🧡 تقلبی از اتاق درمان
امشب میخوام یه تقلب برسونم از اتاق درمان بهتون.
توی اتاق درمان، یکی از کارهایی که تراپیستم بارها و بارها باهام تکرار میکنه، اینه که احساساتم رو باهام چک میکنه.
اوایل واقعاً بلد نبودم بگم چه حسی دارم،
احساسم رو جابجا میگفتم. مثلاً داشتم ترس رو تجربه میکردم، ولی فکر میکردم عصبانیام.
یا به جای اینکه از احساسم بگم، فکرهایی که توی سرم میگذشت رو تعریف میکردم.
و اون با حوصله، بارها میپرسید ازم :
«اینی که میگی فکرت هست؛ بگو چه حسی داری؟»
به مرور زمان یاد گرفتم احساسم رو پیدا کنم.
بعدش ازم میپرسه:
«کجای بدنت حسش میکنی؟»
و با هم علائمش رو توی بدنم پیدا میکنیم.
مثلاً وقتی غمگینم، قفسه سینهم سنگین میشه، پاهام بیحس میشن و بغض گلوم رو فشار میده.
یا وقتی خشمگینم، احساس گرما میکنم، ضربان قلبم میره بالا، فکم انگار میخواد رو هم قفل بشه و ...
بعد ازم میخواد چند لحظه ای، روی اون احساس تمرکز کنم و عمیقاً حسش کنم.
یه جورهایی انگار دارم تمرین میکنم از احساساتم فرار نکنم.
و فکر میکنم اصل ماجرا، و شاید سختترین قسمت، همین جاست:
👈🏻 اینکه بتونی احساسات ناخوشایندت رو تاب بیاری
نه اینکه سریع حواست رو با اینستا و سیگار و ... پرت کنی.
نه اینکه سرکوبش کنی.
نه اینکه وانمود کنی چیزی نیست.
فقط چند لحظه باهاش بمونی و اجازه بدی درونت وجود داشته باشه.
و در آخر، ازم میخواد با چند تا نفس عمیق، بدنم رو آروم کنم.
این تمرین ساده ای هست اما فکر میکنم خیلی موثر بوده برام.
بعد، این تمرین برای من یه چیز دیگه هم داشت:
اینکه بفهمم احساسات، قبل از اینکه تبدیل به فکر و حرف و رفتار بشن، یه جایی توی بدنم اتفاق میوفتن.
و من اصلاً قبلاً متوجهشون نمیشدم.
فکر میکنم ما به عنوان والد، قبل از اینکه بخوایم احساسات یه کودک رو تنظیم کنیم، باید خودمون بلد باشیم احساساتمون رو بشناسیم و بفهمیم توی بدنمون چه اتفاقی میوفته.
فکر کنم بد نباشه شبای دیگه، یکی یکی بریم سراغ همین احساسات و ببینیم هرکدوم با ما چی کار میکنن. 🧡
— پیش از آمدنت
@beforeyouarrive
Post #17
168
- ❤ 12