چراغ ها را روشن کنید(۱)
خانمم بیدار شده و کتری را به برق زده منتظرست چوش بیاید تا باران را بیدار کند سرویسش قبل از هفت میرسد
من هم باید زودتر دوش بگیرم و بهار را ببرم مدرسه!
انگار نه انگار ۹ اسفند است خبری از برف و باران نیست
بهار را سوار میکنم و سر راه جلوی مدرسه پیاده میکنم باید صبر کنم تا چند قدم برود برگردد بای بای ش را بکند قبل پیاده شدن هم حتما باید یک لایک در آینه ماشین بدهد میگوید خوش شانسی می آورد.
ساعت ۸ میرسم بیمارستانو مریض های بخش را میبینم حالا نوبت کلینیک است ساعت از ۹ گذشته داروهای مریض را نوشته ام و تازه درد دلش شروع شده..
دکتر اینجا آدم از فرداش خبر نداره هر روز یه اتفاقی می افته ما که بچه مان را فرستادیم آنور آب شما هم بفرست! اینجا جای زندگی نیست هر روز میگن امروز میزنه فردا میزنه ...
ناگهان با صدای مهیبی پنجره باز میشود!
باد بود؟
نه دکتر! زد گفتند میزنه!
به خانمم زنگ میزنم
خوبی! بیمارستان شما هم لرزید؟
آره تو برو دنبال بهار من هم باقی مریض ها را میبینم و میروم دنبال باران
هنوز دارم مریض میبینم که دومین بمب را میزنند خانمم دیگر تلفنش را جواب نمیدهد..
خانه را میگیرم آنهم بوق نمیخورد
خدایا چه اتفاقی افتاده؟
از منشی میپرسم:
شما میتوانید به کسی زنگ بزنید؟
بله دکتر! الان با مادرم صحبت کردم
آسمان روی سرم خراب میشود
فقط ۵ دقیقه طول میکشد تا مریض آخرم که پارکینسون دارد از روی صندلی بلند شود و از در خارج شود..
لباسم را عوض میکنم و فورا از بیمارستان بیرون میزنم
قیامتیست!!
هرطور شده خودم را به مدرسه باران میرسانم در راه بیش از بیست بار به خانه زنگ میزنم بالاخره جواب میدهد این بزرگترین لحظه زندگی من است و چرا باید باشد!
تلفن زنگ میخورد یعنی خانه ام خراب نشده
زنم که گوشی را بر میدارد یعنی زنده است..
سلام !خوبی چرا تلفن ها قطعه؟ من بهار را آورده خانه فقط مانده باران!
مثل شوماخر ویراژ میدهم
نزدیک مدرسه باران که میرسم بوی باروت می آید خدایا رحم کن..
نه مثل اینکه مدرسه سالم است!
باران تا من را در حیاط مدرسه میبیند میپرد بغلم بعد فورا برمیگردد و دوستانش را بغل میکند و کمی آبغوره می گیرند
توی ماشین که مینشیند انگار دنیا را به من داده اند میگوید بیشتر بچه ها گریه می کردند ولی من و دینا خنده مان گرفته بود
واقعا!
خیابانها قفل شده بالاخره به کوچه مان میرسیم از سوپری محل چند باکس آب و هر چه نان بسته بندی شده دارد میخرم!
به خانه که میرسیم انگار به همه آرزوهایمان رسیده ایم چهار نفر پیش هم زیر یک سقف هر اتفاقی بیفتد کنار همیم ولی نه..
به مادرم زنگ میزنم
بابا خانه نیست تلفنش را جواب نمیدهد
به برادرم ..توی راه منزل است
به خاله ام.. رسیده است!
بالاخره همه به خانه هایشان میرسند
شب خبر میرسد که مدرسه ای دخترانه در میناب را بمباران کرده اند ۱۴۰ بچه زیر اوارند!
آیا این یعنی ما پدرمادرها واقعا در یک عملیات نجات شرکت کرده ایم؟
فردا انکالم و باید بروم بیمارستان خانمم تا وقتی برگردم خانه هر نیم ساعت زنگ میزند که کجایی!
چند روز گذشته و اوضاع هر روز بدتر میشود.
صبح خواب مانده ام ...منی که مغزم خودبخود زنگش میخورد و بدون کوک کردن ساعت بیدار میشود.
ساعت ۸ صبح ! ولی چرا هنوز شب است؟
شاید ساعت خوابیده نه موبایلم هم ساعت ۸ را نشان میدهد!
میدوم سمت پنجره!
آسمان سیاه است.مثل شب!
آخرالزمان شده است؟
نه مخزن های سوخت هر سه طرف تهران دارند می سوزند!
مجبورم بروم بیمارستان!
یاد پدربزرگم می افتم که میگفت رضا دکتر نشو!
حالا در این اوضاع بعد از مدتها خشکسالی باران میگیرد! چه بارانی!
باران سیاه اسیدی!
ماشینها همه گورخر و پلنگ شده اند بعد از اینهمه بی بارانی حالا باید زیر باران بهاری هم ماسک بزنیم.
چند روز مانده به عید که کودک پرزیدنت مجنون تهدید می کند همه نیروگاه های برق را خواهد زد تا به روز موعود میرسد میگوید دو روز دیگر ۵ روز دیگر ده روز دیگر دیوانه ای ست که دیوانه مان کرده است!
از آن روز هرشب نیمه شب از خواب میپرم و چراغ ها را روشن میکنم تا مطمئن شوم برق داریم و دوباره میخوابم خانمم را بدخواب کرده ام.
چند روزست عید دیگر تمام شده!
چه عیدی! اصلا مگر امسال عید شد؟
خبری از پایان ماجرا نیست!
باران میپرسد بابا یعنی میشود من امسال دوباره دینا را ببینم مدرسه ها باز میشود؟
آره بابا گفتند چند هفته ای تمامش می کنند!
بهار غر میزند که اینترت میخواهم!
منفکر قسط های وامی هستمکه تازه با
هزار بدبختی گرفته ام!
مطبم درشمال تهران هنوز خلوت است ولی درمانگاه جنوب شهر غلغله ست! در یک روز صد تا مریض میبینم دیوانه شده ام!
ادامه..
https://t.me/draboutorab
Post #944
3.54K