لُپ مجنون
بعضی ها با پاهایشان وارد میشوند بعضی ها با صدایشان بعضی هم با سایه شان ولی بعضی ها مثل او با چشمهایشان وارد مطب میشوند.
مادربزرگ مثل قرقی پرید داخل مطب و نشست جلوی من با آن چشمهای گرد و خاکستری اش!
چی شده مادرجان!
با لهجه غلیظ گیلکی داشت چیزهایی میگفت که دخترش پرید وسط حرفش..
- مامان میگوید دستش خواب میرود!
پرونده را نگاه میکنم!
خانم.. مجنون!
نوار عصب دستش را که میگیرم معلوم میشود کانال دستش تنگ شده است
میپرسم: مادرجان زیاد کار میکنی؟
دخترش باز هم به جایش جواب میدهد:
خیلی اقای دکتر! مامان من یک خانه کوچک دارد در روستا ولی توی همین خانه قد یک غربیل ، گاو دارد سگدارد گربه دارد مرغ دارد خروس دارد کبوتر دارد به گنجشک هاغذا میدهد به شمعدانی هایش باید آب بدهد خیلی کار میکند آقای دکتر!
به صورتش نگاه میکنم!
انگار خود مادربزرگه ست همان خونه مادربزرگه که هزارتا قصه داره یا همان که یک خانه داشت قد یک غربیل و وقتی باران گرفته بود آنکه جیک جیک میکرد براش و تخم کوچیک میکرد براش را به خانه اش راه میداد همان قصه ای که مادربزرگم تا تعریف میکرد خودش خوابش میبرد.
انگار او را درست از وسط قصه ها برداشته بودند و آورده بودند مطب من!
دلم میخواست لپش را بکشم ولی اگر دکتری لپ بیمارش را بکشد مردم فکر میکنند دکتر...یاد فامیلش می افتم!
مجنون!
حالا چرا فامیلتون مجنونه مامان جان!
طوری از خنده ریسه میرود که میترسم از روی صندلی بیفتد زمین!
با همان زبان گیلکی به من میفهماند که آنقدر پدرش عشق و عاشقی کرده که در ده معروف شده به مجنون!
میپرسم عاشق کی بوده؟
فورا میگوید:
عاشق مامان من دیگه و شروع میکند اهنگ لیلی و مجنون را به گیلکی خواندن!
میپرسم پدرت مجنون بود مادرت هم لیلی بود؟
میگوید نه رقیه بود!
دخترش باز میپرد وسط حرف مادربزرگ و میگوید همه دایی هایم فامیلشان را عوض کردند ولی مامان گفت من همین فامیل مجنون را میخواهم!
برایش مچ بند مینویسم و به او میگویم اگر باز هم زیاد کار کنی مجبور میشوی دستت را عمل کنی !
میگی کار نکنم دکتر! پس کی به گاوم به سگم به گربه م به مرغ و خروسهام به گنجشکهام غذا بده کی به شمعدانی هام آب بده و باز هم از خنده ریسه میرود.
وقت خداحافظی همان حسی را دارم که در کودکی وقتی تیتراژ پایانی خونه مادربزرگه پخش میشد داشتم.
به این فکر میکنم که در تمام این مدتی که من ازین کانال به آن کانال ازین خبر به آن خبر میرفتم و از ترس رفتن به عصر حجر شبها خوابم نمیبرد و موشکها را میشمردم و پیگیر آمد و شدِ عاصم منیر بودم مادربزرگه وسط یک قصه واقعی در یک خانه ی قد یک غربیل زندگی اش را میکرد با گاو و سگ و ..، بدون اینکه اسم عاصم منیر به گوشش خورده باشد!
اصلا چرا ما باید عاصم منیر را بشناسیم؟
چندروز پیش با بچه ها در ماشین از کنار باغچه همسایه رد شدیم که خانمم گفت ببینین براون (سگ قهوه ای همسایه) دختر کوچکم با تعجب گفت ترامپ؟ اینجا چکار مبکند؟
چرا مغز دختر کوچک من وسط کوچه باید براون را ترامپ بشنود؟چرا اصلا باید یک دختر دبستانی در ایران این اسم را بلد باشد؟چرا نه فقط بچه های ما بلکه مادربزرگهای ما هم اینقدر باید سرشان در گوشی باشد؟چرا دیگر هیچ کدامشان شبیه مادربزرگه نیستند؟
مادربزرگهای مو سپید قصه ها کجا رفته اند؟چرا موی مادربزرگها سفید نیست؟ بگذریم
امروز اول مهر بود دختر کوچکم را که رساندم مدرسه برعکس هرسال از شلوغی اول مهر حس خوبی گرفتم حس معمولی بودن، عادی بودن همان همیشگی بودن!
یاد معلم های دبستان خودم خانم شریفی جارالهی مشرقی افتادم و یاد خدابیامرز مادر بزرگمعمولی خودم!
چقدر دلم برای معمولی ها و روتین هایم تنگ شده است!
دلم میخواهد شب برسم خانه و دخترها قصه هایشان را از روز اول مدرسه و معلم های جدیدشان برایم تعریف کنند بدون اینکه نگران خبرهای جنگی باشم.
کاش مثل مادربزرگه نه تنها اسم عاصم منیر بلکه حتی اسم ترامپ را هم نشنیده بودم.
کاش شبها که از مطب می آمدم بدون نگرانی از اینکه آکسیوس و الجزیره و بی بی سی چه گفته اند میتوانستم پای تلوزیون با بچه ها لیسانسه ها را ببینم و در تخت لم بدهم و رمان خانه ی ادریسی های غزاله علیزاده را تمام کنم.
کاش مثل قبل، آخر هفته ها برای بچه ها پیتزا درست کنم و صبح زود بالای کوه با رفقا املت بزنم!
دلم میخواهد مثل سابق فقط وقتی پمپ بنزین بروم که چراغ بنزینم روشن شده باشد.
کاش امروز اول مهر فقط درباره مدرسه و مدرسه رفتن مطلب میخواندم و اصلا نمیدانستم و نمیخواستم بدانم امروز در نیویورک چه کسی چه گفته و چه نگفته است.
کاش اسم عاصم منیر از مغزم زودتر پاک شود انقدر که وقتی کسی بگوید عاصم بگویم کی؟
کاش امروز هم درِ مطب باز شود و مادربزرگه یک بار دیگر با همان لباس گل گلی و آن چشمان خاکستری بنشیند جلویم و اینبار بدون خجالت به او بگویم اجازه میدهید یک بار لپتان را بکشم خانم مجنون؟
https://t.me/draboutorab
Post #973
4.92K
Telegram مخ نویس گپی در مورد مغز ، تکامل و انسان
Rezaaboutorab55@yahoo.com
- ❤ 119
- 👍 8
- 💔 8
- 👏 5
- 👌 3