کراسناهورکای و جهانِ سیاهوسفید قرن بیستم
لاسلو کراسناهورکای را سالهاست میخوانم و بدون اغراق میگویم که سالهاست برایم محبوبترین نویسنده است و برایم محبوبترین هم خواهد ماند. بخصوص وقتی آثارش توسط بلا تار و موزیسین تیمشان، میهایی ویگ (Mihály Víg) در یک ترکیب جادویی از داستان و تصویر و موسیقی تبدیل به شراب تندی میشود که مخاطب را از روزمرگیها خارج میکند، اما به غیرمرسومترین شکل ممکن، یعنی نه با خیالپردازی و داستانسرایی جذابانه و عاشقانه، که با نمایش کرختی و تکرار و ملال همین روزمرگیها و پوچ و پوشالی بودن ارزشها و آرمانها و شعارهای انسان فلکزدهی طراز نوین (به تعبیر سوتلانا الکسیویچ).
داستانهای کراسناهورکای داستانِ زندگیهای عادی و کسالتبار و مردمان تحقیر شده و جوامع شکستخوردهی قرن بیستم است که در لنز دوربین بلا تار روی پردهی سینما رفت و با موسیقی میهالی ویگ بدل به یک سمفونی چند بعدی شد که تماشای آن شکلی از سفر به خارج از جغرافیا و زمان است. بهراستی نشستن پای فیلم هفتونیم ساعتهی تانگوی شیطان با آن سکانسهای طولانی، با آن آدمهای بدبخت و فلکزدهای که به دنبال وعدههای دروغین رهبرها و پیامبران و ادیان و ایدئولوژیهای نجاتبخش رفتند، تماشای همان مصائب انسانها و جوامع شکستخورده و تحقیر شدهی قرن بیستم نیست که در قاب تصاویر سیاهوسفید بلاتار آنگونه هنرمندانه تصویر میشوند؟! هرچند این میتواند روایت کلِ تاریخ بشر و تلاش برای رهایی و آزادی از مصائب بودن در سطحی فلسفی باشد، که آثار متأخر این نویسنده بیشتر چنین جنبههای فلسفی دارد.
اما این سه هنرمند فرزندان زمانهی خویشاند، فرزندان دورانِ پساجنگ و پساانقلابها، فرزند اسلاف همان تودههای تحمیق شده، همان مردمان فریبخورده و سادهلوح که تلاش مذبوحانهشان برای ساختن جهانی بهتر به جهنم و ویرانههای دو جنگ جهانی و تأسیس اردوگاههای کار اجباری و کورههای آدمپزی و جوخههای اعدام انجامید. همان انسان شکستخورده و سرخوردهی انتهای قرن بیستم (کراسناهورکای و بلاتار آثارشان را از ۱۹۸۵ به بعد مینویسند و میسازند). درست همان سالهایی که کراسناهورکای دست به قلم میبرد تا این غمنامهی ملالآور و رقتانگیز و تنهایی انسان طراز نوین که در تصمیمهای اشتباه و حماقتهایش گرفتار شده است را روایت کند، همزمان بلاتار تصمیم میگیرد در ویرانههای بهجا مانده از وحشت و مرگآفرینی کمونیسم در مجارستان، این عاقبت شوم و تیرهوتار جوامع اروپای شرقی را به تصویر بکشد.
اما این صرفاً سرگذشت اروپای شرقی نبود، سرگذشت خاورمیانه تا آسیای شرقی و امریکای جنوبی و سراسرِ جهانی بود که این انسان طراز نوین میخواست از پس آن جهانی غرق در برابری و برادری و آزادی بسازد، اما نه با پذیرش مسئولیت انتخابها و بار گناهان خویش، بلکه با دنبالهروی گلهوار از رهبران سیاسی و مذهبی و ایدئولوژیهای ویرانگری که حاصلی جز میلیونها کشته و ویرانی جوامع در پی نداشت. این جهانِ سرد و بیروح کراسناهورکای و بلاتار که با موسیقی غمگین و گاهاً گوشخراش و سرسامآور میهالی ویگ ترکیب میشود، همان جهان سیاهوسفید قرن بیستم است که آدمی در آن همهچیز را با همین دو رنگ میدید، تمام خطوط و مرزبندیها و تمام جهان در همین خودی و غیرخودی، در همین دوستودشمن و در همین داوریهای بدوی صورتبندی میشد.
زمانی که فاشیسم روشنفکران اروپایی را به صف کرد و تا هایدگر را به خدمت خود گرفت و به تعبیر فوره کمونیسم مرز سرزمینهایی که حتی مسیحیت هرگز نتوانسته بود فتحشان کند را درید و اسلامگرایی از پی همین عوارض مرگبار فرآیند مدرنیته، در خاورمیانه متولد شد تا در ائتلاف و تبانی با پرچم سرخ، مقاومت چند جانبهای در برابر مدرنیته باشند. تا سرنوشت ما نیز اینگونه با وعدههای دروغین و آرمانهای پوشالی تباه شود.
روایتهای کشدار و تکرار و تکرار و تکرار و تکرار و به بازی گرفتن زمان در آثار این هنرمندان از این حیث نمایشِ تداومِ حماقتهای بیپایانی است که انسانِ دورانِ مدرنِ غرق در آهن و فولاد و عصر صنعتی آوار شده بر سر او به دنبال مسیح و مهدی آخرالزمانی میگردد تا بیجهتی زندگیاش را جهت بخشد. این لحظهای است که فاشیسم و کمونیسم و اسلامیگرایی و هر شکل از ایدئولوژیهای ویرانگر همچون امواجی از تباهی، جهان اجتماعی انسان را میبلعند و با وعدههای دروغین تمام موجودیت او را چنان دربر میگیرند که از او چیزی باقی نمیماند جز موجودی مطیع و بیتصمیم با بدنی نحیف و بیمار و سرشار از عوارض، همان آدمهایی که بلاتار با هنرنمایی بینظیر خود به تصویر کشیده است. انسانی که نمیتواند در مواجهه با امر مدرن و مدرنیتهی ویرانگرِ معانی اعصار کهن و گذشته، معنا و جهتیابی جدیدی به حیات خود ببخشد.
#احسان_عزیزی
۲ آبان ۱۴۰۴
@EhsaneAzizi
Post #122
196
احسان عزیزی کراسناهورکای و جهانِ سیاهوسفید قرن بیستم