🧡 نامهای از منِ دهه هشتادی به شما نسل دهه ۶۰
این روزها اینستاگرام باعث شده بیشتر به خواندن چیزهای کوتاه عادت کنیم؛
چند خط، چند ثانیه، و بعد ریلز و عکس بعدی.
این بار، اگر حوصله داشتید، کمی بیشتر بمانید.
یک نامهی بلندبالا برایتان نوشتهام؛
از منِ دهه هشتادی،
به شما نسل دهه ۶۰.
سلام.
من از نسلی مینویسم که وقتی شما جوان یا نوجوان بودید، هنوز وجود نداشت.
نسلی که خیلی از شما دربارهاش میگویید:
«این بچهها دیگر مثل ما نیستند.»
و راستش...
نیستیم.
اما امروز نمیخواهم درباره تفاوتهایمان حرف بزنم.
میخواهم دربارهی چیزی حرف بزنم که بین ما مشترک است:
بزرگ شدن.
قطعیترین اتفاقی که با بالا رفتن سن برای بدنمان میافتد، پیر شدن سلولهاست.
اما آیا خودِ ما هم الزاماً آدمهای بهتری میشویم؟ شاید
صبورتر؟ شاید.
مسئولیتپذیرتر؟ شاید.
مهربانتر؟ شاید.
آیا مرزهای آدمها را بهتر میفهمیم؟
آیا وقتی عصبانی میشویم، خودمان را بهتر کنترل میکنیم؟
آیا بلدیم وقتی اشتباه کردیم، جبران کنیم؟
هیچکدام قطعی نیست.
سن فقط میتواند بدن ما را پیر کند.
برای بزرگ شدنِ روح، ظاهراً باید خودمان کاری بکنیم.
درست مثل ورزشکاری که بدون تمرین قوی نمیشود؛
روح ما هم صرفاً با گذشت سالها بالغ نمیشود.
گاهی باید دردِ تنهاییِ آگاهانه را تحمل کنیم.
دردِ صبوری.
دردِ مسئولیتپذیری.
دردِ عذرخواهی.
دردِ مهربان ماندن وقتی عصبانی هستیم.
دردِ پذیرفتن اینکه همیشه حق با ما نیست.
دردِ تحمل ابهام؛ وقتی نمیدانیم فردا چه میشود.
من با چشمهایم دیدهام و با گوشت و پوست و استخوان لمس کردهام که خیلی از شما، بزرگترِ عاقل و دانایی نداشتید.
بزرگترهایی که خودشان هنوز در گرههای کودکیشان گیر کرده بودند.
شاید کسی به آنها یاد نداده بود چطور خشمشان را کنترل کنند، چطور دوست بدارند، ببخشند یا مسئولیت اشتباهاتشان را بپذیرند.
و شاید آنها هم، با تمام زخمهایی که داشتند، فقط به روش خودشان زنده میماندند.
برای همین این نامه را از سرِ طلبکاری نمینویسم.
فقط یک خواهش دارم.
اگر قرار است بزرگترهای ما باشید، لطفاً فقط آدمهایی نباشید که سالهای بیشتری زندگی کردهاند؛
بزرگترهای عاقل و دانایی باشید.
اگر توانش را دارید، زخمهایتان را درمان کنید.
اگر میتوانید، دردهایتان را به ما منتقل نکنید.
و اگر هنوز نمیتوانید، اشکالی ندارد؛
فقط آنها را به اسم «تجربه» به ما تحمیل نکنید.
ما هنوز ذهنهای تازهای داریم.
هنوز میتوانیم چیزها را جور دیگری ببینیم.
هنوز میتوانیم اشتباههای شما را تکرار نکنیم؛
فقط به شرطی که اجازه بدهید.
اگر سیگار میکشید، ترک کنید.
اگر الکل و مواد مخدر بخشی از زندگیتان شده، از خودتان بپرسید چرا؟!
اگر بلد نیستید با خشمتان چه کنید، کمک بگیرید.
اگر رابطهای را خراب کردهاید، به جای اینکه بگویید «همهی رابطهها همیناند»، یک بار از خودتان بپرسید:
چه چیزی را بلد نبودم؟
چون شما، چه بخواهید چه نخواهید، الگوی مهم زندگی ما هستید.
ما فقط از حرفهایتان یاد نمیگیریم.
از نحوهی دعوا کردنتان،
از نحوهی دوست داشتنتان،
از نحوهی عذرخواهی کردنتان،
از رفتار کردنتان با آدمهای ضعیفتر از خودتان،
و حتی از نحوه مواجههتان با شکستهایتان یاد میگیریم.
شاید بزرگترین کاری که میتوانیم برای بعد از خودمان بکنیم، این باشد که دردهایی را که از قبل به ما رسیده، دستنخورده تحویل نفر بعد ندهیم.
اگر بتوانیم این زنجیره را همینجا متوقف کنیم، شاید کسی مجبور نباشد اشتباههای ما را دوباره زندگی کند تا بفهمد کجا اشتباه کردهایم.
و البته، من فکر نمیکنم ما قرار باشد بیاشتباه باشیم.
شاید سی سال دیگر، جوانی روبروی ما بنشیند و همین سؤال را از ما بپرسد:
«کدام درد را ناخواسته به من منتقل کردی؟»
امیدوارم آن روز، به جای اینکه بگوییم «شما جوانها چیزی نمیفهمید»، کمی ساکت شویم و گوش بدهیم.
شاید بزرگ شدن، همین باشد.
با محبت،
یک دهههشتادی. 🧡
— پیش از آمدنت
@beforeyouarrive
Post #24
187
- ❤ 11