TGViewer
Channel Public Channel
پیش از آمدنت

پیش از آمدنت

@beforeyouarrive

یه گوشه‌ آروم برای آگاه‌تر شدن، پیش از اومدنش؛
روایت چیزایی که درباره خودم و والد‌شدن کشف میکنم🧡
Subscribers
736
Photos
18
Videos
1
Links
1

Showing posts older than #33 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #32 327
🧡 بابا هنوز اینجاست!



«بابا بابا!
این ماشین رو ببین!
اینو دوست دارم.
خیلی خوبه چرخاش!
بابا اینو بگیر.
من اینو میخوام.»


+ همین که ماشین رو توی دستش دیدم، فهمیدم خیلی گرونه.
ولی اشکال نداره.
بچه‌م باید بهترین اسباب‌بازی‌ها رو داشته باشه.
مگه چند بار بچگی می‌کنه. +


بغلش کردم و بردمش دم صندوق که حساب کنیم.


+ ذوق توی چشماش رو میبینم، دلم میره براش.
کاش بابام وقتی بچه بودم این‌قدر حساب‌وکتاب نمیکرد.
کاش اون وقتایی که دلم اسباب‌بازی میخواست، اون حرف تکراری مسخره‌ش رو نمیزد: (این به چه دردت میخوره؟ ولش کن.) +


خانم پشت صندوق بهم لبخند میزنه.
لیبل ماشین رو نزدیک دستگاه میکنه.
دستگاه بوق میزنه.


+ یکم استرس گرفتم.
نکنه خیلی گرون باشه و حسابم الکی خالی کنه؟ +


«قابلوتونو نداره... ۵ و ۲۰۰.»


+ استرسم الکی نبوده.
آخه یه ذره ماشین چیه، ۵ تومن؟
من اولین ماشینمو ۴ و ۵۰۰ خریدم. +


کارت رو بهش میدم.
یه آن برق خوشحالی توی چشماش منو گرفت.
«بابا بابا، دستت درد نکنه!
تو بهترین بابای دنیایی!»


+ چه حس قشنگیه وقتی بچه‌ت بهت میگه بهترین بابای دنیا.
ولی خدایی خیلی گرون بود.
کاش حواسشو با یه چیز دیگه پرت میکردم.
یه چیز ارزون‌تر برمیداشت. +


رفتیم سمت ماشین.
در رو باز کردم.
نشوندمش صندلی کودک عقب.


+ انقدر این زن غر زده که بخوامم نمی‌تونم بذارم کنار خودم بشینه.
عذاب وجدان میگیرم. +


خم میشم کمربندشو ببندم.
ماشینش رو روی بازو و شونه‌م میذاره و با ذوق هلش میده جلو.


+ حسودیم میشه بهش.
به اینکه چقدر دوستش داریم.
به اینکه نمی‌ذاریم آب توی دلش تکون بخوره.
نمیخوام بچه‌م با حسرت چیزی بزرگ بشه. +


نشستم پشت فرمون و راه افتادیم.
نفهمیدم کی به چهارراه و چراغ قرمز رسیدیم.
شصت ثانیه.
یعنی یک دقیقه.


رادیو رو روشن میکنم.
دو نفر دارن حرف میزنن.
نمیشناسمشون.
صداشو زیادتر میکنم :
«گاهی حتی وقتی تصمیم می‌گیریم شبیه والدینمون نباشیم، باز هم داریم بر اساس اون‌ها انتخاب میکنیم.»


یه آن خشکم زد.


+ من واقعاً دلم میخواست این ماشین رو براش بخرم؟
یا چون بابام همیشه پول داشت و خرج نمیکرد، من انقدر با «نه گفتن» مشکل دارم؟
نکنه این خرید فقط به خاطر این بود که نمیخواستم شبیه اون باشم؟
خب اگه دلیلم فقط همین باشه که
خب، الانم بابا داره یه جور دیگه منو کنترل میکنه. +


صدای بوق ماشینا میاد.
«بابا بابا!
چراغ سبز شد.»
ماشین رو راه انداختم.


+ ولی برای اولین بار به این فکر کردم که شاید تمام این سال‌ها، فقط به خاطر اینکه نمیخواستم شبیه بابام باشم، داشتم برعکسش رفتار میکردم.

و عجیب بود که تا اون روز، اسم اینو گذاشته بودم «انتخاب خودم».


— پیش از آمدنت

@beforeyouarrive
  • ❤ 12
  • 👍 3
Post #31 373
  • ❤ 4
Post #30 256
🧡 بدنم هنوز داشت دعوا میکرد ...


ترافیک سنگین بود.
پشت فرمان نشسته بودم و با فاصله‌ چند سانتی‌متری از ماشین جلویی حرکت میکردم.

یه موتوری از لای ماشینا اومد و درست از روبرو پیچید جلوی من.

ترمز کردم.
موتوری هم وایساد.

بعد با اخم نگام کرد؛
انگار من بودم که داشتم خلاف میرفتم.

شیشه رو پایین کشیدم:
«داداش، داری خلاف میای!»

با همان خونسردیِ طلبکارانه گفتش :
«برو دیگه!»

و رفت.


من موندم و حرصی که انگار یکدفعه تمام تنم رو گرفته بود.
دستم دور فرمان محکم شده بود.
دندونام رو روی هم فشار میدادم و تازه فهمیدم نفسم رو هم حبس کردم.

چند متر جلوتر، یه نفس عمیق کشیدم و دستم رو از روی فرمان برداشتم.
کف دستم عرق کرده بود.

بدنم هنوز داشت دعوا می‌کرد،
حتی وقتی دعوا تمام شده بود.


🧡 #از_بدنت_چه_خبر؟ | خشم


— پیش از آمدنت

@beforeyouarrive
  • ❤ 9
  • 🤩 1
Post #29 412
  • ❤ 6
Post #26 253
من از وقتی که جنینی بیش نبودم،
با تمام ناتوانیم،
با تمام ضعیف و نحیف بودنم،
وقتی مامانم تلاش میکرد منو به دنیا نیاره،
دو دستی چنگ زدم به زندگی.

مثل حالا که این گوشه‌ دنج،
برای من شده چنگ زدن به زندگی...

یک سال دیگه هم بزرگتر شدم،
اما هنوز نفهمیدم واقعاً چه لزومی داشت من به این دنیا بیام.

کاش ۲۶ سال پیش،
وقتی کیسه‌ آب مامانم پاره شده بود
و من داشتم از بی‌آبی خفه میشدم،
ازم میپرسیدن:

«اصلاً میخوای بیای این دنیا یا نه؟»

احتمالاً میگفتم:

«نه... نمیخوام.
لطفاً بذارید همون‌جا خفه بشم!» 😂

اما راستش،
امروز خوشحالم که ازم نظر نپرسیدن
و نجاتم دادن. 😁

ممکنه فردا خوشحال نباشم.
واقعاً نمیدونم.

فعلاً با همین شلختگیِ ندونستن،
با همین سؤالای بی‌جواب،
۲۷ سالگی رو شروع میکنم.

و شاید همین که هنوز
دارم دو دستی به زندگی چنگ میزنم،
فعلاً کافی باشه. 🧡



— پیش از آمدنت

@beforeyouarrive
  • ❤ 11
  • 🎉 4
Post #25 223
  • ❤ 8
  • 🎉 1
Post #24 187
🧡 نامه‌ای از منِ دهه‌ هشتادی به شما نسل دهه ۶۰


این روزها اینستاگرام باعث شده بیشتر به خواندن چیزهای کوتاه عادت کنیم؛
چند خط، چند ثانیه، و بعد ریلز و عکس بعدی.
این بار، اگر حوصله داشتید، کمی بیشتر بمانید.
یک نامه‌ی بلندبالا برایتان نوشته‌ام؛

از منِ دهه‌ هشتادی،
به شما نسل دهه ۶۰.

سلام.

من از نسلی مینویسم که وقتی شما جوان یا نوجوان بودید، هنوز وجود نداشت.
نسلی که خیلی از شما درباره‌اش می‌گویید:
«این بچه‌ها دیگر مثل ما نیستند.»

و راستش...
نیستیم.

اما امروز نمی‌خواهم درباره‌ تفاوت‌هایمان حرف بزنم.
میخواهم درباره‌ی چیزی حرف بزنم که بین ما مشترک است:
بزرگ شدن.

قطعی‌ترین اتفاقی که با بالا رفتن سن برای بدنمان می‌افتد، پیر شدن سلول‌هاست.
اما آیا خودِ ما هم الزاماً آدم‌های بهتری میشویم؟ شاید

صبورتر؟ شاید.
مسئولیت‌پذیرتر؟ شاید.
مهربان‌تر؟ شاید.
آیا مرزهای آدم‌ها را بهتر میفهمیم؟
آیا وقتی عصبانی می‌شویم، خودمان را بهتر کنترل میکنیم؟
آیا بلدیم وقتی اشتباه کردیم، جبران کنیم؟

هیچ‌کدام قطعی نیست.

سن فقط میتواند بدن ما را پیر کند.
برای بزرگ شدنِ روح، ظاهراً باید خودمان کاری بکنیم.

درست مثل ورزشکاری که بدون تمرین قوی نمیشود؛
روح ما هم صرفاً با گذشت سال‌ها بالغ نمیشود.

گاهی باید دردِ تنهاییِ آگاهانه را تحمل کنیم.
دردِ صبوری.
دردِ مسئولیت‌پذیری.
دردِ عذرخواهی.
دردِ مهربان ماندن وقتی عصبانی هستیم.
دردِ پذیرفتن اینکه همیشه حق با ما نیست.
دردِ تحمل ابهام؛ وقتی نمیدانیم فردا چه میشود.

من با چشم‌هایم دیده‌ام و با گوشت و پوست و استخوان لمس کرده‌ام که خیلی از شما، بزرگترِ عاقل و دانایی نداشتید.
بزرگترهایی که خودشان هنوز در گره‌های کودکی‌شان گیر کرده بودند.


شاید کسی به آن‌ها یاد نداده بود چطور خشمشان را کنترل کنند، چطور دوست بدارند، ببخشند یا مسئولیت اشتباهاتشان را بپذیرند.
و شاید آن‌ها هم، با تمام زخم‌هایی که داشتند، فقط به روش خودشان زنده می‌ماندند.

برای همین این نامه را از سرِ طلبکاری نمی‌نویسم.

فقط یک خواهش دارم.

اگر قرار است بزرگترهای ما باشید، لطفاً فقط آدم‌هایی نباشید که سال‌های بیشتری زندگی کرده‌اند؛
بزرگترهای عاقل و دانایی باشید.

اگر توانش را دارید، زخم‌هایتان را درمان کنید.
اگر میتوانید، دردهایتان را به ما منتقل نکنید.
و اگر هنوز نمیتوانید، اشکالی ندارد؛
فقط آن‌ها را به اسم «تجربه» به ما تحمیل نکنید.

ما هنوز ذهن‌های تازه‌ای داریم.
هنوز میتوانیم چیزها را جور دیگری ببینیم.
هنوز میتوانیم اشتباه‌های شما را تکرار نکنیم؛
فقط به شرطی که اجازه بدهید.

اگر سیگار می‌کشید، ترک کنید.
اگر الکل و مواد مخدر بخشی از زندگی‌تان شده، از خودتان بپرسید چرا؟!
اگر بلد نیستید با خشم‌تان چه کنید، کمک بگیرید.
اگر رابطه‌ای را خراب کرده‌اید، به جای اینکه بگویید «همه‌ی رابطه‌ها همین‌اند»، یک بار از خودتان بپرسید:

چه چیزی را بلد نبودم؟

چون شما، چه بخواهید چه نخواهید، الگوی مهم زندگی ما هستید.

ما فقط از حرف‌هایتان یاد نمی‌گیریم.
از نحوه‌ی دعوا کردنتان،
از نحوه‌ی دوست داشتن‌تان،
از نحوه‌ی عذرخواهی کردنتان،
از رفتار کردنتان با آدم‌های ضعیف‌تر از خودتان،
و حتی از نحوه‌ مواجهه‌تان با شکست‌هایتان یاد میگیریم.

شاید بزرگ‌ترین کاری که میتوانیم برای بعد از خودمان بکنیم، این باشد که دردهایی را که از قبل به ما رسیده، دست‌نخورده تحویل نفر بعد ندهیم.

اگر بتوانیم این زنجیره را همین‌جا متوقف کنیم، شاید کسی مجبور نباشد اشتباه‌های ما را دوباره زندگی کند تا بفهمد کجا اشتباه کرده‌ایم.

و البته، من فکر نمی‌کنم ما قرار باشد بی‌اشتباه باشیم.

شاید سی سال دیگر، جوانی روبروی ما بنشیند و همین سؤال را از ما بپرسد:

«کدام درد را ناخواسته به من منتقل کردی؟»

امیدوارم آن روز، به جای اینکه بگوییم «شما جوان‌ها چیزی نمیفهمید»، کمی ساکت شویم و گوش بدهیم.

شاید بزرگ شدن، همین باشد.

با محبت،
یک دهه‌هشتادی. 🧡


— پیش از آمدنت

@beforeyouarrive
  • ❤ 11
Post #23 165
  • ❤ 5
Post #22 163
🧡 به حساب خودت نگذار


توی کتاب «کتابی که آرزو میکنید والدینتان خوانده بودند»، داستانی درباره‌ مادری با دختر هفت‌ساله‌اش، امیلی، هست.

یک روز امیلی در شهربازی از مادرش میخواد کمکش کنه تا از وسیله‌ای پایین بیاد. مادر کمکش نمیکنه و از شدت عصبانیت باهاش برخورد میکنه.

هفته‌ی بعد دوباره به همون شهربازی میرن. این بار مادر به امیلی کمک میکنه و وقتی امیلی میپرسه چرا دفعه‌ قبل کمکش نکرده، مادر براش توضیح میده:

«وقتی کوچک بودم، مامان‌بزرگ باهام مثل پرنسس رفتار میکرد و همه‌جا من رو میبرد و همیشه بهم میگفت مواظب باشم. این باعث شد احساس کنم خودم تنهایی نمیتونم هیچ کاری انجام بدم و هیچ اعتمادبه‌نفسی نداشتم. نمیخوام این اتفاق برای تو بیفته. به خاطر همین هفته قبل که خواستی تو رو از توی اون وسیله‌ شهربازی دربیارم، نخواستم بهت کمک کنم. این صحنه من رو یاد زمانی انداخت که هم‌سنت بودم و اجازه نداشتم خودم تنهایی بیام پایین. عصبانی شدم و سر تو خالی کردم و این عادلانه نبود.»

امیلی مادرش رو نگاه کرد و گفت:
«اوه، من فقط فکر کردم برات مهم نیستم.»

مادر گفت:
«وای نه، برام مهمی. اما اون لحظه نمیدونستم من از مامان‌بزرگ عصبانی بودم، نه از تو. معذرت میخوام.»



🔸 نمیدونم چرا، ولی بیشتر از هر چیزی توی این داستان، عذرخواهی مادر من رو گرفت.
من واقعاً به یاد ندارم در کودکی، بعد از اینکه والدینم برخوردی با من کرده باشن که احساس کنم ناعادلانه بوده، برگردن و ازم عذرخواهی کنن.

و به این فکر کردم که یک کودک از کجا باید تشخیص بده چیزی که باعث عصبانیت والدش شده، واقعاً خودِ رفتار اونه یا چیزی که والد با خودش از گذشته آورده؟

ممکنه کودک فقط شدت واکنش ما رو ببینه و با خودش فکر کنه:
«پس لابد من واقعاً کار خیلی بدی کردم.»

و شاید یکی از چیزهایی که باید پیش از والد شدن یاد بگیرم، این نباشه که هیچ‌وقت از بچه‌ام عصبانی نشم.

این باشه که وقتی واکنشم خیلی شدیده، یک لحظه از خودم بپرسم:
این واکنش واقعاً به کاری که بچه‌ام همین الان کرده مربوطه، یا چیزی از گذشته‌ خودم با من اومده؟


خوشحالم که هنوز فرصت دارم پیش از آمدنش، به این چیزها فکر کنم.

شاید یک روز، اگر فهمیدم واکنشم عادلانه نبوده، بتونم برگردم، توضیح بدم و عذرخواهی کنم.

نه برای اینکه همیشه درست رفتار کرده باشم؛
برای اینکه بچه‌ام مجبور نباشه اشتباه من رو به حساب خودش بذاره. 🧡


— پیش از آمدنت

@beforeyouarrive
  • ❤ 11
Post #21 176
  • ❤ 8
Post #19 212
🧡 پیش از آنکه از تو بخواهم ...



🔸 پیش از آنکه از تو بخواهم احساساتت را کنترل کنی،
باید ببینم خودم
با احساساتم چه میکنم.

آیا میتوانم عصبانی باشم،
بدون آنکه کسی را زخمی کنم؟

آیا میتوانم بترسم،
بدون آنکه وانمود کنم
هیچ اتفاقی نیفتاده؟

آیا میتوانم غمگین باشم،
بدون آنکه از غمم فرار کنم؟


🔸 پیش از آنکه از تو بخواهم وقتی ناراحتی با من حرف بزنی،
باید ببینم خودم چقدر بلدم
درباره‌ ناراحتی‌هایم حرف بزنم.

آیا میتوانم شنونده‌ تو باشم،
بدون آنکه فوراً قضاوتت کنم،
نصیحتت کنم
یا بخواهم مشکلت را برایت حل کنم؟


🔸 پیش از آنکه از تو بخواهم اشتباهت را بپذیری،
باید ببینم خودم وقتی اشتباه میکنم،
چقدر راحت میتوانم بگویم:
«اشتباه کردم.»

بدون توجیه.
بدون اینکه تقصیر را گردن کسی دیگر بیندازم.
و بدون اینکه به خاطر اشتباهم،
خودم را بیرحمانه سرزنش کنم.


🔸 پیش از آنکه از تو بخواهم قوی باشی،
باید ببینم خودم
چقدر میتوانم ناکامی‌ها و شکست‌هایم را تاب بیاورم.

آیا میتوانم شکست بخورم
و باز هم خودم را دوست داشته باشم؟


🔸 پیش از آنکه از تو بخواهم راستش را به من بگویی،
باید ببینم وقتی حقیقتی را به من میگویی که دوست ندارم،
آیا همچنان میتوانی کنار من
احساس امنیت کنی؟

آیا ظرفیت صداقتت را دارم؟


🔸 پیش از آنکه از تو بخواهم به من اعتماد کنی،
باید ببینم چقدر قابل اعتمادم.

چقدر میتوانم رازی را که با من در میان گذاشته‌ای،
بین خودمان نگه دارم.


🔸 پیش از آنکه از تو بخواهم از حریمت محافظت کنی،
باید ببینم خودم چقدر بلدم مرز بکشم؛
و مهمتر،
چقدر بلدم پای مرزهایم بایستم.


🔸 پیش از آنکه از تو بخواهم خودت را دوست داشته باشی،
باید ببینم من با خودم چطور حرف میزنم.

وقتی اشتباه میکنم،
با خودم چطور رفتار میکنم؟

آیا با خودم همان‌قدر مهربانم
که روزی از تو خواهم خواست با خودت باشی؟


🔸 و پیش از آنکه از تو بخواهم «خودت باشی»،
باید ببینم
چقدر جرئت دارم،
با ترس‌هایم،
با ضعف‌هایم،
با اشتباهاتم،
خودم باشم.
 

🔸 و شاید تمام این «پیش از آنکه‌ها»،
در نهایت به یک سؤال برگردد:

پیش از آنکه از تو بخواهم چگونه باشی،
آیا خودم دارم آنگونه زندگی میکنم؟؟؟؟؟؟؟


هنوز جوابش را نمیدانم ...



— پیش از آمدنت

@beforeyouarrive
  • ❤ 11
  • 👏 1
Post #18 152
  • ❤ 7
Post #17 168
🧡 تقلبی از اتاق درمان

امشب میخوام یه تقلب برسونم از اتاق درمان بهتون.

توی اتاق درمان، یکی از کارهایی که تراپیستم بارها و بارها باهام تکرار میکنه، اینه که احساساتم رو باهام چک میکنه.

اوایل واقعاً بلد نبودم بگم چه حسی دارم،
احساسم رو جابجا میگفتم. مثلاً داشتم ترس رو تجربه میکردم، ولی فکر میکردم عصبانی‌ام.
یا به‌ جای اینکه از احساسم بگم، فکرهایی که توی سرم میگذشت رو تعریف میکردم.

و اون با حوصله، بارها میپرسید ازم :
«اینی که میگی فکرت هست؛ بگو چه حسی داری؟»

به مرور زمان یاد گرفتم احساسم رو پیدا کنم.
بعدش ازم میپرسه:
«کجای بدنت حسش میکنی؟»

و با هم علائمش رو توی بدنم پیدا میکنیم.
مثلاً وقتی غمگینم، قفسه‌ سینه‌م سنگین میشه، پاهام بی‌حس میشن و بغض گلوم رو فشار میده.
یا وقتی خشمگینم، احساس گرما میکنم، ضربان قلبم میره بالا، فکم انگار میخواد رو هم قفل بشه و ...

بعد ازم میخواد چند لحظه ای، روی اون احساس تمرکز کنم و عمیقاً حسش کنم.

یه جورهایی انگار دارم تمرین میکنم از احساساتم فرار نکنم.
و فکر میکنم اصل ماجرا، و شاید سخت‌ترین قسمت، همین‌ جاست:

👈🏻 اینکه بتونی احساسات ناخوشایندت رو تاب بیاری

نه اینکه سریع حواست رو با اینستا و سیگار و ... پرت کنی.
نه اینکه سرکوبش کنی.
نه اینکه وانمود کنی چیزی نیست.

فقط چند لحظه باهاش بمونی و اجازه بدی درونت وجود داشته باشه.

و در آخر، ازم میخواد با چند تا نفس عمیق، بدنم رو آروم کنم.

این تمرین ساده ای هست اما فکر میکنم خیلی موثر بوده برام.


بعد، این تمرین برای من یه چیز دیگه هم داشت:
اینکه بفهمم احساسات، قبل از اینکه تبدیل به فکر و حرف و رفتار بشن، یه جایی توی بدنم اتفاق میوفتن.

و من اصلاً قبلاً متوجهشون نمیشدم.

فکر میکنم ما به‌ عنوان والد، قبل از اینکه بخوایم احساسات یه کودک رو تنظیم کنیم، باید خودمون بلد باشیم احساساتمون رو بشناسیم و بفهمیم توی بدنمون چه اتفاقی میوفته.

فکر کنم بد نباشه شبای دیگه، یکی‌ یکی بریم سراغ همین احساسات و ببینیم هرکدوم با ما چی کار میکنن. 🧡


— پیش از آمدنت

@beforeyouarrive
  • ❤ 12
Post #16 152
  • ❤ 8
Post #15 159
📝 بچه‌ها انسان‌هایی هستند که سال‌ها پیش از به دنیا آمدنشان متولد می‌شوند ...


این نوشته‌ مژگان رضایی رو خیلی دوست دارم.

وقتی برای اولین بار خوندمش، با خودم فکر کردم چقدر عجیب و در عین حال واقعی به نظر میرسه؛ اینکه شاید رابطه‌ ما با فرزندمون، خیلی پیش‌تر از به دنیا اومدنش شروع بشه.

قبل از اینکه صورتش رو ببینیم،
قبل از اینکه صدای گریه‌ش رو بشنویم،
شاید جایی تو ذهن و روان ما، تصویری از او شکل گرفته باشه.

این نوشته منو خیلی به فکر فرو برد 👇🏻


[بچه‌ها انسان‌هایی هستند که سالها پیش از بدنیا آمدنشان متولد می‌شوند ...

ما سالها پیش از آنکه پای در این جهان خاکی یا حتی رحم گرم و نرم مادر بگذاریم در روان والدینمان خلق می‌شویم،
در تصویر‌سازی مادرمان
در فانتزی‌های پدرمان
لابه‌لای خُلقیات، رفتار و آرزوهای آنها.

اینکه سالها قبل از لحظه‌ی زایمان متولد می‌شویم ترسناک است؛

اما تنها چیزی که می‌تواند این ترس را کمرنگ کند، آزادیست.

خانه‌هایی‌ست که در آن عطر آزادی به مشام می‌رسد.
خانه‌هایی ست که به تعداد اعضایش حق ابراز و رای و گفتگو وجود دارد.
خانه‌هایی ست که در جوارِ مرزبندی و گاه بتن‌های سفت و سختش، بوسه، نوازش و آغوش جریان دارد‌.

ای کاش پیش از بدنیا آمدن هر بچه بر
دیکتاتوری روانمان چیره گردیم و
با دستانی که مملو از آزادی‌ست به استقبال انسانِ آینده برویم.] 🧡


اینستاگرام مژگان رضایی 👇🏻
https://www.instagram.com/mozhpsyc/


— پیش از آمدنت

@beforeyouarrive
  • ❤ 12
Post #13 172
📖 کتابی که آرزو می‌کنید والدینتان خوانده بودند.


این کتاب رو انتخاب کردم که بخونم؛
هم عنوانش از همون اول توجهم رو جلب کرد، هم جمله‌ای که آلن دوباتن درباره‌ش گفته بود.

نه می‌خوام کتاب رو خلاصه کنم، نه نقد و بررسی انجام بدم؛
فقط ایده‌هایی که برام جالبه رو باهاتون به اشتراک می‌ذارم. 🧡

همین.


— پیش از آمدنت

@beforeyouarrive
  • ❤ 13
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →