من از وقتی که جنینی بیش نبودم،
با تمام ناتوانیم،
با تمام ضعیف و نحیف بودنم،
وقتی مامانم تلاش میکرد منو به دنیا نیاره،
دو دستی چنگ زدم به زندگی.
مثل حالا که این گوشه دنج،
برای من شده چنگ زدن به زندگی...
یک سال دیگه هم بزرگتر شدم،
اما هنوز نفهمیدم واقعاً چه لزومی داشت من به این دنیا بیام.
کاش ۲۶ سال پیش،
وقتی کیسه آب مامانم پاره شده بود
و من داشتم از بیآبی خفه میشدم،
ازم میپرسیدن:
«اصلاً میخوای بیای این دنیا یا نه؟»
احتمالاً میگفتم:
«نه... نمیخوام.
لطفاً بذارید همونجا خفه بشم!» 😂
اما راستش،
امروز خوشحالم که ازم نظر نپرسیدن
و نجاتم دادن. 😁
ممکنه فردا خوشحال نباشم.
واقعاً نمیدونم.
فعلاً با همین شلختگیِ ندونستن،
با همین سؤالای بیجواب،
۲۷ سالگی رو شروع میکنم.
و شاید همین که هنوز
دارم دو دستی به زندگی چنگ میزنم،
فعلاً کافی باشه. 🧡
— پیش از آمدنت
@beforeyouarrive
Post #26
255
- ❤ 11
- 🎉 4