TGViewer
Channel Public Channel
مخ نویس

مخ نویس

@draboutorab

گپی در مورد مغز ، تکامل و انسان
Rezaaboutorab55@yahoo.com
Subscribers
5.67K
Photos
253
Videos
13
Links
280
Recent Posts 18 shown
Post #973 4.92K
لُپ مجنون

بعضی ها با پاهایشان وارد میشوند بعضی ها با صدایشان بعضی هم با سایه شان ولی بعضی ها مثل او با چشمهایشان وارد مطب میشوند.
مادربزرگ مثل قرقی پرید داخل مطب و نشست جلوی من با آن چشمهای گرد و خاکستری اش!
چی شده مادرجان!
با لهجه غلیظ گیلکی داشت چیزهایی میگفت که دخترش پرید وسط حرفش..
- مامان میگوید دستش خواب می‌رود!
پرونده را نگاه میکنم!
خانم.. مجنون!
نوار عصب دستش را که میگیرم معلوم می‌شود کانال دستش تنگ شده است
میپرسم: مادرجان زیاد کار میکنی؟
دخترش باز هم به جایش جواب می‌دهد:
خیلی اقای دکتر! مامان من یک خانه کوچک دارد در روستا ولی توی همین خانه قد یک غربیل ، گاو دارد سگ‌دارد گربه دارد مرغ دارد خروس دارد کبوتر دارد به گنجشک هاغذا میدهد به شمعدانی هایش باید آب بدهد خیلی کار میکند آقای دکتر!
به صورتش نگاه میکنم!
انگار خود مادربزرگه ست همان خونه مادربزرگه که هزارتا قصه داره یا همان که یک خانه داشت قد یک غربیل و وقتی باران گرفته بود آنکه جیک جیک میکرد براش و تخم کوچیک میکرد براش را به خانه اش راه میداد همان قصه ای که مادربزرگم تا تعریف میکرد خودش خوابش میبرد.
انگار او را درست از وسط قصه ها برداشته بودند و آورده بودند مطب من!
دلم میخواست لپش را بکشم ولی اگر دکتری لپ بیمارش را بکشد مردم فکر میکنند دکتر...یاد فامیلش می افتم!
مجنون!
حالا چرا فامیلتون مجنونه مامان جان!
طوری از خنده ریسه می‌رود که میترسم از روی صندلی بیفتد زمین!
با همان زبان گیلکی به من می‌فهماند که آنقدر پدرش عشق و عاشقی کرده که در ده معروف شده به مجنون!
میپرسم عاشق کی بوده؟
فورا میگوید:
عاشق مامان من دیگه و شروع می‌کند اهنگ لیلی و مجنون را به گیلکی خواندن!
میپرسم  پدرت مجنون بود مادرت هم لیلی بود‌؟
میگوید نه رقیه بود!
دخترش باز میپرد وسط حرف مادربزرگ و میگوید همه دایی هایم فامیلشان را عوض کردند ولی مامان گفت من همین فامیل مجنون را میخواهم!
برایش مچ بند مینویسم و به او میگویم اگر باز هم زیاد کار کنی مجبور میشوی دستت را عمل کنی !
میگی کار نکنم دکتر!‌ پس کی به گاوم به سگم به گربه م به مرغ و خروسهام به گنجشکهام غذا بده کی به شمعدانی هام آب بده و باز هم از خنده ریسه می‌رود.
وقت خداحافظی همان حسی را دارم که در کودکی وقتی تیتراژ پایانی خونه مادربزرگه پخش میشد داشتم.
به این فکر میکنم که در تمام این مدتی که من ازین کانال به آن کانال ازین خبر به آن خبر میرفتم و از ترس رفتن به عصر حجر شبها خوابم نمیبرد و موشکها را می‌شمردم  و پیگیر آمد و شدِ عاصم منیر بودم مادربزرگه وسط یک قصه واقعی در یک خانه ی قد یک غربیل زندگی اش را میکرد با گاو و سگ و ..، بدون اینکه اسم عاصم منیر به گوشش خورده باشد!
اصلا چرا ما باید عاصم منیر را بشناسیم؟
چندروز پیش با بچه ها در ماشین از کنار باغچه همسایه رد شدیم که خانمم گفت ببینین براون (سگ قهوه ای همسایه) دختر کوچکم با تعجب گفت ترامپ؟ اینجا چکار مبکند؟
چرا مغز دختر کوچک من وسط کوچه باید براون را ترامپ بشنود؟چرا اصلا باید یک دختر دبستانی در ایران این اسم را  بلد باشد؟چرا نه فقط بچه های ما بلکه مادربزرگهای ما هم اینقدر باید سرشان در گوشی باشد؟چرا دیگر هیچ کدامشان شبیه مادربزرگه نیستند؟
مادربزرگهای مو سپید قصه ها کجا رفته اند؟چرا موی مادربزرگها سفید نیست؟ بگذریم
امروز اول مهر بود دختر کوچکم را که رساندم مدرسه برعکس هرسال از شلوغی اول مهر حس خوبی گرفتم حس معمولی بودن، عادی بودن همان همیشگی بودن!
یاد معلم های دبستان خودم خانم شریفی جارالهی مشرقی افتادم و یاد خدابیامرز مادر بزرگ‌معمولی خودم!
چقدر دلم برای معمولی ها و روتین هایم تنگ شده است!
دلم میخواهد شب برسم خانه و دخترها قصه هایشان را از روز اول مدرسه و معلم های جدیدشان برایم تعریف کنند بدون اینکه نگران خبرهای جنگی باشم.
کاش مثل مادربزرگه نه تنها اسم عاصم منیر بلکه حتی اسم ترامپ را هم نشنیده بودم.
کاش شبها که از مطب می آمدم بدون نگرانی از اینکه آکسیوس و الجزیره و بی بی سی چه گفته اند میتوانستم پای تلوزیون با بچه ها لیسانسه ها را ببینم و در تخت لم بدهم و رمان خانه ی ادریسی های غزاله علیزاده را تمام کنم.
کاش مثل قبل، آخر هفته ها برای بچه ها پیتزا درست کنم و صبح زود بالای کوه با رفقا املت بزنم!
دلم میخواهد مثل سابق فقط وقتی پمپ بنزین بروم که چراغ بنزینم روشن شده باشد.
کاش امروز اول مهر فقط درباره مدرسه و مدرسه رفتن مطلب میخواندم و اصلا نمیدانستم و نمیخواستم بدانم امروز در نیویورک چه کسی چه گفته و چه نگفته است.
کاش اسم عاصم منیر از مغزم زودتر پاک شود انقدر که وقتی کسی بگوید عاصم بگویم کی؟
کاش امروز هم درِ مطب باز شود و مادربزرگه یک بار دیگر با همان لباس گل گلی و آن چشمان خاکستری بنشیند جلویم و اینبار بدون خجالت به او بگویم اجازه می‌دهید یک بار لپتان را بکشم خانم مجنون؟
https://t.me/draboutorab
Telegram مخ نویس گپی در مورد مغز ، تکامل و انسان Rezaaboutorab55@yahoo.com
  • ❤ 119
  • 👍 8
  • 💔 8
  • 👏 5
  • 👌 3
Post #972 2.36K

Forwarded from Bukharamag

عصر یکشنبه‌های بخارا

نقد و بررسی کتاب «فغان ز جغد جنگ»، مجموعه‌داستان‌های بابک زمانی، که از سوی انتشارات سهامی عام منتشر شده است

با سخنرانی شمس لنگرودی، رضا ابوتراب، محسن امیریوسفی، سعید سعیدپور، احمد غلامی، سرمد قباد، محمد کیاسالار، علی ورامینی، بابک زمانی و علی دهابشی


یکشنبه اول شهریور ۱۴۰۵
خانۀ کتاب دبا
  • ❤ 19
Post #970 2.9K
  • ❤ 25
  • 👍 2
  • 🥰 1
Post #966 5.19K
بجنب روزگار!

ترس از سر و رویشان می‌بارد چیزی بیشتر از ترس شاید مرگ! آنقدر که هنوز ننشسته عکس ها رامی ریزند روی میز ..
-ببخشید دکتر میشه این عکسها رو ببینید!
-بفرمایید بنشینید اول مشکلتون...
-آخه مثل اینکه به چیزی توشه بله چشم چند روزه تب کردم گفتن عفونت ریه ست اسهال هم داشتم سابقه کیست هیداتیک هم دارم در کودکی
خانمش میپرد وسط حرفش
-دکتر سی تی اسکن نوشت انگار یه چیزی هست توی سرش.. حتی منم میبینمش ...
چشمم می افتد به عکس های پخش شده ی آنطرف میز!
آنقدر بزرگست که از این گوشه هم دیده می‌شود‌ شبیه تومورست به روی خودم نمی آورم!
-سردرد هم دارید؟
راستش اول نداشتم!الان ولی..
دستانش می لرزد از او میخواهم چند قدم راه برود تلو تلو می خورد.
میروم سراغ عکس ها
سی ریه شکم و لگن...ذات الریه دارد در کبدش هم بقایای محل عمل کیست هیداتیک همان انگلی که آدمها از سگهای گله می گیرند .. ام آر مغزش را بالا و پایین می کنم خیلی شبیه کیست نیست.
-خب این حتما باید جراحی بشه!
خانمش صورتش را می گیرد
-به نظرتون بدخیمه؟
-باید ام آر آی باتزریق بگیرید تا معلوم بشه چیه!
-ولی دکتر این‌ها همه با تزریقند!
-سی تی اسکن ها با تزریق ست ولی ام آر آی..
-ببینم نسخه تون رو
-بفرمایید
-نسخه ی ام آر آی پس کو
-همین بود..هر دو رو یک جا گرفتین؟
- دکتر فقط بهمون گفته بودن سی تی! ولی مثل اینکه خود مرکز برامون یک ام آر آی مغز هم گرفته!
.. مغزم جرقه میزند مگه می‌شود مرکزی برای رضای خدا یک ام آر آی اضافه هم بگیرد؟
شیرجه میزنم روی عکس ام آر آی
پیرچشمی اذیتم می‌کند به زور اسم مریض را روی کاغذ ام آر آی میخوانم
از خانمش کمک میگیریم
- ببینید نوشته ..اکبری
شما که فامیلتون این نیست،۸۸ ساله شما چهل سالتونه!
مرد که تا آن زمان زار و نزار به نظر می‌رسید مثل فرفره میپرد سر میز تا خودش هم چک کند!
-مال من نیست!
خانمش چنان نفس عمیقی می‌کشد که حس می کنم تمام اکسیژن اتاق را بلعیده است و دارم نفس کم می آورم
- نمی‌دانید دکتر این سه روز چه کشیدیم تا پای عمل هم رفتیم
مرد دیگر نه دستانش می لرزد نه تلو تلو میخورد.
-دکتر انگار دوباره زنده شدیم!
خوب میدانم چه کشیده اند
یاد هجده سال پیش می افتم تازه عروسی کرده بودیم رزیدنت بودم یرقان سختی گرفته بودم برای احتیاط در همان بیمارستانمان اول صبح یک آزمایش ساده گرفتم مریض های بخش که تمام شد،ظهر رفتم جواب آزمایش را بگیرم!
پلاکت ۵۰۰۰
به یکی از فلوهای خون که دوستم بود نشان دادم!
-باید بستری بشی ttp، لوسمی.. زردم که هستی!..
سرم گیج رفت اصلا هیچ احتمال خوبی برای پلاکت ۵۰۰۰ وجود نداشت.
یاد تازه عروسم افتادم!حالا تکلیفش چه می‌شود!؟
آن روز در پاویون وصیت نامه ام را چند بار در ذهنم مرور کردم
در آینه به موهایم نگاه کردم و تصور کردم بعد شیمی درمانی چه شکلی خواهم شد؟
سه ساعت روی تخت پاویون در انتظار مرگ به همه چیز فکر کردم هنوز همه آن سه ساعت که به اندازه سه سال گذشت مثل روز جلوی چشمم رژه میروند حتی جمله های وصیت نامه ام را هم به خاطر دارم!
به این فکر کردم که در این سی سال فقط درس خوانده ام‌و کشیک داده ام و حالا سه هفته بعد از عروسی...
تلفن پاویون زنگ میخورد ..
-اینها دیگه چی از جونم میخوان؟ بله..بله خودم هستم چی؟
-نمونه تون لخته بود دکترجان الان میتونین بیاین دوباره خون بدین؟
مثل برق از جا میپرم خودم را نیشگون می گیرم پوستم کبود نمی‌شودانهم با پلاکت۵۰۰۰ !
تا از پاویون برسم به ازمایشگاه، به لثه ام ناخن میکشم ! نه !خون نمی آید! دوباره خون ازم می‌گیرندجای سوزن هم خون‌نمی آید!چرا به عقلم نرسیده بود؟
دو ساعت در برزخم
تلفن زنگ میخورد
پلاکت صد و هفتاد هزار!
حتی آنقدر طول نکشید که تازه عروس را خبر کنم ولی گویی که چندسال با پلاکت ۵۰۰۰ زندگی کرده بودم
بدبختی نیامده رفته بود حس عجیبی بود که هرگز فراموشش نمیکنم لابد این خانم و آقا هم همینطورند!
کاش همه بدبختیها فقط یک اشتباه لپی بودند،یک نمونه خون لخته شده یا یک ام آر آی بُرخورده از دستهای یک منشی گیج!
و روزهای و ساعتهای بد چه دیر میگذرد
باورتان میشود از زمانی که سپهر نیست یک سال هم نگذشته است؟
هرچه سنم بالا رفت حس کردم چقدر زود عید میشود و بعدا جایی خواندم که هرچه پیرتر میشویم چون برای مغز اتفاقات کمتری می افتد و فریم های مغز کمتر میشود زمان برایمان سریعتر می گذرد درست برعکس این چند ماه!
آنقدر اتفاق افتاده که فکر میکنیم بر ایران قرنی گذشته است.
چرا آن موشک لعنتی چند متر آنور تر از مدرسه میناب نیفتاد و بدبختی های پدرمادرهایشان مثل من شروع نشده تمام نشد؟
چه میشدخبر نابودی فولاد و پتروشیمی فقط اشتباه منشی یک خبرگزاری گیج بود؟
کاش فیلم بابای سپهر را هوش مصنوعی جعل کرده بود!
چرا این روزها نمی گذرد؟
چرا زودتر پیر نمیشویم؟
چرا همه خبرهای بد،درستند؟
پس کی عید میشود؟
بجنب روزگار!
کاش اشتباه باشی!

https://t.me/draboutorab
Telegram مخ نویس گپی در مورد مغز ، تکامل و انسان Rezaaboutorab55@yahoo.com
  • ❤ 88
  • 💔 44
  • 😢 24
  • 👍 14
  • 😭 12
Post #965 6.2K
مغز جنگی

اواسط جنگ بود که دیدم ۴۸ ساعت است حمام نرفته ام! چطور ممکن بود؟ من سالها بود بدون حمام صبحگاهی از خانه خارج نشده بودم؟
با خودم گفتم چه ایرادی دارد ازین به بعد یک روز درمیان میروم حمام ! آب هم کمتر مصرف میشود عوضش سرم دیرتر چرب میشود.
داشتیم به ضرب الاجل عصر حجر نزدیک می‌شدیم که دیدم هم صبحانه میخورم هم ناهار هم شام! سالهابود به فقط به یک وعده غذا خوردن ،خودم را عادت داده بودم.
رسیدیم به آن شبهایی که آن دیوانه یا دیوانه نما قرار بود همه پل ها و نیروگاه ها را بزند همان شبهایی که هر چند ساعت یکبار از خواب می‌پریدم و چراغ نارنجی سیم رابط پایین تخت را چک میکردم که ببینم هنوز روشن است یا به عصر حجر رفته ایم! شب چهلم !
قبل از خواب بعد از اینکه دختر کوچکم به رسم همیشگی اش دوبار یا چهار بار شب به خیر زوجش را گفت ناگهان فکر عجیبی به سرم زد!
انگار دیوانه شده بودم درست چند ساعت مانده به ضرب الاجل عصر حجر شدن، دلم بچه ی سومی خواست!
این فکر از کجا پریده بود توی سرم!هرچه به خودم میگفتم :دیوانه! باز از مغزم بیرون‌نمیرفت تا چند روز بعد از آتش بس ،بعد ناگهان محو شد مثل خیلی فکرهای دیگر!
دیگر نه بچه سوم میخواستم نه سه وعده غذا و باز مثل قبل هر روز  دوش میگرفتم.
جنگ چه بلایی سر مغزهای ما می آورد؟
مطالعات زیادی درباره اثر جنگ و استرس بر روی مغز انجام شده است که نشان میدهد جنگ فعالیت هسته آمیگدال را افزایش میدهد و  هیپوکامپ و حافظه را مختل می‌کند.
این دوران چقدر جوان مطبم آمدند که از فراموشی و استرس شکایت داشتند ولی آخر بچه سوم، حذف حمام!
یاد کتاب فقر احمق می‌کند افتادم که می‌گفت دخترهای پایین شهر به صورت میانگین هم زودتر بالغ میشوند هم زودتر ازدواج میکنند هم زودتر و بیشتر بچه دار میشوند.
در جنگ و فقر آدمها برای رسیدن،رفتن،بچه دار و پولدار شدن و کلا زندگی کردن عجله دارند در جنگ باید زودتر و به هرقیمتی زندگی کنید!شعار این است:
زود زندگی کن زود بمیر!
چون مغز ما بیش از اینکه با گذشته تنظیم شود با انتظاری که از آینده دارد خودش را هماهنگ می‌کند وقتی بدن آب کم می اورد خیلی بیش از اینکه کار به جای باریک بکشد احساس تشنگی می‌کند و برای آب له له میزند و وقتی آب به دهان می رسد تشنگی خیلی زود فروکش می‌کند خیلی زودتر از رسیدن آب به معده و جذب آن
حالا مغزی را تصور کنید که انتظار دارد ماه ها و سالها در وضعیت جنگی زندگی کند در خطر مرگ و قحطی! چه بلایی سرش می آید؟
لازم نیست آن دیوانه ما را به عصر حجر ببرد؛ اگر منتظر عصر حجر باشیم مغز ما ممکن است خودش ما را به سوی آن اسکورت کند.
و عصرحجر و قرون وسطی فقط جایی که آب و برق نباشد نیست جاییست که در آن شغل جلادی میتواند به یکی از پردرآمدترین مشاغل تبدیل شود و مراسم اعدام به یکی از محبوبترین کارناوال های مردم! جایی که برده داری  شغل آبرومند و آدم کشی کاری مقدس شود!
جاییست که آخر قصه سیندرلا در آن به جای بخشیدن خواهران بدجنسش بعد از ازدواج با شاهزاده خیالی با چاقو،انگشتان خواهران بدجنسش را میبرد و پاهایشان را به زور در آن کفش طلا جا میکند همان داستان‌اصلی سیندرلا که تا دویست سال پیش برای بچه ها تعریف میکردند
در عصر حجر مردم به جای لذت بردن از فوتبال مسی از دیدن جنگ گلادیاتورها با شیرها کیف می کنند و پاپ ها به جای اینکه مثل امروز از صلح جهانی حرف بزنند مشغول جنگ های صلیبی هستند همان پاپ هایی که مسیحشان می گفت اگر سیلی خوردی آنطرف را هم جلو بیاور!
عصر حجر جایی بود و هست که مغز مردمانش در آن هرروز منتظر جنگ و بدبختی جدیدی باشد.
استیون پینکر معتقدست چیزی که دنیا را  به جایی مدرن تبدیل کرد نه ماشین بخار و راه آهن و فناوری بلکه اهلی شدن آدمها یعنی همان کاهش خشونت و جنگ و در یک‌کلمه صلح بود.
در جنگ آمار خشونت های خانگی بالا میرود و حتی از آدمهای باکلاس و با اخلاق هم کارهایی سر میزند که باورش سختست نه فقط به این دلیل که اعصابشان از جنگ خرد است بلکه چون مغزشان به سیم کشی عصر حجر بازگشته است حتی اگر در آن عصر هنور برق و آب و اینترنت وجود داشته باشد.
جنگ و خشونت بهترین راه هل دادن  مغزهای ما به دره ی عصر حجرست.
میگویند مجبوریم بجنگیم! باشد ولی برای هرگز دیگر نجنگیدن و برای صلحی که ایران سالها دوام آوردنش را باور کند.
وقتی ایرج افشار در ژنو از جمالزاده میپرسد چطور اینجا گنجشکها روی شانه ات مینشینند و خرده نان از دستت میگیرند و نمیترسند جمالزاده میگوید:
آخر اینها قرنهاست هیچ جنگی را ندیده اند!
ما که با جنگ بزرگ شدیم‌ و حالا داریم با آن پیر میشوینم آیا روزی مغز فرزندانمان مثل گنجشکهای سوییسی به نشستن روی شانه های ایران اعتماد خواهند کرد؟
ما صلحی هزار ساله میخواهیم یا لااقل انتظار صلحی هزار ساله!
حتی اگر این صلح فقط وعده ای سرخرمن یا آرزویی دور و دراز باشد. 
راستی جایی گنجشک سویسی میفروشند!
https://t.me/draboutorab
Telegram مخ نویس گپی در مورد مغز ، تکامل و انسان Rezaaboutorab55@yahoo.com
  • ❤ 83
  • 👏 25
  • 👍 8
  • 😭 8
  • 😢 2
  • 🕊 2
  • 🤝 2
Post #964 4.05K
بخارای تابستانی از راه رسید

 
یکصد و هفتاد و پنجمین شمارهٔ مجلهٔ بخارا با تصویری از امیرمهدی بدیع بر روی جلد در ۵٧۶ صفحه منتشر شد و از صبح چهارشنبه بیست و چهارم تیرماه ١۴٠۵ در کتابفروشی‌ها در دسترس است.
 
نویسندگان این شماره:
ژاله آموزگار ـ سجّاد آیدنلو ـ نصرالله پورجوادی ـ مرتضی کریمی‌نیا ـ همایون کاتوزیان ـ مسعود فرهمندفر ـ‌ ناصرالدین پروین ـ‌ نگین یاوری ـ‌ مجید سلیمانی ـ عبدالحسین آذرنگ ـ رسول رئیس‌جعفری ـ‌ نرگس غنیون ـ هاشم رجب‌زاده ـ حبیب‌الله عباسی ـ خاطره نورزایی ـ رکسانا صادق‌زاده‌ـ اردوبادی ـ شفق سعد ـ‌ حمید شاکری ـ‌ منصور مؤمنی ـ الهه آذربایجانی ـ مسعود حسینی‌پور ـ‌ ابوذر ابراهیمی ترکمان ـ‌ عمادالدین شیخ‌الحکمایی ـ‌ دکتر سیدرضا ابوتراب ـ‌ سیدرضا باقریان موحد ـ مجید صمیمی‌نژاد ـ‌ مصطفی حسینی ـ‌ میترا زارعی ـ‌ دکتر علیرضا زمانی ـ‌ مانیا اربابی ـ‌ حبیب‌الله عباسی ـ‌ حسین فلکی ـ‌ گلنار گلناریان ـ‌ حمیرا مفتی ـ‌ ترانه مسکوب ـ سهیلا ایمان‌خواه ـ شهاب دهباشی ـ مجید عباسی ـ فرشین کاظمی‌نیا ـ‌ علی قیصری ـ ایلمیرا دادور ـ‌ شبنم کهن‌چی
 
بخش یادنامهٔ امیرمهدی بدیع با نوشته‌هایی از:
ایرج افشار ـ‌ مهدی به‌خیال ـ ژاله آموزگار ـ کامران فانی ـ تورج دریایی
 
 
با هم مروری می‌کنیم بر مطالب این شماره:
 
یادی از دکتر جلال خالقی مطلق
در سوگ دوست بسیار عزیزم، استاد جلال خالقی مطلق/ ژاله آموزگار
 
شاهنامه‌پژوهی
میان را به زُنّارِ خونین ببست/ سجّاد آیدنلو
 
فلسفهٔ ایرانشهری
اشاراتی به فلسفه و دین ایرانشهری در رسائل اخوان‌الصفا/ نصرالله پورجوادی
 
قرآن‌پژوهی
مقدمه‌ای بر قرآن مترجَم زعفرانی، مورّخ ۵۴۶ هجری در ری/ مرتضی کریمی‌نیا
 
مروری بر یک زندگی
گزارشی کوتاه از یک سفر بلند فکری/ همایون کاتوزیان/ مسعود فرهمندفر
 
زبان فارسی در افغانستان
سیر اعتلای زبان پشتو در افغانستان/ ناصرالدین پروین
 
تاریخ اندیشه در جهان اسلام
سکولاریته در جهان اسلام پیشامدرن/ نگین یاوری
 
کاریز (٣١)/ مجید سلیمانی
 
فرهنگ
در متن و حاشیهٔ فرهنگ (٣٩)/ عبدالحسین آذرنگ
 
یادنامهٔ امیرمهدی بدیع
امیرمهدی بدیع/ ایرج افشار
بدیع‌الحکما، پزشکی انسان‌دوست و مردمی‌آیین/ مهدی به‌خیال
گزارش شب امیرمهدی بدیع/ پریسا احدیان
امیرمهدی بدیع و خدمت او به تاریخ‌نگاری/ ایرج افشار
یونانیان و بربرها/ ژاله آموزگار
روش‌‌شناسی فلسفی تاریخ از دیدگاه بدیع/ کامران فانی
یونانیان و بربرها، دنیای دوگانه/ تورج دریایی
 
حکایت‌های باستانی (٢٩)/ رسول رئیس‌جعفری
 
معماری ایران
... که «آنی» دارد (دیداری از مسجد «خانم»)/ نرگس غنیون
 
از چشمهٔ خورشید (٨٣)/ هاشم رجب‌زاده
 
ادبیات معاصر عرب
گل آفتاب‌گردان نثر داستانی سعودی؛ رجاء محمد عالم/ حبیب‌الله عباسی و خاطره نورزایی
 
بزرگداشت ویکتور هوگو
بزرگداشت ویکتور هوگو/ رکسانا صادق‌زاده‌ـ اردوبادی
 
تاریخ معاصر ایران
طرز فکر و آمال روشنفکران معاصر ایران/ گاوین همبلی/ شفق سعد
 
تحقیقات ایرانی
ایران در آینهٔ نامه‌ها/ حمید شاکری
 
تاریخ مشروطیت
نخستین دادگاه‌‌های دوران مشروطه: دادگاه حکومتی و دادگاه قانونی/ منصور مؤمنی
 
متفرقات (١)/ الهه آذربایجانی
 
ورارود و یاران مهربان (٣٣)/ مسعود حسینی‌پور
 
پژوهش ادبی
به تن وابسته؛ به دل وارسته/ ابوذر ابراهیمی ترکمان
 
اوراق سنگین (٢٣)/ عمادالدین شیخ‌الحکمایی
 
طبیبانه (٣)/ دکتر سیدرضا ابوتراب
 

یادی از جبار باغچه‌بان
زبان آتشین جبار باغچه‌بان/ سیدرضا باقریان موحد
 
پژوهش
از پاریس تا کرج (داستان یک کتاب و یک امضا)/ مجید صمیمی‌نژاد
 
«هزار و یک شب» در جهان غرب
مقدمهٔ نسیم یوسف داوود بر «هزار و یک شب»/ مصطفی حسینی
 
سینمای جهان
شانتال آکرمن: هنرمندی که سکوت را جاودانه کرد/ میترا زارعی
 
از دندان تا داستان (١٣)/ دکتر علیرضا زمانی
 
ادبیات جهان
فراتر از عشق (مادام بواری و جست‌وجوی زندگی دیگر)/ مانیا اربابی
 
معرفی کتاب
اقامت در پرویزن زمان و سفر در اَلَکِ مکان/ حبیب‌الله عباسی
تاریخ زبانی فارسی کهن/ حسین فلکی
تأملی بر کتاب «چرا کتاب می‌خوانیم؟» اثر شارل دانتزیگ/ گلنار گلناریان
یکی ارموی‌مرد شهنامه‌دان/ حمیرا مفتی
شهرهای نمک/ ترانه مسکوب
چرا می‌نویسم/ سهیلا ایمان‌خواه
در آمریکا/ شهاب دهباشی
 
یاد و یادبود
وقتی موسیقی ما را با هم آشنا کرد (یادبود جان مک‌گریوی)/ مجید عباسی
مارک بلوخ، مورّخی در پانتئون حافظه فرانسه/ فرشین کاظمی‌نیا
به یاد جواد صفی‌نژاد/ علی قیصری
یادی از رحمت الهی/ ایلمیرا دادور
دربارهٔ مردی که هم کودک بود هم بزرگسال/ شبنم کهن‌چی
  • ❤ 30
  • 👍 6
  • 👎 1
  • 😁 1
Post #961 6.7K
ملی یا..

خیلی ها اصلا فوتبال نگاه نمی‌کنند مثلا در همان سالی که ایران در آن بازی عجیب استرالیا را برد علی دایی به مطب یکی از عزیزانم رفته بود و بعد از اینکه چند بار گفته بود:
آقای دکتر! من علی دایی هستم!
اصلا او را نشناخته بود و به شوخی گفته بود خب من هم دایی علی هستم.
خیلی ها هم مثل من، فوتبال را دوست دارند ولی با بازیکنان این تیم ملی به قول جوانها  خیلی حال نمیکنند و اینها هیچکدام اصلا چیز عجیبی نیست ولی اینکه چند هزار دلار خرج کنی ساعتها در راه باشی و زیر آفتاب تابستان روی نیکمتهای داغ جام جهانی بنشینی تا وقتی تیم کشورت گل زد به جای پریدن هوا و دست زدن برای چند جوان هم وطن و غریب جویای نام، آنها را هو کنی و بی شرفشان بخوانی و بعد جدی جدی فکر کنی عجب مبارز خفنی هستی به جز در کشور عجیب و غریب ما در هیچ کشور و سیاره وکهکشان دیگری ممکن نیست اتفاق بیفتد.
دوست پزشکم ازین کار دفاع میکرد و میگفت اینها نه تیم ملی بلکه تیم حکومتند چون پشت مردم نایستادند و چیزی نگفتند و همه این حرفها را در حالی میزد که در بیمارستان فوق حکومتی اش هرروز فلان سردار و فلان وکیل و فلان وزیر را ویزیت میکند و پزش را میدهد و حقوقش را از همین آدمهای فوق حکومتی یی می گیرد که جرات ندارد از آنها درباره ابروهای بالای چشم‌شان سوال کند.
ما کارمندهای بانک،پزشکهای بیمارستان دولتی مغازه داران وقتی فلان مقام حکومتی نزدمان می آید حتی اگر مخالف دوآتشه حکومت هم باشیم نه تنهاکار او را راه می اندازیم بلکه اغلب برای فرار از دردسر بیش از دیگران تحویلش میگیریم ولی از یک جوان فوتبالیست بیست سی ساله انتظار داریم قید فوتبال و آینده اش را بزند و تبدیل به گاندی و مبارز راه ازادی شود و اگر بترسد یا مثل ما بخواهد معمولی و غیرسیاسی باشد او را به حکومتی بودن متهم میکنیم آنهم درحالی که در کشور ما نه فقط فوتبال بلکه تقریبا تمام دانشگاه ها و بانک ها و کارخانه ها و مدرسه ها و حتی هتل ها دولتی یا خصولتی هستند و بیشتر مردم به نوعی کارمند حکومت!
چرا مردم از فوتبالیست های تیم ملی کشورشان انتظار سیاسی بودن دارند ولی از پزشکان و اساتید و کارمندان دولت نه؟
آیا این یک تقسیم نابرابر مسئولیت اخلاقی نیست؟
البته اصلا نمی‌خواهم خوش رقصی ها یا بی معرفتی های بعضی از بازیکنان را توجیه کنم ولی آیا مساله مردم با تیم ملی فوتبال فقط سیاسی ست ؟
اصلا چرا فقط تیم ملی فوتبال انگ حکومتی خورده ولی تیم ملی کاراته و واترپلو و دو میدانی و هندبال هنوز ملی هستند؟ قبول دارم که فوتبال با بقیه رشته ها فرق می کند ولی مگرفدراسیون وزنه برداری کمتر از فوتبال دولتی و حکومتیست؟
البته که پاسخ راحتی به این سوال وجود ندارد ولی آیا یکی از دلایلی که فوتبالیستهای تیم ملی از نظر ما حکومتی تر از بقیه تیم‌ها هستند این نیست که پولدارترند و سر مربی شان رولکس میبندد و کیف هافبکش چند هزار دلار می ارزد،ساعت و کیفی که برخلاف کشورهای معمولی دنیا در این کشور جنگ زده برای مردم معمولی تبدیل به آرزویی دست نیافتنی شده است؟
آیا از فوتبالیست ها انتظار داریم مبارزه کنند و دل به دریای حکومت بزنند و اینده خود را فدا کنند تا انگ حکومتی نخورند فقط چون هنوز برخلاف بیشتر ما مردم معمولی میتوانند ساعت و کیف چند هزار دلاری داشته باشند؟
چرا گیر دادن به فلان ساعت و فلان کیف فلان فوتبالیست فقط در ایرانی رخ میدهد که از قضا در آن فحش دادن به چپ های ضد سرمایه، مدتیست مد روز شده است؟
چه رابطه ای بین ذهنیت ضد سرمایه و ضد ثروت با تاریخ پر از درد و رنج این خاک عارف پرور وجود دارد؟
آیا اگر بچه های تیم فوتبال ما مثل چهل سال پیش به نان شبشان محتاج بودند باز هم همین قدر حکومتی محسوب می شدند؟
ایا برای تبدیل شدن به کشوری توسعه یافته وثروتمند کافیست تنها به پیرمردهای نازنین چپی فحش بدهیم یا بهترست اول به ساعت رولکس سرمربی و کیف برند هافبک تیم کشورمان عادت کنیم؟
اینجا سوئیس نیست اینجا ایرانیست که مردمانش به جز همان چندسالی که شبکه من و تو داغش را تازه کرده  قرنهاست گرفتار کم آبی، فقر،حمله دشمن و بدبختی و بیچارگی بوده اند اینجا جاییست که برای قرنها ثروتمند تر شدن تنها از راه غارت دیگران ممکن بوده است نه تجارت و زحمت و در این کشور شترگاوپلنگ که راستهایش هم به چپها فحش میدهند هم به صاحبان رولکس لابد حتی بدون سیاست هم بهانه ای برای فحش دادن به تیم ملی پولدارش پیدا خواهد شد.
سالها پیش دوستی داشتم که عاشق کیوی بود ولی با خوردنش کهیر میزد او انقدر کیوی خورد و کهیر زد که بالاخره حساسیتش برطرف شد.
شاید ما هم برای نجات ازین ذهنیت ضد ثروت راهی جز دیدن و تحمل کردن بیشتر و بیشتر صاحبان رولکس نداشته باشیم و شاید برای سیاستمداران ما هیچ کاری سخت تر از آشتی دادن این مردم با سرمایه و سرمایه دار نباشد کاری حتی سختتر از آشتی با بچه های پولدار تیم ملی فوتبال ایران!
https://t.me/draboutorab
Telegram مخ نویس گپی در مورد مغز ، تکامل و انسان Rezaaboutorab55@yahoo.com
  • ❤ 78
  • 👎 34
  • 👍 26
  • 👏 6
Post #960 7.73K
علیه سادگی

۴۷ سال پیش آنهایی که از روی سادگی بر بالای دیوار سفارت قوی ترین کشور دنیا"مرگ برآمریکا"میگفتند،فکرش را نمیکردند بالاخره دیوانه ای پیدا شود و شعارهای ساده و تکراری شان را جدی بگیرد و به سادگی آب خوردن،تمدن چند هزارساله ما را تا لبه عصر حجر ببرد.
جنگ البته فعلا تمام شده ،جنگی که همه طرفها از امریکا و اسراییل و ایران گرفته تا سلطنت طلب و اصلاح طلب و اصولگرا بیش از آنکه در آن پیروز شده باشند،خوشبختانه درآن شکست خورده اند میگویم خوشبختانه چون بهترین حالت در جنگی که حاصل نابخردی همه ست،شکست همه ست،  و این شکست همه از همه ،شرایط را هم پیچیده تر و هم امیدوار کننده تر میکند.
نویسنده کتاب تاریخ نابخردی میگوید آنهایی که به استقبال جنگ میروند مزد خرد را نپرداخته اند درست مثل این جنگ که از روی نابخردی و سادگی شروع شدو حاصلش باخت همه بود.
مخالفان فکر میکردند به سادگی با حمله کوتاه خارجی ،حکومت سقوط می کند که نکرد و ماند.
حکومت فکر میکرد میتواند به سادگی ۴۷ سال مرگ بر آمریکا بگوید ولی هیچوقت با امریکا نجنگد‌ که جنگید
امریکا فکر میکرد به راحتی با چند هزار بمب و موشک میتواند رژیم را عوض کند که نتوانست
مردان جنگی فکر میکردند به سادگی با چند موشک میتوان جلوی رفتن ایران به عصر حجر و نابودی زیرساخت ها را گرفت بدون اینکه حتی یک پدافند به روز بر علیه جنگنده های فوق پیشرفته دشمن فراهم شده باشد که نشد و شد آنچه نباید میشد.
اصلاح طلبها فکر میکردند به سادگی بدون اصلاحات واقعی فقط با چند صندوق رای میتوانند ایران را از جنگ نجات دهند که نتوانستند.
اصولگراها فکر می‌کردند امریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند که غلط های ترسناکی کرد
متحجران مطمئن بودند بدون درنظرگرفتن ذائقه جامعه به زور میتوان روسری سر دختران ایران کنند که نتوانستند.
چرا همه اشتباه کردند؟
چون کار را ساده گرفته بودند!
البته ما به" سادگی "حس خوبی داریم ولی تقریبا تمام پیشرفت هایمان حاصل پیچیده کردن سادگی هایمان است حتی آنهایی که فکرش را نمی‌کنیم.
استیون پینکر در کتاب فرشتگان بهتر ذات ما باور دارد نه تنها پیشرفتهای تکنولوژیک انسان بلکه حتی اخلاق و انسانیت هم باافزایش پیچیدگی ست که رشد میکنند.
او صلح طولانی جهان مدرن را حاصل پیچیده تر شدن آن میداند.
پینکر به تحقیق بسیار جالبی اشاره میکند که توسط تتلاک انجام شده است.
تتلاک سخنرانی رهبران ملی را براساس پیچیدگی و سادگی آنها امتیازدهی کرد.
معیار او برای این امتیازدهی،شمارش کلمات خاصی بود که بر سادگی یا پیچیدگی جملات دلالت داشتند.
مثلا بکار بردن کلماتی مثل مطلقا،همیشه،قطعا،حتما،،بی شک، انکارناپذیر،بی گمان و باید، امتیاز سادگی جمله را بالا میبرد و برعکس کلماتی مثل شاید،ممکنست، معمولا،احتمالا،‌ولی،اما،گاهی،تقریبا، امتیاز پیچیدگی جمله را افزایش میداد او متوجه شد هرچه این سخنرانی ها امتیاز سادگی بیشتری گرفته بودند احتمال جنگ بالاتر و برعکس هرچه پیچیده تر بودند احتمال صلح بیشتر شده بود مثلا در بحران موشکی کوبا که سخنرانی های کِنِدی پیچیده تر و دو پهلو تر بود،کار به جنگ نکشید و برعکس در جنگ کره وجنگ جهانی که سخنرانیها ساده تر و صریحتر  بودند،جنگ شد درست مثل جنگ اخیر ما که یک طرف  تکه کلامش تسلیم قطعی ما بود و طرف دیگر محو کامل آن دیگری از روی زمین!
در واقع پیچیدگی در کلام،احتمالا نه تنها میتواند نشانه ای از هوش و خرد باشد بلکه میتواند احتمال رسیدن به صلح و پیشرفت و اخلاق را افزایش دهد و این همان چیزیست که ایران خسته از جنگ ما به آن احتیاج دارد!به سیاستمداران  باهوشی که از پیچیدگی استقبال کنند.
پس شاید هرچه مذاکرات پیچیده تر و سخت تر باشد امیدوار کننده تر باشد.
گرچه ما استاد درس نگرفتنیم ولی اگر قرار باشد فقط یک درس ازین جنگ لعنتی بگیریم آن اینست که مساله ی پیچیده ایران  هیچ راه حل ساده ای ندارد.
حزب اللهی هایی که سالهابه جمعهای ساده شان عادت کرده اند بعدازین باید به کار سخت تحمل دخترهای بی حجاب عادت کنند.
سلطنت طلبهاهم باید قبول کنند حزب الهی ها رفتنی نیستند و شاهزاده شان چمدان سفرش را نبسته باز کرده است.
سیاستمداران امریکا هم مجبورند سخت ترین کار یعنی عقب کشیدن گران ترین ارتش دنیا بدون کسب پیروزی را برای مردمشان توجیه کنند.
برای حکومت هم دست دادن بادشمن ۴۷ ساله اش آنهم جلوی دوربین سخت ترین کار و البته درست ترین کارست.
امروز جنگ تمام شده و نباید بگذاریم فردا صلح ما رابکشد و این تنها با رفتن به جنگ سادگی ها و انتخاب سخت ترین کارها ممکن میشود!
کارهای سختی مثل قبول شکست، نخواستن ، نتواستن،تحمل مخالف و مدارا با دشمنی که هزار برابرچنگیز وحشتناکست.
البته که ایران با وجود همه این بادها، موشکها و چنگیزها چون کوه محکم برجای خود نشسته و میخواند:
چون کوه نشستم من
با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخیزد
آنگاه که برخیزم

و برخواهد خواست

https://t.me/draboutorab
Telegram مخ نویس گپی در مورد مغز ، تکامل و انسان Rezaaboutorab55@yahoo.com
  • ❤ 89
  • 👍 22
  • 👎 19
  • 👏 13
  • 🤡 3
  • 🥰 2
  • 💩 2
  • 👌 2
Post #959 4.09K
🎊🎊 تجدید چاپ شد
بازدید و خرید از سایت نشر:
www.kargadanpub.com
  • ❤ 17
Post #958 4.21K
🎊🎊 تجدید چاپ شد
بازدید و خرید از سایت نشر:
www.kargadanpub.com
  • ❤ 14
Post #953 6.83K
خوبها جلوترند!

در این سال‌های نومیدی هرگز به اندازه دی ماهی که گذشت از ایران ناامید نبودم.کشتار دی ماه همه راهها و روزنه‌ هارا بست و با شروع جنگ و حمله خارجی حتی وقتی بهار شد و بشکفت صد شکوفه ..پژمرد و گلی به بار نیامد و به جز خرابی بیشتر و بلندتر شدن صداهای "مرگ بر"در هر دوطرف، دری به روی ایران گشوده نشد.
در این مدت هر بار که امیدوار میشدم   مغزم فریاد می‌زد اشتباه میکنی دوباره فکر کن! ببین بدی‌ها جلو افتاده اند!
مگر قرار نبود خوبی ها جلوتر باشند!
داوکینز در فصلی از کتاب ژن خودخواه توضیح می‌دهد که چگونه حتی در وسط جنگل ترسناک طبیعت هم آنهایی که کمی خوب ترند درست برخلاف چیزی که از اصل تنازع بقا انتظار داریم شانس بیشتری برای بقا دارند و چطور خشونت و بدی بی مهار میتواند به عاملی ضد بقا و تکامل تبدیل شود و البته که خوبی ها فقط کمی جلوترند و بدی ها برخلاف رویاهای آرمانگرایانه چپ هرگز از بین‌نمی‌روند و میدان را کاملا به گلها و بلبل ها واگذار نمی‌کنند(درباره این فصل کتاب در مخنویس نوشته ام)
البته که نمیخواهم ژنها و آدمها را یکی کنم ولی اگر به تاریخ ۵۰ سال اخیر همین آدمها هم نگاه کنیم میتوانیم ببینیم هر خوب تر شدنی حاصل عقب افتادن بدی ها بوده است نه سبز شدن گلستان از وسط آتش و جهنم!
به جنبش ضدخشونت گاندی در هند و نلسون ماندلا در آفریقای جنوبی نگاه کنید که چطور عاقبت به خیر شدند و از آن طرف به انقلاب خشونت بار کوبا‌ و  روسیه!به مردم افغانستان اشغال شده توسط آمریکا و بازگشت طالبان بالای سرشان و گرفتاریهای مردم عراق بعد از حمله امریکا و از آن طرف به مردم شیلی که با پینوشه و دار و دسته جنایتکارش تن به مصالحه دادند و کم کم نجات پیدا کردند نگاه کنید!
اصلا چرا راه دور برویم همین جنبش زن زندگی آزادی خودمان ! دیدید  چطور توانست بدون پرتاب یک سنگ‌ فقط با انداختن روسری و تنهادر عرض چند سال مخالفان پنجاه ساله بلکه هزارساله قدرتمندش را به عقب نشینی وادار کند!
تجربه و دیدن اتفاقات این چند ماه، ایران را به آزمایشگاه تاریخی بزرگی تبدیل کرده است که اگر توسط آن دو جنایتکار عصر حجری جانمان را نسوزاند فرصت بزرگی برای پخته شدن خامی هایمان فراهم خواهد کرد و البته هرکس ازین سفره ی تجربه چیزی برمی دارد که به مذاقش جور باشد.
و من با مذاق محافظه کارم بعد از این تجربه بزرگ به این نتیجه رسیدم که زین پس به هر کاری که در آن احتمال ریختن حتی یک قطره خون از بینی هر طرف و هرکسی باشد بدبین باشم.
مگر آن خشونت و این جنگ برای همه طرفها حاصلی جز خسران داشت؟ آنهایی که به زور توسری روسری سر مهساهای مردم می کردند مجبورند قربان صدقه دختران بی حجاب بروند و طرفداران جنگ فقط به نرفتن به عصرحجر راضی شده اند.
همه تقاص دادند و آنهایی که دختران میناب را کشتندهم هرچقدر ابرقدرت باشند تقاص خواهند داد چون این قانون طبیعتست چون حتی در طبیعت وحشی هم بدها باید کمی عقب بیفتند.
البته دراین فضا که از یک طرف بلندگوی های"مرگ بر" برای جنگ حنجره پاره می‌کنند و از طرف دیگر بزرگترین کارخانه آدم کشی تاریخ پشت مرزها در خیال بردن ما به عصر حجرست و گاندیها و ماندلاها را فقط میشود در کتابهای تاریخ پیدا کرد امید بستن به خوبیها سختترین کار دنیاست.
بله این طرف باید باز هم بلندگوها‌ی حرف مفت،بیلبوردهای مسخره شهر و مجری های بددهن و دولتمردان شلخته و فاسد با آن شعارهای پوچشان را برای سالهایی دیگر تحمل کند ولی آن طرف هم مجبورست دختران بی حجاب و پسران شلوارک پوش و نسل زدی که چهل سال روضه بی فایده در گوششان خوانده را با حس شکست مطلق تحمل کند.
سلطنت طلب ها،حزب اللهی ها ،حزب اللهی ها،بی حجاب ها،بی حجاب ها باحجاب ها را مجبورند تحمل کنند چون حالا دیگر همه لابد فهمیده اند یا بالاخره میفهمند که این جنگ و دعوا نمی‌تواند هیچ برنده ای داشته باشد چون هیچ طرف آنقدر زور ندارند که مچ دیگری را بخواباند.
و شاید تنها راه نجات ما اینست که بازی برد-باخت را فراموش کنیم و قبول کنیم که ایران زمین فوتبال نیست ایران وطن عزیزیست که به جبر جغرافیا همه مااز سلطنت طلب و حزب الهی از چادری و بی حجاب از ترک و بلوچ و مسلمان و نامسلمان مجبوریم در آن و کنار هم زندگی کنیم.ایران دبی چندساله دو قبیله ای نیست ایران کشورهزاران ساله هزار قومیتی ست که نمیتوان سرنوشتش را دردقیقه نود بازی و ضرب الاجلی تعیین کرد.چون ایران اصلا زمین بازی نیست!
در حین جنگ،ایرانیها بیش از آنکه فرار کنند بازگشتند نشانه ای ازین‌که چقدر مساله ایران پیچیده ست و این مساله سخت رافقط خود ماایرانیها میتوانیم حل کنیم آنهم نه باعجله بلکه با آهستگی نه باجنگ و انقلاب بلکه با خرد و تحمل والبته پذیرفتن شکست!
در ایران سالهاست که همه شکست خورده ایم آیا وقتش نیست که این بازی باخت-باخت رارها کنیم؟
شاید خوبیهابدون خرابکاریهای مامدعیان خوبی خودشان برنده شدند.
https://t.me/draboutorab
Telegram مخ نویس گپی در مورد مغز ، تکامل و انسان Rezaaboutorab55@yahoo.com
  • ❤ 66
  • 💩 19
  • 👍 16
  • 👎 9
  • 🤮 3
  • 👏 2
  • 😢 2
Post #950 4.05K
  • ❤ 9
Older posts →

About this channel

How can I read @draboutorab without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for مخ نویس: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does مخ نویس have?
مخ نویس (@draboutorab) has 5.67K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does مخ نویس know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →