TGViewer
Channel Public Channel
مخ نویس

مخ نویس

@draboutorab

گپی در مورد مغز ، تکامل و انسان
Rezaaboutorab55@yahoo.com
Subscribers
5.67K
Photos
253
Videos
13
Links
280

Showing posts older than #950 · Back to latest

Older Posts 16 shown
Post #949 3.24K
✅نمایشگاه کتاب

میتوانید برای خرید کتاب های من از تخفیف نمایشگاه کتاب استفاده کنید
👇👇👇👇👇👇
https://book.icfi.ir/
  • ❤ 8
Post #948 4.58K
مخنویس به چاپ ششم
اگر پزشک نمی‌شدم به چاپ سوم
و آخرین کتابم مخنویس پلاس به چاپ دوم رسید
قدردان انتشارات کرگدن هستم که در این اوضاع آخر الزمانی همچنان چراغ نشر را روشن نگه داشته است.
و سپاس از علاقمندان و مخاطبانی که در این اوضاع هنوز کتاب‌های من را میخوانند
  • ❤ 69
  • 👍 3
Post #947 7.21K
زود باش

چرا باشگاه ها ، کلاسهای موسیقی، موسسه های زبان همه پول سه ماه را همان اول در زمان ثبت نام از ما میگیرند؟
من‌جواب این سوال را در کتاب هراری پیدا کردم.
جواب این سوال در یک کلمه خلاصه میشود:
هزینه!
هراری در فصلی از کتابش میگوید رمز موفقیت جادوگران و کاهنان دنیای قدیم در متقاعد کردن مردم به پذیرش دین و آیین عجیب و غریب و بی ثمرشان ،در راضی کردن مردم به قربانی کردن و هزینه دادن بوده است.
اگر یک کشاورز فقیر فقط برای یک بار راضی میشد یکی از گاوهای عزیزش را برای رضایت خدایان و روح هایی که جادوگران و کاهنان معبد او را از خشمشان می‌ترساندند و به لطفشان امیدوارش میکردند قربانی کند آنوقت دیگر خیلی بعید بود سال بعد و سال‌های بعد این کار را حتی تا قربانی کردن آخرین گاوش ادامه ندهد حتی اگر این کاربه قیمت نابودی خودش و خانواده اش تمام میشد زیرا اگر بعد از قربانی کردن اولین گاو می‌خواست به درستی کارش یا درستی اعتقادش به خدایان و ارواح مقدسش شک کند این شک تنها می‌توانست یک معنا داشته باشد:
تلف کردن گاو اول برای هیچ و پوچ!
کشاورز اگر قبول میکرد فریب کاهنان را خورده و ارواح مقدس وجود ندارند آنوقت گاوش را برای هیچ داده بود پس هیچ کاری برای او آرامش بخش تر از این نبود که باور کند حق با کاهنان و جادوگران است و این باور و ایمان سبب میشد هرسال گاوهای دیگرش را هم نه فقط فدای خدایان بلکه فدای اثبات درستی فداکردن گاو اول کند و تازه وقتی به خاک سیاه می‌نشست و گاوی دیگر در بساط نداشت سراغ قربانی کردن عزیزترین چیزش یعنی فرزندانش می رفت.
برای خدایان و جادوگران و کاهنان هیچ هدیه ای بالاتر از قربانی کردن فرزند نبود زیرا وقتی کسی فرزندش را فدای انها میکرد دیگر چگونه می‌توانست در حقیقت بت ها و خدایان شک کند؟
دوستی میگفت بزرگی کار ابراهیم بر خلاف آنچه در کتاب های دینی به خوردمان داده اند نه در قربانی کردن بلکه در قربانی نکردن اسماعیل و شکستن بتهایی بوده که آدمهای معمولی و گرفتار، جرات شکستنشان را هرگز نداشته اند، بتهای گنگ و لالی که مردم سالها نه فقط گاوها بلکه عزیزترین عزیزانشان را برای راضی کردن آنها (و البته بیش از راضی کردن بتها قوت قلب دادن به خودشان به درست بودن قربانی های قبلی)، تقدیمشان کرده بودند.
ادمها قرنها و نسل‌ها قربانی می کردند فقط برای اینکه قبول نکنند قرنها و نسلهاست که فریب خورده اند و شاید بزرگترین هنر پیامبران شکستن بت های دروغین مردمی بوده که گرفتار هزینه های گذشته بوده اند و این حکایت انگار هنوز هم حکایت ماست.
ما سالها برای چند کیلو ماده ای که اصلا نمی‌دانیم به چه دردمان میخورد چه قربانی هایی که نداده ایم؟
چه تحریم ها که نکشیده ایم؟
در این سالها چه دخترها و پسرهایی که به هم نرسیده اند چه مغزهایی که فرار نکرده اند چه جاده ها و کارخانه ها و دانشگاه ها و مدرسه هایی که باید می ساختیم و ساخته نشده اند فقط برای اینکه ثابت کنیم هزینه ای که سی سال پیش شروع کرده ایم الکی و یلخی و فریب نبوده است.
ما برای چند کیلو ماده ی زبان بسته ای که حتی برخلاف بتها و خدایان قدیم حتی مقدس هم نیست نه فقط گاوهایمان بلکه تمام ثروت و دارایی و اینده ی خود و بچه هایمان را فدا کرده ایم، نه فقط اینده بچه هایمان بلکه خود بچه هایمان در میناب را و حالا سخت ترین کار دنیا برایمان شکستن بتیست که می‌دانیم بعد از سی سال از او نه هیچ آبی برایمان گرم می‌شود و نه هیچ لامپی روشن، بتی که تازه از ما میخواهد همین برق و اب نداشته مان را هم به پایش فدا کنیم.
ما سالهاست عزیزترین عزیزمان یعنی ایرانمان را برای این بت ۴۰۰ کیلویی قربانی کرده ایم و حالا ...

کجاست ابراهیم!
کجاست که دارد دیر می‌شود و دیر شده!
بله حتما روزی خواهد آمد زیرا تاریخ نه فقط یک ابراهیم بلکه صدها ابراهیم به ایران بدهکارست!
آیا تا زنده ایم و ایران و اسماعیل زنده است می اید؟
من چیزی درباره سیاست و مذاکره و چانه زنی و بازی های مخفی و پنهانش نمیدانم فقط می دانم که برعکس اینجا در بقیه دنیا روزگار قربانی و قربانی کردن سر آمده است و سالهاست بتهای عالم شکسته و خرد و خمیر شده اند.
ما مردم ایران به اندازه کافی قربانی داده ایم و قربانی شده ایم اگر همه این کش دادن ها و رفت و آمدها و گل چیدن ها فقط راه و رسم چانه زنی و مذاکره ای ست که ما چیزی از آن سر در نمی آوریم که هیچ ،ولی اگر همه اینها مقدمه تیزکردن همان چاقوی قدیمی قربانی کردنست لطفا زودتر اعلام کنید که هیچ چیز بدتر از بلاتکلیفی نیست
بدانیم که آیا پنل خورشیدی مان را بخریم یا نه؟
کنسروهایمان رانگه داریم یا تا تاریخ مصرفشان تمام نشده بازشان کنیم؟
بچه هایمان راراهی کنیم به جایی که برق دارد یا باز سرود ای ایران برایشان بخوانیم؟
چمدانهاباز کنیم یا

به قول بیدل

من‌نمی‌گویم زیان کن یا به فکر سود باش
ای ز فرصت بی خبر در هرچه باشی زود باش
https://t.me/draboutorab
Telegram مخ نویس گپی در مورد مغز ، تکامل و انسان Rezaaboutorab55@yahoo.com
  • ❤ 75
  • 👏 25
  • 👍 9
  • 👎 4
Post #946 8.49K
ما هم مردمانیم

آخرین بیمار که می‌رود اس ام اس اش می اید :صلاحیت شما برای اینترنت پرو تایید شده است همان طبقاتی یی که تکذیب میکردند.
پرداخت شد..
باز میشود بعد از ۵۰ روز!
۵۰ روز ترس از قطعی برق توسط آن دیوانه بعلاوه ۵۰ روز قطعی نت توسط دولت خودمان.
در راه منزلم خرید داریم! ماست،تخم مرغ، پنیر .. یک میلیون تومن!
برعکس همیشه اینبار فاکتور را چک میکنم! درستست!
خانم پیری عصا زنان می‌پرسد:
- کالا برگ اعلام شده؟
- نه هنوز مادرجان !
-ما بازنشسته ها چه کنیم ۶ ماهست بچه ها را نگفتم بیان خانه مان! شکم خودمان را هم نمی‌توانیم سیر کنیم.
نایلون های خریدم را پشتم قایم میکنم.
دیروز که از کنار کلینیک جنوب شهر ۶ تا تن ماهی گرفتم مغازه دار چپ چپ نگاهم کرد
- چندتا؟ ۶ تاااا؟
این پایین همه چیز فرق می‌کند اینجا حتی وسط بمباران هم درمانگاه و مغازه هایش تعطیل نشد چون ادمهایش مجبورند سرکار بروند اینجا همان طبقه پایینی ست که خیلی ها برای نبودنش انقلاب کردند.
یکی از دوستان چشم پزشکم تعریف می کرد در پارکینگ بیمارستان یکی از مستخدمها جلویش را گرفته و با خشم پرسیده:
-چرا باید تو ماشین شاستی بلند داشته باشی و من این سطل را جابجا کنم؟
بدجور ترسیده بود واقعا هم ترس دارد آنهم در طبقه منهای ۸
خیابانها هنوز خلوتست کنار اتوبان عکس شهدای جنگ را زده اند
چقدر جوانند به همان جوانی سپهر بابا!
عکس دخترهای میناب!
یکیشان شبیه بهار من است بغضم می گیرد.
"ما تا آخر ایستاده ایم"
تا آخر کجا؟ آخر دنیا؟
به میدان میرسم بسته ست
همسایه مان را میبینم هر شب اینجاست دخترش ولی همین ۵۰ روز پیش از پنجره ساختمان شعارهای آنورکی میداد.
شربت می‌دهند
چه خوب! آنهایی که از ترامپ متنفرند می‌توانند حتی وسط جنگ در امنیت کامل هرشب دورهم جمع شوند و به این مردک مو زرد فحش دهند و شربت بخورند.
کاش ۱۸ دی هم به عصبانی ها شربت می‌دادند.
میرسم خانه!
بچه ها! من اینترنتم وصل شده!
-واقعا؟ پس دوستم راست گفته بود!
بهار فوری می‌رود سراغ گوشی اش..
-نه وصل نیست که !
خجالت میکشم!
نه بهارجان مال دکترها وصل شده؟
باران میگوید:
- بابای خاص ! خب هات اسپاتت رو روشن کن لطفا!
بهار میگوید:
-چرا فقط تو؟ مگه کی هستی؟
۵۰ روزست از بازی محبوبش محروم است. 
-چرا فقط به دکترها دادند بچه ها اینترنت نمی‌خوان؟
خانمم از طریق موبایل من وصل می‌شود
-نگاه کن بچه نسترنو! تازه به دنیا اومده!هزارتا پیغام دارم! وای خدا! 
به دوستم در آمریکا پیغام می‌دهم: -عيدت مبارک‌؟ الان‌خوب شد؟راحت شدی؟
فوری جواب می‌دهد!
-درست میشه! جنگه دیگه!آخرش خوبه!
مینویسم انشالله ولی در دلم میگویم برای ما جنگ است برای شما فیلم ترسناک!
دوباره بله را باز میکنم به آن عادت کرده ام نوشته:
در نظرسنجی صدا و سیما ۸۶ مردم موافق ادامه جنگ هستند!
خنده ام میگیرد" مردم"
چه واژه عجیبیست!
از چه جهت موافق جنگند؟
شاید دوست جنگ طلبم از آمریکا هم رای داده!اصلا مگر مردم تلوزیون نگاه میکنند؟
مردم؟
یاد مردمی می افتم که دیروز در پشت دانشگاه تهران دیدم انگار داشتم در لوکیشن سریال تاسیان در دهه ۵۰ قدم میزدم.
آیا صدا و سیما نظر این دخترپسرهای قرتی نسل زدی را هم پرسیده؟
مجله اندیشه پویا را باز میکنم چه سرمقاله ای!
"هیچ ماجرایی کاملا تمام نمیشود دیگه تموم نیست ماجرا!گره ایران با اصلاحات باز نشد با جنگ هم باز نخواهدشد!"
یاد این شعر می افتم که میگوید:
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود
از بیمارستان زنگ میزنند مریضم میخواهد رضایت بدهدبرود همان که در حمله ام اس یک چشمش کور شده -گفتند برای ۵ روز ۵۰ میلیون بدهد ندارد!
به حسابداری زنگ میزنم
قسم میخورد همه چیز دوبرابر شده
-فقط هر وعده غذا ۷۰۰ تومن شده دکتر!
میگویم ویزیت من را کم کن!
میخندد..
-آنکه که یک میلیون این ۵۰ میلیون هم نمیشود
تازه اینجا بیمارستان نیمه دولتی ست و مریض هم بیمه ست عجب اوضاعیست.
یاد بیمارم علی، مهندس جوانی که میگرن دارد میافتم!دیروز میگفت قرار بوده عسلویه استخدام شود ولی زنگ زدند و همه قراردادها را کنسل کرده اند عروسی ش را هم به هم زده بود.
از خودم میپرسم چه کسی باور میکند۸۶ درصد این ادمها،این"مردم" موافق ادامه جنگ باشند! 
آن پیرزن که ۶ ماه بچه هایش را نتوانسته مهمان کند آن که مدتهاست مزه گوشت را نچشیده،آنکه بیکار شده و عروسی اش به هم خورده،آنکه دارد کور می‌شود و خرج ۵ شب بیمارستان را ندارد،دخترم که دلش برای دیدن دوستان مدرسه اش لک زده،من که دخل و خرج  مطبم جور نیست..آیا ما مردم نیستیم؟کسی ازما نظر نمیخواهد؟
بهار از اتاقش داد میزند
-چرافقط تو؟ما آدم نیستیم؟
با خودم می گویم حتی اگر من بتوانم جواب این بچه را بدهم آنهایی که قرارست ۴۰ سال دیگر حکومت کنند به این بچه به این جوانها به این مردم چه میخواهند بگویند؟
صدای بلندگو از پنجره می آید دو ماشینند هرشب می آیند
دست خدا عیان شد..
https://t.me/draboutorab
Telegram مخ نویس گپی در مورد مغز ، تکامل و انسان Rezaaboutorab55@yahoo.com
  • ❤ 70
  • 👍 23
  • 👎 6
  • 💩 5
  • 🖕 1
Post #945 3.78K
چراغ ها را روشن کنید(۲)


در جنوب شهر بیشتر مغازه ها حتی زیر بمب و موشک بازند لابد یا کفگیر این مردم بر عکس شمال شهری ها به ته دیگ خورده است یا پول اجاره کردن ویلا در شمال را ندارند یا فامیل هایشان در دهات جوابشان کرده اند.
شب چهلم است ..
چند ساعت مانده به پایان اولتیماتوم!
همه مان حمام می‌رویم پاورشارژها فول هستند و موبایلها به برق!
برای اولین بار آسپرین میخورم حس میکنم فردا صبح ممکن است سکته کنم.
موبایلم را چک‌میکنم رجزخوانی ها ادامه دارد ...
صبح شده..
اولتیماتوم آن دیوانه ساعت ۴و نیم بوده
.با ترس و لرز چراغ ها را روشن میکنم روشن میشوند...
سراغ موبایلم میروم..
آتش بس شده!
گریه ام می گیرد..
مرد که گریه نمی کند..
نمیدانم از خوشحالیست یا بغضیست که ترکیده یا از خشم است؟ خشم ازین که چرا در این گوشه از دنیا داشتن یک زندگی معمولی باید اینقدر سخت باشد انقدر سخت که ادم وقتی به ان میرسد از خوشحالی باید گریه اش بگیرد؟
کتری را برق میزنم چای را دم میکنم دوش می گیرم چراغ ها را روشن میکنم
چراغ ها را روشن میکنم با اینکه خورشید در آمده و اتاق روشن است.
دلم میخواهد باران را زودتر بیدار کنم و به او بگویم دینا را به زودی می بینی آتش بس شده ولی دلم نمی‌آید خوابش را خراب کنم.
ماشین را که از پارکینگ بیرون می آورم چشمم به یاس آبشاری گوشه حیاط می افتد پر از گل است معلوم است که یک هفته ای هست که گل داده پس چرا ندیده بودمش؟
چقدر هوا خوب است شیشه ماشین را تا ته می‌دهم بیرون ریه هایم را پر میکنم انگار روزهاست نفس نکشیده ام
عجب بهاری ست حیف که لذت رگبارها و رعد و برق هایش با صدای بمب ها قاطی پاتی و خراب شدند.
سر راه عده ای در میدان جمع شده اند و پرچم تکان می‌دهند و شعارهایی میدهند که وزن و قافیه ندارد ولی ظاهرا انتظار دارند تا پیروزی کامل بر کل دنیا جنگ ادامه یابد!
بغضم می گیرد یاد عسلویه و فولاد مبارکه و پتروشیمی ماهشهر و پل بی دو می افتم و یاد این حرف ناپلئون که گفته بود اگر چند بار دیگر اینطوری پیروز شویم چیزی ازمان نمی ماند.
یاد این چهل روز جنگ که هر روزش به این امید از خواب بلند میشدم که چراغها روشن بمانند و بچه ها مدرسه شان باز شود و باران دوستش دینا را ببیند و دیگر ۶ صبح چراغ ها را چک نکنم و تمام کانالهای خبری بله را از گوشی ام‌پاک کنم و هر روز نگران پایین آمدن عقربه بنزین ماشینم نباشم و با هر صدای بادی از جا نپرم و در یک‌کلام مثل ادم یک ادم معمولی زندگی کنم.
بله ایران گرفتار دیوانه های جنایتکاری شده که زبان آدم سرشان نمی‌شود کاری هم به بهانه هایی که به دست این دیوانه ها دادیم ندارم فعلا کشورمان را با چنگ و دندان لااقل از بی برقی و قحطی و به قول آن روانی، عصر حجری شدن نجات داده ایم ولی ازین به بعد چه؟
بیشتر ما مردم فقط یک زندگی معمولی می‌خواهیم نه اهل مبارزه هستیم نه جراتش را داریم نه توانش را!
اگر مرد جنگ و مبارزه بودیم دکتر و مهندس و نجار و کشاورز و کارمند و معلم و شاعر و دانشجو نمی‌شدیم!
جنگیدن کار ما نیست ما باید زندگی کنیم تا کشور پیشرفت کند ما باید طبابت کنیم به بچه های مردم درس بدهیم پل و جاده و کارخانه بسازیم نان و گوشت و موبایل بفروشیم ما مردم معمولی هستیم و زندگی معمولی می خواهیم دلمان میخواهد بچه هایمان مثل همه بچه های عالم در امنیت به مدرسه بروند بدون اینکه بمب رو سرشان بیفتد و شمایی که مرد جنگید و خوب هم جنگیدید باید بجنگید تا ایران ما، ایران بچه ها ی ما و شما در صلح زندگی کنند تا ایران جای صلح و زندگی باشد صلحی که در آن بزرگ و قوی شود و ببالد و رشد کند.
این صلح که با خونها و فداکاری های مردان جنگی و تحمل و زجر ما مردم معمولی حاصل شده باید پایدار بماند.
دیگر نباید هرگز و هرگز به دیوانه ها و جنایتکاران و دشمنان ایران بهانه داد.
چنگیزی که پشت مرزهای ماست نه تنها وحشی تر و قوی تر از چنگیز مغول است بلکه اینبار دیوانه و کودک هم هست.
با این کودک وحشی نابالغ باید روانشناسانه و بالغانه  رفتار کرد همان کاری که بزرگمهر ها و خواجه نظام الملک ها و قوام السلطنه ها در تاریخ ایران کرده اند.
اگر این کودک قدرتمند با یک آب نبات خام می‌شود چرا یک کوه آب نبات به او نمیدهید؟ 
انهایی که می گویند برای ما و برای ایران خوب جنگیده اند نباید فراموش کنند که خوب هم باید صلح کنند زیرا که تنها صلحست که سرآغاز زندگی و بالندگی ست.
چراغهای ایران همیشه و تا ابد باید روشن بماند. کارخانه ها و جاده ها و نیروگاه ها و مدرسه ها و کافه ها و سینماها و مسجدها و امامزاده های ایران مال همه ماست و چراغ همه شان تا ابد برای بچه های ما چه انها که پدرانشان مرد جنگند چه انها که مرد و زن صلحند باید روشن بماند.
ایران مال همه ماست چراغهایش را روشن نگه داریم
هم چراغ کعبه هایش را هم چراغ بتخانه هایش را!
که
از یک چراغ کعبه و بتخانه روشن است
https://t.me/draboutorab
Telegram مخ نویس گپی در مورد مغز ، تکامل و انسان Rezaaboutorab55@yahoo.com
  • ❤ 67
  • 👍 18
  • 👎 7
  • 😭 5
  • 🕊 2
  • 👏 1
Post #944 3.54K
چراغ ها را روشن کنید(۱)


خانمم بیدار شده و کتری را به برق زده منتظرست چوش بیاید تا باران را بیدار کند سرویسش قبل از هفت می‌رسد
من هم باید زودتر دوش بگیرم و بهار را ببرم مدرسه!
انگار نه انگار ۹ اسفند است خبری از برف و باران نیست
بهار را سوار میکنم و سر راه جلوی مدرسه پیاده میکنم باید صبر کنم تا چند قدم برود برگردد بای بای ش را بکند قبل پیاده شدن هم حتما باید یک لایک در آینه ماشین بدهد میگوید خوش شانسی می آورد.
ساعت ۸ میرسم بیمارستان‌و مریض های بخش را می‌بینم حالا نوبت کلینیک است ساعت از ۹ گذشته داروهای مریض را نوشته ام و تازه درد دلش شروع شده..
دکتر اینجا آدم از فرداش خبر نداره هر روز یه اتفاقی می افته ما که بچه مان را فرستادیم آنور آب شما هم بفرست! اینجا جای زندگی نیست هر روز میگن امروز میزنه فردا میزنه ...
ناگهان با صدای مهیبی پنجره باز میشود!
باد بود؟
نه دکتر! زد گفتند میزنه!
به خانمم زنگ میزنم
خوبی! بیمارستان شما هم لرزید؟
آره تو برو دنبال بهار من هم باقی مریض ها را می‌بینم و میروم دنبال باران
هنوز دارم مریض میبینم که دومین بمب را میزنند خانمم دیگر تلفنش را جواب نمی‌دهد..
خانه را می‌گیرم آنهم بوق نمیخورد
خدایا چه اتفاقی افتاده؟
از منشی میپرسم:
شما می‌توانید به کسی زنگ بزنید؟
بله دکتر! الان با مادرم صحبت کردم
آسمان روی سرم خراب میشود
فقط ۵ دقیقه طول می‌کشد تا مریض آخرم که پارکینسون دارد از روی صندلی بلند شود و از در خارج شود..
لباسم را عوض میکنم و فورا از بیمارستان بیرون میزنم
قیامتیست!!
هرطور شده خودم را به مدرسه باران می‌رسانم در راه بیش از بیست بار به خانه زنگ میزنم بالاخره جواب می‌دهد این بزرگترین لحظه زندگی من است و چرا باید باشد!
تلفن زنگ میخورد یعنی خانه ام خراب نشده
زنم که گوشی را بر میدارد یعنی زنده است..
سلام !خوبی چرا تلفن ها قطعه؟ من بهار را آورده خانه فقط مانده باران!
مثل شوماخر ویراژ می‌دهم
نزدیک مدرسه باران که میرسم بوی باروت می آید خدایا رحم کن..
نه مثل اینکه مدرسه سالم است!
باران تا من را در حیاط مدرسه می‌بیند میپرد بغلم بعد فورا  برمیگردد و دوستانش را بغل میکند و کمی آبغوره می گیرند
توی ماشین که می‌نشیند انگار دنیا را به من داده اند میگوید بیشتر بچه ها گریه می کردند ولی من و دینا خنده مان گرفته بود
واقعا!
خیابان‌ها قفل شده بالاخره به کوچه مان می‌رسیم از سوپری محل چند باکس آب و هر چه نان بسته بندی شده دارد میخرم!
به خانه که می‌رسیم انگار به همه آرزوهایمان رسیده ایم چهار نفر پیش هم زیر یک سقف هر اتفاقی بیفتد کنار همیم ولی نه..
به مادرم زنگ میزنم
بابا خانه نیست تلفنش را جواب نمی‌دهد
به برادرم ..توی راه منزل است
به خاله ام.. رسیده است!
بالاخره همه به خانه هایشان میرسند
شب خبر می‌رسد که مدرسه ای دخترانه در میناب را بمباران کرده اند ۱۴۰ بچه زیر اوارند!
آیا این یعنی ما پدرمادرها واقعا در یک عملیات نجات شرکت کرده ایم؟
فردا انکالم و باید بروم بیمارستان خانمم تا وقتی برگردم خانه هر نیم ساعت زنگ می‌زند که کجایی!
چند روز گذشته و اوضاع هر روز بدتر می‌شود.
صبح خواب مانده ام ...منی که مغزم خودبخود زنگش میخورد و بدون کوک کردن ساعت بیدار می‌شود.
ساعت ۸ صبح ! ولی چرا هنوز شب است؟
شاید ساعت خوابیده نه موبایلم هم ساعت ۸ را نشان میدهد!
میدوم سمت پنجره!
آسمان سیاه است.مثل شب!
آخرالزمان شده است؟
نه  مخزن های سوخت هر سه طرف تهران دارند می سوزند!
مجبورم بروم بیمارستان!
یاد پدربزرگم می افتم که می‌گفت رضا دکتر نشو!
حالا در این اوضاع بعد از مدتها خشکسالی باران می‌گیرد! چه بارانی!
باران سیاه اسیدی!
ماشین‌ها همه گورخر و پلنگ شده اند بعد از اینهمه بی بارانی حالا باید زیر باران بهاری هم ماسک بزنیم.
چند روز مانده به عید که کودک پرزیدنت مجنون تهدید می کند همه نیروگاه های برق را خواهد زد تا به روز موعود می‌رسد میگوید دو روز دیگر ۵ روز دیگر ده روز دیگر دیوانه ای ست که دیوانه مان کرده است!
از آن روز هرشب نیمه شب از خواب میپرم و چراغ ها را روشن میکنم تا مطمئن شوم برق داریم و دوباره میخوابم خانمم را بدخواب کرده ام.
چند روزست عید دیگر تمام شده!
چه عیدی! اصلا مگر امسال عید شد؟
خبری از پایان ماجرا نیست!
باران می‌پرسد بابا یعنی می‌شود من امسال دوباره دینا را ببینم مدرسه ها باز میشود؟
آره بابا گفتند چند هفته ای تمامش می کنند!
بهار غر میزند که اینترت میخواهم!
من‌فکر قسط های وامی هستم‌که تازه با
هزار بدبختی گرفته ام!
مطبم درشمال تهران هنوز خلوت است ولی درمانگاه جنوب شهر غلغله ست! در یک روز صد تا مریض میبینم دیوانه شده ام!

ادامه..
https://t.me/draboutorab
Telegram مخ نویس گپی در مورد مغز ، تکامل و انسان Rezaaboutorab55@yahoo.com
  • ❤ 35
  • 😢 11
  • 💔 3
  • 🕊 2
Post #943 3.71K
زیاده عرضی نیست

امروز بیش از ۴۰ روز از این جنگ نابرابر گذشته است
در این چهل روز تازه فهمیدم اینکه میگویند دق کرد یعنی چی؟
امروز جلوی آینه به موهایم نگاه کردم  واقعا اینقدر موی سفید داشتم؟ می‌شود در چهل روز آدم پیر شود؟
چند روزست آسپرین میخورم از سکته قلبی می ترسم.
روزهای اول که عسلویه را زدند گریه ام گرفت فورا به دوستم که در شرکت نفت است زنگ زدم! آرامم کرد و گفت: فقط دو فاز را زده نگران نباش! بیست و چهار فاز دارد!
بعد فولاد را زد گفتند بزرگترین فولاد خاورمیانه! بعد پتروشیمی ماهشهر بعد پل بی ۲ بلندترین پل خاورمیانه! راستی چقدر ترین داشتیم در عصر حجر و نمی دانستیم!
امروز راه آهن را زده و گفته فردا همه پلها و نیروگاه های برق را می زند.
با هزار مصیبت چند روز پیش به دوستی در آنور آب پیغام دادم مگر نمیبینید دارد چه بلایی سر ما می آید  چرا کاری نمیکنید؟
میدانید چه جوابی داد؟
گفت آخر کسی فراخوان نداده کجا برویم؟ آنهم وسط هفته!
چرا حتی یکی از هزاران‌گروه ضد جنگی که در دنیا برای غزه یک میلیون نفری در خیابانها حنجره پاره میکردند برای تمدن ایران ۹۰ میلیونی حتی یک داد هم نمیزنند؟
البته میفهمم چرا ایران مورد جذابی برای راهپیمایی خوش تیپ های ضد جنگ خارجکی نیست ولی مگر ده ها میلیون ایرانی در خارج از کشور زندگی نمی کنند؟همان هایی که هرروز یاد قرمه سبزی خانه مادربزرگشان در ایران میافتند و بغض شان می گیرد و سفره هفت سین شان هر سال براه است و  اسم بچه هایشان را داریوش و کوروش می گذارند.
اینها کجا هستند وقتی یک چنگیز دیوانه میگوید فقط چند ساعت تا پایان تمدن ایران باقی مانده است؟
بله شاید چون  آخر هفته نیست گرفتارند آخر این کمپین ها را فقط میشود آخر هفته ها برگزار کرد آنهم با رقص و پرچم و دستک و دنبک و فراخوان و..
ایرانی های امریکا که بیکار نیستند وسط هفته برای نجات مشتی هموطن عصر حجری کمپین کنند تازه این ترامپ دیوانه ست و ممکن است لج کند و از دنیای متمدن به ایران عصر حجری دیپورتشان کند ولی ایرانی های مونیخ کجا هستند؟ آنها که از ترامپ نمی ترسند! شاید چون بنزین گران شده نمیتوانند اتوبوس کرایه کنند.
تازه اصلا مگر کسی به حرف آنها گوش میکند زحمت بی خود چرا؟
البته اینکه ترامپ میگوید برای دل ایرانی ها میخواهد همه نیروگاه های برق را بزند و آنها را به عصر حجر برگرداند حرف زشتیست بخصوص که یک حرامزاده هم به ایرانی ها گفته ولی خب فقط ادبیاتش بدست ولی نیتش پاک است.
تازه نیروگاه که تمدن و داریوش و کوروش نیست می‌زنند باز می سازیم حالا شاید ۶۰ سال طول بکشد خب  آزادی و دموکراسی که یک شبه بدست نمی اید واقعا آنها هرکمکی که از دستشان بر می آمد کردند ولی گاهی هم کمی اشتباه میشود اشتباه مال ادمیزادست تازه به قول بعضی اصلا مگر ما عاملیتی هم داریم؟

پاور بانکهایمان را به برق زده ایم
دختر کوچکم بهار،می‌پرسد:مگه قراره برق بره و نیاد؟خب وقتی اومد موبایلمان را میزنیم به برق!
برای دخترها سریال لیسانسه ها را میگذاریم صدایش را بلند میکنیم تا صداهارا نشنوند..
چی بود؟
هیچی صدای رعد و برقه!
موبایلم را به شارژ زده ام تا یک درصد هم از شارژش کم نشود.
در شارژ دارم تنها منبع خبری یعنی بله را چک می کنم همه خبرها کپی همند و دارند میگویند مابر همه عالم پیروزیم.
خانمم میگوید روی شارژ با موبایل کار نکن خطرناکه؟
خطرناک!خنده ام می گیرد.
صدای خنده دختر ها می آید
آیا این آخرین قسمت لیسانسه هاست که می‌توانند ببینند؟
اگر کشور در خاموشی برود چه باید به آنها بگویم
بگویم برق کی می اید؟
ده ساعت؟ ده روز ؟ده سال؟
بدون یخچال چه کنیم؟
بدون پمپ برق، آب هم به طبقه ما نمی‌رسد شوفاژ هم خاموش می‌شود
بچه ها سرما نخورند!
چطور حمام برویم؟
باز صدای خنده بچه ها می آید لابد حبیبِ دوباره از دختر دیگری خواستگاری کرده است.
در بله آخرین خبرها را چک میکنم از این ستون به آن ستون!
خبرنگار اینترنشنال از ترامپ خواسته  راه حل نهایی را به کار ببرد! نهایی؟ بمب اتم ؟برای ایران؟ یک خبرنگار ایرانی؟
لابد ایرانی های دیگر از او انتقاد کرده اند!
ما که به لطف قطع اینترنت در عصر  حجریم و قرارست امشب به قبل ترش هم برویم.
انتقاد!
چقدر کار شیکیست خیلی شیک تر از زندگی زیر بمب و سانسور!
بخصوص وقتی باطری ات شارژ باشد و نگران آب شدن مرغهای فریزر و اینده دخترهایت نباشی !
پس بگذارید اخرین انتقاد شیکم را چندساعت قبل عصر حجر شدنمان به انهاکه نگران شارژ باطری ها و اینده دخترانشان نیستند و برخلاف ما پوست کلفتها ،پوستی در بازی ندارند پرتاب کنم.
چه میخواستم بگویم؟
انتقاد؟
ولش کن الان که وقت انتقاد نیست! چند ساعت به عصر حجر؟!
آخر هفته هم که نیست!
تازه انتقاد باعث کدورت و فحش خوردن از هموطنان میشود!
زیاده عرضی نیست فقط بگذارید به یاد آن زمانها که همه کنار هم در ایران قبل حجر زندگی میکردیم بگویم:
خیلی بی معرفتید!
https://t.me/draboutorab
Telegram مخ نویس گپی در مورد مغز ، تکامل و انسان Rezaaboutorab55@yahoo.com
  • ❤ 71
  • 😢 10
  • 👍 7
  • 👎 7
  • 🕊 5
  • 😭 4
Post #942 8.73K
اینجا خاورمیانه ست

بچه ها دور صندلی ها میچرخند و قایم باشک بازی میکنند!
-سُک سُک!
تنها چیزی که نمیشنوند بحث های عجیب و غریب بزرگترهاست.
- آقا دارند مذاکره میکنند دلتون خوشه!دوستی فحش زشتی از دهنش میپرد:
-مردک پ..
شاخکهای بچه ها ناگهان به کار می افتد
دختری که پشت یخچال قایم شده داد میزند:
-بابا حرف بد!...دیدمت سک سک
-ببخشید دخترم! بله داشتم میگفتم‌.. اعصاب برای ما نگذاشته این مردک مو زرد پ..!ببخشید
عصبانی ست از آن مو زردی که حمله نمیکند برای نجات او!
-بابا!مو زرد منظورت ترامپه؟..دیدمت سک سک
-بله پسرم!
به این فکر میکنم که بهترین معلم عالم هم نمیداند چگونه باید برای باهوش ترین بچه ایران این را توضیح دهد.
این را که چرا مردم کشوری باید به رئیس جمهور منفورهمان کشوری که هر روز سر صف مدرسه به او مرگ بر میگویند فحش دهند فقط به این دلیل که نمیخواهد به کشورشان حمله کند و نجات‌شان دهد.
بحث داغ تر می‌شود..
بچه ها هنوز دارند دنبال هم می دوند و از لای دست و پای ما و صندلی ها از دست هم در میروند.
- نه آقا این حرفها چیه!شما داری خون شوری می کنی عزیزم!
یکی از بچه ها که هنوز کسی او را پیدا نکرده و زیر صندلی من قایم شده آرام می‌پرسد:
-خونشوری یعنی خونشون شوره؟
هنگ میکنم!
-مممم! نه یه اصطلاحه!
خانم صاحبخانه برای مهمانها چای می آورد..
تون صداها کمی پایین تر می آید چایی هاکه خورده میشود باز صداها بالا میرود.
-دموکراسی کیلو چنده این مملکت شاه می خواد!
یکی از بچه ها با تعجب برمی‌گردد و به پدرش نگاه میکند.
با خودم فکر میکنم لابد در کتاب درسی اش کلی داستان درباره انقلاب و ساواک و شاه خوانده است و الان خیلی گیج شده که منظور پدرش از شاه همان شاه است یا شاه دیگری؟
بعد از مکث کوتاهی دوباره به دویدنش ادامه می‌دهد و کسی را پشت صندلی می بیند داد میزند..سک سک!
پدرش میگوید:
-پسرم آرام تر
و بعد خودش با صدا بلند ادامه می‌دهد: -هرچه میکشیم ازین چپی های چپوله!
از زیر صندلی میپرسد:
-چپی های چپول کی ان؟
-هیس پیدات میکننا!
- پهنای باند ناو لینکلن ۳۲۳ متره  ۹۰ تا هواپیما روش جا میشه چهارتا زیردریایی اتمی زیرشه!حالا خواهید دید همین شبها میزنه اینهمه ناو رو نیاورده پیک نیک!
هنوز کسی او را پیدا نکرده می‌پرسد:
-یعنی بریم پیک نیک ما رو میزنه؟
-نه بابا منظورش چیز دیگه ست.
ناگهان صدای شدیدی می آید همه خشکشان میزند.
-صدای در بود؟
-نه!
بچه ها از پشت مبلهایی که قایم شدند بیرون می پرند!
از روی صندلی بلند میشوم
-نه نرو عمو منو دیدن...سک س..
با صدای انفجارهای بعدی بقیه سک سک ش را قورت می‌دهد
-دیدید گفتم میزنه! درست شب ۲۲ بهمن!
همه به سمت پنجره هجوم می‌برند
-وای
عجب آتش بازی یی ست!
در تمام این سالها چنین آتش بازی ندیده بودم.
بچه ها محو برج میلاد و نورها شده اند.
دوستی در حالی که چشم از آسمان بر نمیدارد زیر لب فحش بدی می‌دهد دیگری در حالی که به پنجره چسبیده  میگوید:
-خجالت نمی کشند.. چقدرم قشنگه!
ناگهان صدای شعار از خانه های محل بلند میشود
دخترم در حالی که محو آتش بازی ست با تعجب می‌پرسد:
-مگه جشن نیست چرا ...
کسی میگوید:
-نه نیست!
-حالا میگم بهت دخترم!
ولی نمیدانم چطوری باید بگویم!
صدای آتش بازی با صدای شعار و فحش بدجور قاطی پاتی شده است.
هرچه آتش بازی پرنورتر و پر سر و صدا تر و قشنگ‌تر میشود شعارها بلندتر و تند و تیز تر میشود.
دخترم منتظر جواب من است ولی فکر نمی‌کنم بهترین معلم تاریخ هم بتواند اوضاع شتر گاو پلنگی که در آن گیر افتاده ایم را برایش توضیح دهد.
به این فکر میکنم که این فرنگی هایی که عاشق اختراع ایسم های عجیب و غریبی مثل سورئالیسم پست مدرنیسم‌ اگزیستانسیالیسم برای بهتر فروختن تابلوهای نقاشی و فیلم هایشان هستند اصلا باور نمیکنند که ما ایرانی ها چطور داریم در این ایسم ها واقعا زندگی می‌کنیم آنهم با بچه هایمان!
به بچه ی ایرانی لازم نیست بگویید سورئال یعنی آشتی واقعیت و خیال کافیست او را یاد همین شب بیندازید شبی که اگر برای فرنگی ها فیلم و نقاشی ست برای ما خاطره ست!
آتش بازی تمام میشود و دوباره بحث ها ادامه پیدا می‌کند بحث هایی برای به هیچ جا نرسیدن!
وی پی ان موبایلم بالاخره وصل میشود دوستی تصویر مراسم تشییعی در لیبی را فرستاده که در آن صد ها هزار نفر از مردم لیبی وسط یک بیابان بی آب و علف دارند بر جنازه پسر قذافی نماز می خوانند همان مردمی که همین چند سال پیش قذافی پدر را با خفت وخواری در یک جوی آب کثیف تکه تکه کردند حالا دارند میلیونی بر جسد قذافی پسر نماز می‌خوانند.
بیچاره پدرها و معلم های تاریخ لیبی!
چه کار سختی برای توضیح دادن این اوضاع به بچه مدرسه ای هایشان دارند.
خانه که می‌رسیم باز دخترم می‌پرسد: -نگفتی چرا وقتی آتش بازی شد عصبانی شده بودند و شعار می‌دادند مگه جشن نبود!
- بعدا میگم!
- الان بگو


اینجا خاورمیانه ست
https://t.me/draboutorab
Telegram مخ نویس گپی در مورد مغز ، تکامل و انسان Rezaaboutorab55@yahoo.com
  • ❤ 79
  • 👍 31
  • 👏 11
  • 😢 8
  • 😭 5
  • 👎 4
  • 😐 2
Post #941 8.09K
کاش میشد حلالش کنید!

...دکتر اون پرش پلکم با آن قرصی که بهم دادید بهتر شده!
...یعنی شده بود تا این قضایای اخیر!
...من اصلا ادم عصبی و مضطربی نیستم
...کلا من همیشه آدم خیلی شادی هستم
...یعنی بودم تا این قضایای اخیر!
...الان هم بیشتر این مرتیکه کله زرده
که اعصاب من را بهم ریخته! خدا لعنتش کنه روزی ده تا فحش بهش میدم!
...شما لطفا یک قرص افسردگی قوی برای من بنویسید ولی فعلا نمیخورم ببینم چه می‌شود اگر این مرتیکه ترامپ نّزَد شروع میکنم!
... مصرفش چطوریه؟
... آهان مرسی پس هفته اول نصف بعد کامل صبح ها!
...البته اگر نَزَد دیگه.. مرسی !
...ببخشید به شوهرم هم میتوانم بدهم اون که گفته میخواد خودکشی کنه
...البته اگر اون مرتیکه نزند!

اگر از سیاستندارهای ایران هستید یا بودید و این را می‌خوانید نخندید!
اصلا نخندید! بخصوص که باید فعلا ادای عزادار بودن را در بیاورید و در حال سوگ جمعی باشید!
برعکس بروید یک گوشه سرتان را بگذارید زمین و از خجالت و غصه دق کنید!
کاش خودکشی در دینتان حرام نبود!
همان دینی که میگویید گفته :
"حتی ریختن خون یک نفر به ناحق چو این است که خون همه بشریت را بر زمین ریخته باشید"
کاش اینجا ژاپن بود!
شنیدم آنجا سیاستمداران مثل آب خوردن خودکشی میکنند!
اگر اینجا ژاپن بود لابد مصرف داروی افسردگی خیلی کم میشد!
کاش میشد حلالش کنید!
لااقل برای سیاستندارانتان

https://t.me/draboutorab
Telegram مخ نویس گپی در مورد مغز ، تکامل و انسان Rezaaboutorab55@yahoo.com
  • ❤ 82
  • 😭 41
  • 👏 22
  • 👍 17
  • 💔 7
  • ❤‍🔥 3
  • 👎 1
  • 🔥 1
Post #940 12.9K
سپهر ما


بعد از پانزده روز وسط درمانگاه اینترنتم وصل میشود از ترس دوباره قطع شدن فورا هر پستی دم دستم می آید را باز میکنم.
زیر ویدئو نوشته تحمل ندارید باز نکنید!
ولی من دیگر دستم خورده و بازش کرده ام

سپهر بابا کجایی؟

وای! وای!
من که اینقدر نازک نارنجی نبودم ...اشکم بند نمی آید جلوی مریض ها!
ماسکم را از جیبم در می آورم و میزنم!

کاش ندیده بودم!
کاش اینترنتم تا ابد وصل نمیشد
نه نه
نباید هیچکس این را ببیند!
ما ایرانی ها نباید در خاطره ی جمعی مان چنین صحنه ای ثبت میشد!
ما جنگ زیاد دیدیم ۸ ساله و دوازده روزه!خشونت و بزن بزن هم! مهسا ها دیده ایم !سقوط هواپیماها و ریراها دیده ایم!
ولی این را نباید می‌دیدیم!
یاد کتاب کوندرا می افتم
بار تحمل ناپذیر هستی! یک دقیقه اش را هم نمیتوانم ببینم!دوازده دقیقه ست!

کاش میتوانستیم این زمان و این روزگار را به عقب باز گردانیم! همگی باهم ! به کمک مرده ها،زنده ها،اینوری ها،آنوری ها.!
کاش میشد به یک سال پیش،ده سال پیش یا به صد سال پیش برگشت و چیزی را در ایران تغییر داد تا هفته قبل دیگر پدری نگوید:سپهر بابا!
هرگر تا ابد این را نگوید!
آهای آدمهایی که کار را به اینجا رسانده اید هرکجا و هر زمان که هستید و بودید آیا ضجه های پدر سپهر را شنیدید؟
اهای ادمها نباید می‌گذاشتید کار به اینجا بکشد.. به" سپهر بابا کجایی!"
نه
ما مردم ایران تحمل چنین چیزی را نداشتیم و نداریم.
آهای سیاست نداران ایران هرکجا هستید و هر مرام و مسلکی که دارید مگر شما ایرانی نیستید و نبودید؟
چرا کار را به اینجا رساندید!
و حالا که رساندید باید بنشینید و تمام این دوازده دقیقه رانگاه کنید!
نه نباید مثل ما تحملش را نداشته باشید باید تا اخرش را ببینید
تمام ضجه های بابای سپهر را!
از کودکی از دعوا و خشونت فراری بودم هنوز هم اگر از این طرف خیابان صدای دعوا بشنوم راهم را کج میکنم و میروم آن طرف خیابان! هیچوقت ادعای شجاعت و مبارز بودن نداشته ام و ندارم واگر از این گوش سیلی بخورم آن گوشم را هم جلو می آورم.
هنوز از آن چند تا مورچه ای که در کودکی کشته ام عذاب وجدان دارم عذابی که بعد از خواندن میازار موری که دانه کش است فردوسی به جانم افتاد و هنوز رهایم نکرده است.
ما در ایرانِ فردوسی زندگی می‌کنیم حافظ و سعدی و مولوی و نظامی میخوانیم ما همانیم‌که مغول‌ها را شعرخوان و عارف و سالک کردیم ما همانیم که هزار سال پیش حتی به مورچه ها هم رحم می‌کردیم.
بله البته که اینجا خاورمیانه ست ولی نه عراقست نه سوریه نه غزه نه سودان!
ایرانست!
اینجا مردمش حتی آنها که تفنگ دستشان ست به زبان فارسی شعر می خوانند و حرف میزنند نه به زبان داعش و طالبان!
اینجا شام نیست که یزید بارگاه داشته باشد اینجاروضه حسین مظلوم میخوانند.
سپهر اهل هرجا در این خاورمیانه لعنتی میتوانست باشد الا ایران!
نه
نباید در ایران اتفاق می افتاد.
مگر اینجا جایی نبود که با حافظ فال میزدند با قران استخاره میکردند؟
مگر اینجا همان جایی نبود که مردمش هم یلدا میگرفتند و هفت سین می‌چیدند هم روزه می‌گرفتند و قیمه امام حسین میخوردند؟
مگر اینجا ارمنی هایش نذری نمیدادند و مسلمانهایش با درخت کریسمس عکس نمیگرفتند؟
مگر اینجا کشور زن زندگی آزادی نبود؟مگر این شهر جای دخترهای بی حجاب و قرتی با مادربزرگهای چادر گلگلیِ قرآن خوان و دختران چادر مشکی با پدران میخواره و رند و لوطی نبود؟
مگر این خیابانهایی که سپهر بابا در آن گم شده همان خیابانهایی نیست که فریدون مشیری در آن این شعر را سروده:

در چشم من شمشیر در مشت
یعنی کسی را می‌توان کشت

مگر شیراز ایران ما،شهر همان سعدی یی نیست که ۷۰۰سال پیش حتی زمان تیمور درباره چکیدن حتی یک قطره خون بر زمین چنین میگفت:

به مردی که ملک سراسر زمین
نیرزد که خونی چکد بر زمین

یا مگر فردوسی در خراسان همینجا هزارسال پیش نگفته بود

به نزد مهان و به نزد کهان
به آزار موری نیرزد جهان

مگر اینجا کشور سیمین بهبهانی یی نیست که وسط انقلاب گفته بود

خدای داند که دشمن اگر دمارم درآرد
به کشتنش دل ندارم که مذهب من چنین ست

مگر اینجا ایران نیست؟
پس پدر سپهر در این ویدئو چه میگوید؟
نه!
نباید اتفاق می افتاد!
ای سیاستنداران ایران که بابای سپهر ایران ما را به آن جهنم فرستادید تا جنازه عزیزش را پیدا کند!
نباید میگذاشتید این اتفاق ببفتد!
هر کجا که هستید در هر زمان در هر مکان ،زنده یا مرده، جسم یا روح ،مامور یا معذور ،چپ یا راست ،ملی یا مذهبی
همه و همه شما باید و باید
این کابوس دوازده دقیقه ای را ببینید و خاکی بر سرتان بریزید و بر سر ما!
فراموش نکنید باید هر دوازده دقیقه اش را ببینید! لحظه لحظه اش را! تحملش را لابد دارید! ما که نداشتیم!

دکتر!
مثل اینکه بدجور سرماخوردیا!
از چشات آب می آد؟‌

آبرویم رفت!
آبروی همه!
آبروی ایران!
اینجا ایران نیست
ایران نباید اینجا باشد
https://t.me/draboutorab
Telegram مخ نویس گپی در مورد مغز ، تکامل و انسان Rezaaboutorab55@yahoo.com
  • 😭 132
  • 💔 50
  • 😢 41
  • ❤ 22
  • ❤‍🔥 2
  • 👎 1
  • 🤔 1
Post #939 8.13K
حق ندانستن

در دهه هفتاد که من دانشجوی پزشکی بودم تقریبا هر چیزی درباره جنسیت تابو محسوب میشد در چنین زمانه ای در بخش روانپزشکی دانشگاه پسری بستری شده بود که با اینکه تشخیصش هذیان بود‌ ولی دلیل واقعی بستریش نجات او از دردسری بود که می‌توانست حتی به قیمت جانش تمام شود.
پسر جوان و خوشتیپ عاشق صاحبکارش شده و خودش را به دردسر انداخته بود در ضمن  مدتها بود فکر می‌کرد پدر و مادرش تنی او نیستند و با اینکه میگفت متوجه است که این فکر فقط یک هذیانست ولی نمی‌تواند از شرش خلاص شود و موضوع وقتی جالب شد که پسر از اتاق ویزیت خارج شد و نوبت به مصاحبه با پدر دستفروش و مادر بی سوادش رسید!
وقتی درباره هذیان پسر از آنها سوال شد با سادگی گفتند ما نمی‌دانیم از کجا فهمیده چون هیچ کس به جز ما دو نفر نمی‌داند او را در نوزادی از شیرخوارگاه گرفته ایم و البته که این اعتراف بخش روانپزشکی را به دردسر بزرگی انداخت.
گفتن حقیقت به پسر، هذیان او را به حدسی درست و هوشمندانه بدل میکرد ولی با اثبات سلامت روانش باید به جای روانپزشک به قاضی جواب پس میداد.
آیا دانستن همیشه بهتر از ندانستن است؟
بسیاری از ما پزشکان وقت و هزینه زیادی برای تشخیص بیماری‌های بسیار نادری صرف میکنیم که هیچ علاجی ندارند و حاصل همه این تلاش ها تنها تقدیم یک نام شیک لاتین به بیماریست که نه از نام بیماری بلکه از خود بیماری رنج میبرد.
البته خوشحالی پزشک و بیمار از اینکه موفق شده اند بفهمند تمام این رنج های بیمار و دردسرهای پزشک زیر سر مثلا یک موتاسیون ناقابل در فلان ژنی بوده که فلان کانال یونی را از کار می اندازد انقدرها هم بی ربط نیست چون علم ثابت کرده که هرگز تا ابد شکست نمیخورد و بالاخره پیدا کردن فلان ژن بیماری زای لاعلاج هم علاوه بر خلاص کردن بیمار از دردسرها و هزینه های اضافی در صورت پیشرفت علم میتواند او را گوش به زنگ درمان‌های جدید نگه دارد ولی  فرض کنید اگر با آنالیز دقیق نقشه ژنهایتان بتوانید این را بفهمید که به احتمال ۸۰ درصد در چهل سالگی به فلان سرطان بدخیم یا فلان بیماری عضلانی پیشرونده لاعلاج مبتلا خواهید شد و باز فرض کنید حتی علارغم پیشرفت علم این بیماری‌ مطلقا تااطلاع ثانوی هیچ درمانی نخواهد داشت آیا حاضرید نقشه ژنهایتان را بدانید؟
اخیرا مشخص شده ژنی در کروموزوم y  بعضی از مردها وجود دارد که نشان میدهد آنها از نواده های چنگیزخان مغول هستند این را چه؟آیا میخواهید بدانید؟
چند روز پیش وقتی از پسری که با سردرد میگرنی مراجعه کرده بود درباره سابقه این سردرد در پدر یا مادرش پرسیدم به من‌گفت پدرم هم همین سردردها را دارد و بعد به فکر فرو رفت و پرسید: یعنی میگرن ارثی ست اگر ارثی باشد نکند مغز و اخلاقم را هم از پدرم به ارث برده باشم؟دکتر من نمیخواهم شبیه پدر عوضی ام باشم .
آیا اگر جای آن پسر بودید دلتان می‌خواست بدانید که ژن آنتی سوشیال بودن پدر را حتما به ارث برده اید یا نه  مادرتان شما را نجات داده است؟
علم زیست شناسی درهای زیادی را به روی دانستن ما باز کرده است ولی آیا ما میخواهیم کلید همه این درها را داشته باشیم؟
اگر معلوم شود همه ی صد نفری که در طول تاریخ المپیک مدال طلای دوی صد متر را گرفته اند همگی ژن مشترکی دارند که باعث سریع شدن متابولیسم عضله میشود چه بلایی بر سر میلیونها ورزشکاری می آید که این ژن را ندارند و سالهاست دارند برای بردن طلای المپیک تمرین میکنند؟
ما آدمها سالها تلاش می‌کنیم تا به هدفها و شادی هایی برسیم که شانس کمی برای رسیدن به آنها داریم ولی در امید رسیدن، از مسیر لذت میبریم و همان طور که عصب شناسی به ما میگوید مغز ما بیشترین شادی را از امید رسیدن میگیرد نه خود رسیدن!
آیا ژنتیک دشمن این شادی و امید نیست؟
جیمز واتسون کاشف دی ان ای معتقد بود بعضی نژادها استعداد ژنتیکی رسیدن به پیشرفت راندارند و البته این حرف خیلی برای او خیلی گران تمام شد ولی آیا حتی اگر این درست باشد دانستن و زیستنش برای عالم فاجعه بار نخواهد بود؟
هوش مصنوعی فرزند سال‌های سال ایمان ما به دانستن و بیشتر دانستن ست و حالا بعضی ها مطمئنند که هم او بالاخره روزی باعث انقراض ما خواهد شد.
ما و پدرانمان با شعار"دانستن توانستن است"بزرگ شدیم ولی حالا بچه های ما با دنیایی طرفند که در آن نه تنها دانایی توانایی نیست بلکه پر از نادانهای پولدار و قوی و جذاب و سوپر استاری ست که به بی سوادی خود حتی افتخار هم می کنند در جهانی که ندانستن مانعی برای توانستن نیست آیا نباید دوباره این سوال را از خودمان بپرسیم این که آیا ممکنست دانستن همانقدر حق ادمها باشد که ندانستن؟
سیمون وی می گوید مهمترین بخش کار معلمی انتخاب چیزهایی ست که باید دانسته شود.
آیا باید بین دانستن و نداستن انتخاب کنیم؟
آیا هر حقیقتی را هر چقدر هم که تلخ باشد باید فریاد زد یا تنها باید به دنبال‌حقیقتی بود که قابل زیستن باشد؟


https://t.me/draboutorab
Telegram مخ نویس گپی در مورد مغز ، تکامل و انسان Rezaaboutorab55@yahoo.com
  • ❤ 75
  • 👍 43
  • 👏 8
  • 🤔 5
  • ❤‍🔥 2
Post #936 4.38K
Post #935 5.18K

Forwarded from Reza A

سماور سیاست

روزی یکی از بیمارانم بی‌مقدمه پرسید طرفدار کدام تیمم. من هم بی‌اختیار جواب دادم و از همان روز تا امروز، با اینکه سال‌هاست از هواداری فوتبال استعفا داده‌ام، مجبورم در هر ویزیت کری‌خوانی‌هایش را تحمل کنم.
اگر فوتبالی باشید، لابد برای شما هم پیش آمده که وسط بحثی کاملاً بی‌ربط—مثلاً یک بحث سیاسی—ناگهان کسی که کم آورده فریاد بزند: «اصلاً شما آبی‌ها/قرمزها همه همین‌طورید!» و همین کافی است که آبی‌ها و قرمزهایی که تا آن لحظه ساکت نشسته بودند، وارد میدان شوند و پشت هم‌تیمی‌شان بایستند.
حالا تصور کنید اگر این کری‌خوانی‌ها و هواداری‌ها قرار بود به رابطه پزشک و بیمار یا هر جای دیگری سرایت کند چه می‌شد؟ لابد قرمزها حق داشتند فقط پیش دکترهای قرمز بروند، استادهای آبی فقط به آبی‌ها نمره بدهند، و مکانیک‌های قرمز فقط ماشین‌های قرمز را تعمیر کنند!
اما اگر بگویم این تیم‌بازی و هواداریِ غلیظ، سال‌هاست در موضوعی بسیار مهم‌تر از طبابت و دانشگاه و تعمیر خودرو در جریان است—در سیاست—شاید تعجب کنید.
سال‌هاست سیاست‌مداران ما کشور ۹۰ میلیونی ایران را، با تمام تنوع قوم و دین و مرامش، شبیه یک لیگ فوتبال اداره می‌کنند؛ لیگی که در آن فقط یک تیم حق دارد رئیس فدراسیون، مربی‌ها، داورها و حتی بازیکنان همه تیم‌های رقیب را انتخاب کند. در چنین لیگی فقط هواداران دوآتشه همان یک تیم اجازه دارند بوق و بوقچی به ورزشگاه بیاورند، و با وجود این همه امتیاز یک‌طرفه، از تماشاگران تیم‌های دیگر انتظار دارند ساکت و مؤدب روی صندلی بنشینند و حتی حرفی از داور و سماور نزنند.
سال‌هاست از یقه‌ی لباس تا مدل مو و از ادبیات سیاسی تا ظاهر و رفتار، وزرا و وکلای ما حتی از یک تیم فوتبال هم یک‌دست‌ترند. سال‌هاست که فقط چهره‌ها، بازی‌ها و داستان‌های هواداران همان یک تیم از تلویزیون ملی پخش می‌شود. با این اوصاف، هنوز سیاست‌مداران از مردم می‌پرسند چرا زمین بازی سیاست در ایران به عرصه فحاشی همه به همه تبدیل شده است؟
در ایران، چه زندانبان حکومت باشید و چه زندانی سیاسی، چه موافق و چه مخالف، چه چپ و چه راست و حتی اگر وسطِ وسط ایستاده باشید، کافی است اسم سیاست را بیاورید تا فحش بخورید؛ چون ما به جای حزب، تیم داریم؛ به جای شهروند، هوادار؛ و به جای فعال سیاسی، بوقچی.
البته می‌دانم سیاست‌مدار ناگزیر است دار و دسته خودش را داشته باشد، اما وقتی سیاست‌ورزی جای خودش را به تیم‌داری بدهد، و بدتر از آن، وقتی همه‌ی عرصه سیاست را ملک طلق یک تیم بدانید و پنجاه سال همه‌چیز—از وزیر و وکیل و معاون تا حتی آبدارچی—را از بین هواداران همان تیم انتخاب کنید، دیگر نباید از «داوری سماوری» سیاست در ایران گلایه کنید.
سال‌هاست مردم عادی حتی یک نفر شبیه خودشان را در بین سیاست‌مداران نمی‌بینند؛ تا جایی که وقتی عکس تولد دختر فلان وزیر یا عروسی دختر فلان نماینده را می‌بینند، تعجب می‌کنند که مگر در آن تیم هم کسی تولد و عروسی دارد؟ از آن طرف، سیاست‌مداران هم وقتی زنان و دختران عادی را در ماراتن کیش می‌بینند، ماتشان می‌برد که مردم از کی تا به حال این‌طور شده‌اند.
وقتی کسی سکته می‌کند، تنها چیزی که برای پزشک اهمیتی ندارد، رنگ پیراهن تیمی اوست؛ چون طبابت با هواداری جور درنمی‌آید—همان‌طور که اداره آب و برق و گاز یک کشور هم با تیم‌داری ممکن نیست.
سال‌ها پیش دوستی که از کری‌خوانی‌های ما کلافه شده بود، وسط بحث آبی و قرمز گفت: «شما نه فوتبال را دوست دارید نه تیمتان. شرط می‌بندم اگر تیم آبی‌ها منحل شود، قرمزها دیگر یک بازی تیم خودشان را هم نگاه نمی‌کنند.»
شاید در ایران ما هم راه خلاص شدن از این چندقطبی بی‌حاصل، منحل کردن تیمی باشد که سال‌هاست داور و ورزشگاه و تماشاگر و حتی ترکیب تیم‌های رقیب را هم خودش تعیین می‌کند و تازه از بقیه انتظار دارد تاوان باخت‌هایش را هم بدهند.
شاید اگر تیم‌داری را تعطیل کنیم، سیاست‌ورزی دوباره به جای کری‌خوانی و فحش، به عرصه گفت‌وگو و حل مسئله تبدیل شود.
بیایید آرزو کنیم روزی ماراتن کیش پر شود از سیاست‌مدارانی که با یک شلوارک معمولی مثل بقیه مردم می‌دوند، و هیأت وزیران پر شود از ایرانی‌های معمولی با یقه‌ها و صورت‌های معمولی؛ و صورت وزیر برقمان قشنگ برق بزند.
چنین آرزویی
به این کوچکی را
توانی برآورد آیا؟
https://t.me/draboutorab
  • ❤ 55
  • 👍 15
  • 👏 8
Post #932 5.79K
Post #931 7.78K
نمره ی بیست کلاس

از آن خانمهاییست که مادر بودنشان از یک فرسنگی داد میزند نمیدانم چطور ولی مدعی ام که میتوانم به محض دیدن خانمها تشخیص دهم طرف مادرست یا نه و اگر مادر و بچه را ببینم مادر از آن وسواسی هاست یا نیست؟ درست مثل مادری که به مطب آمده بود و از دیر فهمی پسر نوجوانش شکایت داشت و میگفت تا ۱۱ شب با او درس میخواند،ولی کلمه ها را جابجا می‌شنود، منفی ها را مثبت می‌نویسد وقتی هم‌که پسر بلند شد تا روی تخت معاینه برود طوری که او نشنود تا کمر روی میز من خم شد و آهسته گفت:
-دکتر خیلی خنگ شده اینطور نبود برادرش رتبه کنکور شدتازه صرع هم داشت ولی این یکی من را بیچاره کرده!
معدلش را میپرسم
-بیست!
-بیست؟ خانم چطور ممکنست کسی با معدل ۲۰ در دبیرستان مشکل یادگیری داشته باشد؟
- دکتر مطمئنم این بیستها الکی ست بارها به مدرسه رفته ام و بابت بیستهایی که به او میدهند با معلمهایش دعوا کرده ام!
چشمانم گرد میشود مگر می‌شود مادری با معلم های مدرسه بابت نمره بیست پسرش دعوا کند؟بیچاره معلم‌های امروزی! باز هم‌ یک‌مادر وسواسی دیگر! تا یازده شب برای درس بچه ای حرص میخورد که معدلش بیستست! یاد دبیرستان خودم می‌افتم و هرچه فکر میکنم بیستم هایم را بیاد نمی آورم.
معاینه نرمالست و وقت تصمیم گیری ست.
-خب واقعا نمیدونم برای بچه ای که معدلش بیست است چطور ممکنست نقص یادگیری مطرح کرد؟
-ولی آقای دکتر باور کنید راست میگویم!
با اینکه عادت ندارم برای بیمارانم نسخه های اضافه بپیجم باخودم میگویم این مادری نیست که با شنیدن جمله ی "چیزی نیست" راحت شود ولی شاید بتوانم با نشان دادن نوار مغز نرمال پسرش او را قانع کنم.
با اینکه از اقدامات اضافه خیلی بدم می آید ولی این را هم به تجربه فهمیده ام که گاهی کارهای تشخیصی حتی وقتی که می‌دانیم لازم نیستند به اندازه یک کیسه قرص روی بیمار اثر میکنند.
گز گزهای بی دلیل دست و پای مریض هایی که فکر می‌کنند ام اس دارند گاهی فقط با گرفتن ام آر آی نرمال جلوی صورتشان خوب میشود.
درد قفسه سینه خیلی از جوان‌هایی که فکر می‌کنند سکته کرده اند فقط با یک نوار قلب و آنزیم قلبی نرمال آرام میشود و البته اینها تا حدی نتیجه مفت بودن خدمات پزشکی در ایران هم هست شاید اگر ام آر آی ده دلاری درایران مثل آنور آب هزار دلارآب میخورد دیگر ما پزشکان نمیتوانستیم از تشخیص برای درمان استفاده کنیم.
به هرحال با نیت درمان وسواس مادری که فکر می‌کرد پسرش با معدل بیست خنگ شده از پسرش نوار مغز گرفتم.
آخر وقت بود و داشتم روی جملاتی که باید برای راضی کردن مادر به اینکه پسرش مشکلی ندارد و مشکل از وسواس شما مادرهاست تمرکز میکردم که منشی خبر داد نوار حاضرست.
چند صفحه اول را رد کردم و ناگهان سر و کله امواج تیپیک تشنجی پیدا شد صرع ابسنس!
گفتید پسر بزرگتان چه صرعی داشت؟
صرع... ابس ...اسمش یادم نیست میگفتند صرع کوچک داره.
خدا را شکر کردم که از بیمار نوار گرفتم  ولی در راه بازگشت به خانه به مدرسه ای فکر کردم که به بچه ای که صرع ابسنس دارد معدل بیست میدهد و به اینکه باید حرف مادرها را همیشه جدی گرفت حتی وسواسی ها را و یاد دوستی دانشگاهی افتادم که به شوخی میگفت ما در دانشگاهمان حتی به عقب مانده  های ذهنی هم لیسانس میدهیم اگر شهریه را سر وقت بدهند و باز به یاد حرف وزیر بهداشت افتادم که اخیرا با حالت اعتراض گفته بود از هر صد نفر دانشجوی پزشکی ۶۰ نفرشان سهمیه ای هستند! با اعتراض! بدون اینکه از خودش بپرسد مگر به جز او کس دیگری قرارست این وضع را درست کند؟
بله در جایی زندگی میکنیم‌که سالهاست  نمره بیست، مدرک دانشگاهی و حتی قبول شدن در پزشکی اصلا به این معنا نیست که درس کسی خوب است یا در فلان رشته تخصص دارد یا بچه ی درسخوان و با پشتکاریست بله سالهاست اینها دیگر هیچ معنایی ندارند و این بی معنایی گویی همه چیز را در کشور ما به تسخیر در آورده است.
خصوصی سازی یعنی خصولتی سازی با رفقای دولتی
سرمایه گذاری یعنی خریدن زمین و ملک توسط بانک‌ها با وامی که خودشان به خودشان میدهند
مذاکره با دشمن یعنی زدن مشت محکم به دهان او
قانون مجازات یعنی اگر موتور سوار با چراغ سوخته درشب،بزرگراه را با سرعت،خلاف جهت بیاید و شما او را نبینید و خودش را به کشتن دهد شما مقصرید بدون اینکه کسی از پلیسها بپرسد چرا هیچکاری به موتورها ندارید؟
دموکراسی یعنی با ۳درصد رای برای ۱۰۰ درصد مردم قانونی وضع کنی که ۹۰ درصد با آن مخالفند و نمره ۲۰ فرزند فقط یعنی او به مدرسه ای میرود که به معلمانش گفته شده برای اینکه امسال را هم با این تورم به آخر برسانیم به همه حتی آنهایی که سر کلاس تشنج میکنند هم کمتراز بیست ندهید!
درفیلم کمال‌الملک،علی حاتمی سکانسی دارد که شاه میگوید:
"همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید،اتابک بدش نیاید ما که صدراعظمی مثل بیسمارک نداریم تا نقاشی‌باشی آنطور داشته باشیم"
و هنوز حکایت ماست
https://t.me/draboutorab
Telegram مخ نویس گپی در مورد مغز ، تکامل و انسان Rezaaboutorab55@yahoo.com
  • ❤ 98
  • 👍 43
  • 👌 9
  • 😢 7
  • ❤‍🔥 3
  • 👎 1
Post #926 4.16K
متن کامل نقد و بررسی مخنویس پلاس در شماره آخر سیاست نامه

حسین شیخ رضایی
  • ❤ 7
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →