🧡 به حساب خودت نگذار
توی کتاب «کتابی که آرزو میکنید والدینتان خوانده بودند»، داستانی درباره مادری با دختر هفتسالهاش، امیلی، هست.
یک روز امیلی در شهربازی از مادرش میخواد کمکش کنه تا از وسیلهای پایین بیاد. مادر کمکش نمیکنه و از شدت عصبانیت باهاش برخورد میکنه.
هفتهی بعد دوباره به همون شهربازی میرن. این بار مادر به امیلی کمک میکنه و وقتی امیلی میپرسه چرا دفعه قبل کمکش نکرده، مادر براش توضیح میده:
«وقتی کوچک بودم، مامانبزرگ باهام مثل پرنسس رفتار میکرد و همهجا من رو میبرد و همیشه بهم میگفت مواظب باشم. این باعث شد احساس کنم خودم تنهایی نمیتونم هیچ کاری انجام بدم و هیچ اعتمادبهنفسی نداشتم. نمیخوام این اتفاق برای تو بیفته. به خاطر همین هفته قبل که خواستی تو رو از توی اون وسیله شهربازی دربیارم، نخواستم بهت کمک کنم. این صحنه من رو یاد زمانی انداخت که همسنت بودم و اجازه نداشتم خودم تنهایی بیام پایین. عصبانی شدم و سر تو خالی کردم و این عادلانه نبود.»
امیلی مادرش رو نگاه کرد و گفت:
«اوه، من فقط فکر کردم برات مهم نیستم.»
مادر گفت:
«وای نه، برام مهمی. اما اون لحظه نمیدونستم من از مامانبزرگ عصبانی بودم، نه از تو. معذرت میخوام.»
🔸 نمیدونم چرا، ولی بیشتر از هر چیزی توی این داستان، عذرخواهی مادر من رو گرفت.
من واقعاً به یاد ندارم در کودکی، بعد از اینکه والدینم برخوردی با من کرده باشن که احساس کنم ناعادلانه بوده، برگردن و ازم عذرخواهی کنن.
و به این فکر کردم که یک کودک از کجا باید تشخیص بده چیزی که باعث عصبانیت والدش شده، واقعاً خودِ رفتار اونه یا چیزی که والد با خودش از گذشته آورده؟
ممکنه کودک فقط شدت واکنش ما رو ببینه و با خودش فکر کنه:
«پس لابد من واقعاً کار خیلی بدی کردم.»
و شاید یکی از چیزهایی که باید پیش از والد شدن یاد بگیرم، این نباشه که هیچوقت از بچهام عصبانی نشم.
این باشه که وقتی واکنشم خیلی شدیده، یک لحظه از خودم بپرسم:
این واکنش واقعاً به کاری که بچهام همین الان کرده مربوطه، یا چیزی از گذشته خودم با من اومده؟
خوشحالم که هنوز فرصت دارم پیش از آمدنش، به این چیزها فکر کنم.
شاید یک روز، اگر فهمیدم واکنشم عادلانه نبوده، بتونم برگردم، توضیح بدم و عذرخواهی کنم.
نه برای اینکه همیشه درست رفتار کرده باشم؛
برای اینکه بچهام مجبور نباشه اشتباه من رو به حساب خودش بذاره. 🧡
— پیش از آمدنت
@beforeyouarrive
Post #22
164
- ❤ 11