسندگان ندارد و ارزشی به آثار آن‌ها نمی‌افزاید؛ حتی شاید بعد از اهدای آن جایزه و شهرت بیشتر و به سطح عموم جامعه رفتنِ آثار نویسنده، شرایطی برای او ایجاد کند که دیگر مانند قبل نتواند خلاقیت خود را به منصه ظهور برساند. به هرحال او پیش از آنکه نوبل ادبیات ببرد برایم بهترین نویسنده بود و پس از آن هم یقین دارم که همان کراسناهورکایی خواهد ماند که او را با نه با نوبل ادبیات، بلکه با آثارش شناختم.

۲ آبان ۱۴۰۴
@EhsaneAzizi
  • 👍 3
  • ❤ 1
Post #122 196
احسان عزیزی کراسناهورکای و جهانِ سیاه‌وسفید قرن بیستم
کراسناهورکای و جهانِ سیاه‌وسفید قرن بیستم

لاسلو کراسناهورکای را سال‌هاست می‌خوانم و بدون اغراق می‌گویم که سال‌هاست برایم محبوب‌ترین نویسنده است و برایم محبوب‌ترین هم خواهد ماند. بخصوص وقتی آثارش توسط بلا تار و موزیسین تیم‌شان، میهایی ویگ (Mihály Víg) در یک ترکیب جادویی از داستان و تصویر و موسیقی تبدیل به شراب تندی می‌شود که مخاطب را از روزمرگی‌ها خارج می‌کند، اما به غیرمرسوم‌ترین شکل ممکن، یعنی نه با خیال‌پردازی و داستان‌سرایی جذابانه‌ و عاشقانه، که با نمایش کرختی و تکرار و ملال همین روزمرگی‌ها و پوچ و پوشالی بودن ارزش‌ها و آرمان‌ها و شعارهای انسان فلک‌زده‌ی طراز نوین (به تعبیر سوتلانا الکسیویچ).

داستان‌های کراسناهورکای داستانِ زندگی‌های عادی و کسالت‌بار و مردمان تحقیر شده و جوامع شکست‌خورده‌‌ی قرن بیستم است که در لنز دوربین بلا تار روی پرده‌ی سینما رفت و با موسیقی میهالی ویگ بدل به یک سمفونی چند بعدی شد که تماشای آن شکلی از سفر به خارج از جغرافیا و زمان است. به‌راستی نشستن پای فیلم هفت‌ونیم ساعته‌ی تانگوی شیطان با آن‌ سکانس‌های طولانی، با آن آدم‌های بدبخت و فلک‌زده‌ای که به دنبال وعده‌های دروغین رهبرها و پیامبران و ادیان و ایدئولوژی‌های نجات‌بخش رفتند، تماشای همان مصائب انسان‌ها و جوامع شکست‌خورده و تحقیر شده‌ی قرن بیستم نیست که در قاب تصاویر سیاه‌وسفید بلاتار آن‌گونه هنرمندانه تصویر می‌شوند؟! هرچند این می‌تواند روایت کلِ تاریخ بشر و تلاش برای رهایی و آزادی از مصائب بودن در سطحی فلسفی باشد، که آثار متأخر این نویسنده بیشتر چنین جنبه‌های فلسفی دارد.

اما این سه هنرمند فرزندان زمانه‌ی خویش‌اند، فرزندان دورانِ پساجنگ و پساانقلاب‌ها، فرزند اسلاف همان توده‌های تحمیق شده، همان مردمان فریب‌خورده و ساده‌لوح که تلاش مذبوحانه‌شان برای ساختن جهانی بهتر به جهنم و ویرانه‌های دو جنگ جهانی و تأسیس اردوگاه‌های کار اجباری و کوره‌های آدم‌پزی و جوخه‌های اعدام انجامید. همان انسان شکست‌خورده و سرخورده‌ی انتهای قرن بیستم (کراسناهورکای و بلاتار آثارشان را از ۱۹۸۵ به بعد می‌نویسند و می‌سازند). درست همان سال‌هایی که کراسناهورکای دست به قلم می‌برد تا این غم‌نامه‌ی ملال‌آور و رقت‌انگیز و تنهایی انسان طراز نوین که در تصمیم‌های اشتباه و حماقت‌هایش گرفتار شده است را روایت کند، همزمان بلاتار تصمیم می‌گیرد در ویرانه‌های به‌جا مانده‌ از وحشت و مرگ‌آفرینی کمونیسم در مجارستان، این عاقبت شوم و تیره‌وتار جوامع اروپای شرقی را به تصویر بکشد.

اما این صرفاً سرگذشت اروپای شرقی نبود، سرگذشت خاورمیانه تا آسیای شرقی و امریکای جنوبی و سراسرِ جهانی بود که این انسان طراز نوین می‌خواست از پس آن جهانی غرق در برابری و برادری و آزادی بسازد، اما نه با پذیرش مسئولیت انتخاب‌ها و بار گناهان خویش، بلکه با دنباله‌روی گله‌وار از رهبران سیاسی و مذهبی و ایدئولوژی‌های ویران‌گری که حاصلی جز میلیون‌ها کشته و ویرانی جوامع در پی نداشت. این جهانِ سرد و بی‌روح کراسناهورکای و بلاتار که با موسیقی غم‌گین و گاهاً گوش‌خراش و سرسام‌آور میهالی ویگ ترکیب می‌شود، همان جهان سیاه‌وسفید قرن بیستم است که آدمی در آن همه‌چیز را با همین دو رنگ می‌دید، تمام خطوط و مرز‌بندی‌ها و تمام جهان در همین خودی و غیرخودی، در همین دوست‌ودشمن و در همین داوری‌های بدوی صورت‌بندی می‌شد.

زمانی که فاشیسم روشنفکران اروپایی را به صف کرد و تا هایدگر را به خدمت خود گرفت و به تعبیر فوره کمونیسم مرز سرزمین‌هایی که حتی مسیحیت هرگز نتوانسته بود فتح‌شان کند را درید و اسلام‌گرایی از پی همین عوارض مرگ‌بار فرآیند مدرنیته، در خاورمیانه متولد شد تا در ائتلاف و تبانی با پرچم سرخ، مقاومت چند جانبه‌ای در برابر مدرنیته باشند. تا سرنوشت ما نیز این‌گونه با وعده‌های دروغین و آرمان‌های پوشالی تباه شود.

روایت‌های کش‌دار و تکرار و تکرار و تکرار و تکرار و به بازی گرفتن زمان در آثار این هنرمندان از این حیث نمایشِ تداومِ حماقت‌های بی‌پایانی است که انسانِ دورانِ مدرنِ غرق در آهن و فولاد و عصر صنعتی آوار شده بر سر او به دنبال مسیح و مهدی آخرالزمانی می‌گردد تا بی‌جهتی زندگی‌اش را جهت بخشد. این لحظه‌ای است که فاشیسم و کمونیسم و اسلامی‌گرایی و هر شکل از ایدئولوژی‌های ویران‌گر همچون امواجی از تباهی، جهان اجتماعی انسان را می‌بلعند و با وعده‌های دروغین تمام موجودیت او را چنان دربر می‌گیرند که از او چیزی باقی نمی‌ماند جز موجودی مطیع و بی‌تصمیم با بدنی نحیف و بیمار و سرشار از عوارض، همان آدم‌هایی که بلاتار با هنرنمایی بی‌نظیر خود به تصویر کشیده است. انسانی که نمی‌تواند در مواجهه با امر مدرن و مدرنیته‌ی ویرانگرِ معانی اعصار کهن و گذشته، معنا و جهت‌یابی جدیدی به حیات خود ببخشد.

#احسان_عزیزی

۲ آبان ۱۴۰۴
@EhsaneAzizi
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →