TGViewer
پیش از آمدنت پیش از آمدنت @beforeyouarrive · 731 subscribers
Post #32 329
🧡 بابا هنوز اینجاست!



«بابا بابا!
این ماشین رو ببین!
اینو دوست دارم.
خیلی خوبه چرخاش!
بابا اینو بگیر.
من اینو میخوام.»


+ همین که ماشین رو توی دستش دیدم، فهمیدم خیلی گرونه.
ولی اشکال نداره.
بچه‌م باید بهترین اسباب‌بازی‌ها رو داشته باشه.
مگه چند بار بچگی می‌کنه. +


بغلش کردم و بردمش دم صندوق که حساب کنیم.


+ ذوق توی چشماش رو میبینم، دلم میره براش.
کاش بابام وقتی بچه بودم این‌قدر حساب‌وکتاب نمیکرد.
کاش اون وقتایی که دلم اسباب‌بازی میخواست، اون حرف تکراری مسخره‌ش رو نمیزد: (این به چه دردت میخوره؟ ولش کن.) +


خانم پشت صندوق بهم لبخند میزنه.
لیبل ماشین رو نزدیک دستگاه میکنه.
دستگاه بوق میزنه.


+ یکم استرس گرفتم.
نکنه خیلی گرون باشه و حسابم الکی خالی کنه؟ +


«قابلوتونو نداره... ۵ و ۲۰۰.»


+ استرسم الکی نبوده.
آخه یه ذره ماشین چیه، ۵ تومن؟
من اولین ماشینمو ۴ و ۵۰۰ خریدم. +


کارت رو بهش میدم.
یه آن برق خوشحالی توی چشماش منو گرفت.
«بابا بابا، دستت درد نکنه!
تو بهترین بابای دنیایی!»


+ چه حس قشنگیه وقتی بچه‌ت بهت میگه بهترین بابای دنیا.
ولی خدایی خیلی گرون بود.
کاش حواسشو با یه چیز دیگه پرت میکردم.
یه چیز ارزون‌تر برمیداشت. +


رفتیم سمت ماشین.
در رو باز کردم.
نشوندمش صندلی کودک عقب.


+ انقدر این زن غر زده که بخوامم نمی‌تونم بذارم کنار خودم بشینه.
عذاب وجدان میگیرم. +


خم میشم کمربندشو ببندم.
ماشینش رو روی بازو و شونه‌م میذاره و با ذوق هلش میده جلو.


+ حسودیم میشه بهش.
به اینکه چقدر دوستش داریم.
به اینکه نمی‌ذاریم آب توی دلش تکون بخوره.
نمیخوام بچه‌م با حسرت چیزی بزرگ بشه. +


نشستم پشت فرمون و راه افتادیم.
نفهمیدم کی به چهارراه و چراغ قرمز رسیدیم.
شصت ثانیه.
یعنی یک دقیقه.


رادیو رو روشن میکنم.
دو نفر دارن حرف میزنن.
نمیشناسمشون.
صداشو زیادتر میکنم :
«گاهی حتی وقتی تصمیم می‌گیریم شبیه والدینمون نباشیم، باز هم داریم بر اساس اون‌ها انتخاب میکنیم.»


یه آن خشکم زد.


+ من واقعاً دلم میخواست این ماشین رو براش بخرم؟
یا چون بابام همیشه پول داشت و خرج نمیکرد، من انقدر با «نه گفتن» مشکل دارم؟
نکنه این خرید فقط به خاطر این بود که نمیخواستم شبیه اون باشم؟
خب اگه دلیلم فقط همین باشه که
خب، الانم بابا داره یه جور دیگه منو کنترل میکنه. +


صدای بوق ماشینا میاد.
«بابا بابا!
چراغ سبز شد.»
ماشین رو راه انداختم.


+ ولی برای اولین بار به این فکر کردم که شاید تمام این سال‌ها، فقط به خاطر اینکه نمیخواستم شبیه بابام باشم، داشتم برعکسش رفتار میکردم.

و عجیب بود که تا اون روز، اسم اینو گذاشته بودم «انتخاب خودم».


— پیش از آمدنت

@beforeyouarrive
  • ❤ 12
  • 👍 3
More from @beforeyouarrive
  1. Sep 29, 2026🔸 اگر روزی کودک من آنقدر بزرگ شود که برای تصمیم‌های مهم زندگی‌اش دیگر نظر من را نپرسد، آی…
  2. Sep 28, 2026🧡 هم شاگردی ... ما از والد شدن، تصویر عجیبی داریم. انگار ما معلم هستیم و کودک شاگرد ما. ا…
  3. Sep 28, 2026photo post
  4. Sep 27, 2026🔸 همیشه فکر میکردم بلدم عذرخواهی کنم. تا اینکه یه بار دقت کردم دیدم بیشتر وقتا میگم: «ببخ…
  5. Sep 26, 2026🧡 چه بچه خسیسی! یه جایی شنیدم بچه‌ها قبل از اینکه «بخشیدن» رو یاد بگیرن، «مالِ من» رو یاد…
  6. Sep 26, 2026photo post
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →