غیاب معشوق و چرخشهای مُرَدَّف✍
عاصم اسدی"در بررسی صُوَر خیال شاعر غزلسرا باید به این نکته توجه داشت که شاعر از ساختمان ترکیبی قافیه و ردیف کمک میگیرد و سلسلهای از معانی و تصاویر را تداعی میکند. برخی مجازها، استعاره ها و تشبیهات از رهگذر همین ترکیب توسعه می یابد"
شبح میان مه از بوی سوختن میگفت
و حدس وحادثه در چشم او سخن میگفت
هزار واژهی نارنجی تب آلوده
از آتش نو و خاکستر کهن میگفت
کبوتریکه پر و بال ارغوانی داشت
ز قتل عام گل سرخ در چمن میگفت
دوباره چشم فلق هول تیرباران داشت
وزآن جنازهی بیگور و بیکفن میگفت
(حسین منزوی،۱۳۸۸: ۴۶۳)
اسنادِ کُنش انسانی سخن گفتن و خبر دادن به (شبح،حدس و حادثه، هزار واژهی نارنجی،کبوتر و چشم فلق) فرایندی است که عامل اصلیِ آن، کاربرد فعل "میگفت" در جایگاه ردیف است.
واژگان باستانی و اصطلاحات و کنایات عامیانه، زمانی که در ساختمان ترکیبی قافیه و ردیف قرارمیگیرند با برجستگی بیشتر موجب رستاخیز کلمات میشوند:
منصور وار بر سرآنم که عشق را
اوجی دهم دوباره که باشد خورند دوست
(ص ۲۳۹)
زمستان چلهی خلوت نشینی با گل برف است
نپنداری که بی حکمت، سری در لاک دارم من
(ص ٢٥٣)
از سنگ و صخره سرزدم از درّه رد شدم
دریا شدن مرا به چه کاری که وا نداشت
(ص۴۵۱)
بدیهی است که کاربرد ردیف، خودبهخود، شکل بیرونی شعر را از تشکلی موسیقیایی برخوردار میکند؛ اما برخی ردیفهای فعلی و اسمی (چه کوتاه و چه بلند) شبکهی خاصی از معانی و تصاویر را تداعی میکند که اگر شاعر میخواست حس و اندیشهی خود را بدون به کارگیری ردیف ارائه کند گردهمایی این تصاویر و مضامین در هیأتی وحدتمدار امکان پذیر نبود
:
روزها و هفته هایم بیتو با تقویم چرخیدند
با اگرهای فراوان در امید و بیم چرخیدند
ساعتی بودم مشوَّش گاه پیش و گاه پس رفتم
دستهایم؛ عقربکهایی که بی تنظیم چرخیدند
میتوانستم که باشم من که از تقدیر سر پیچم
در مداری که مه و خورشید با تسلیم چرخیدند!؟
بغض هایم؛ غدههای شوخ سرطانیم-بیوقفه-
بین خشم و چشم من خوشخیم یا بدخیم چرخیدند
مثل اخترها به گرد کعبه و کانون خود؛ خورشید
خنده ها و اشکهایم، گرد تنهاییم چرخیدند
یادهایت؛خاطرات روشن تنجيم ذهن من
مثل سیّارات در اوراق «التفهیم» چرخیدند
ما پی اینان و اینان در گریز از ما و دور از دست
آرزوها، گرد ما،چندان که چرخیدیم چرخیدند
(منزوی، ۱۳۸۸: ۴۳۸)
همان طور که مشاهده میشود کاربرد فعل «چرخیدند» در جایگاه ردیف، باعث شده که محتوای اصلی شعر از رهگذر عناصری بیان شود که به گونهای عینی یا ذهنی،حرکت چرخشی دارند و نه حرکت خطی.
بیان غالب شعر، تشبیهی است و حرکت و گردش، نسبت بارز اجزایی است که طرفین تشبیه را میسازند:
-۱- چرخش «الف» به همراه «ب»: چرخش روزها و هفتهها به همراه تقویم، بیان کنایی تازهای در معنیِ دچار روزمرگی شدن.
-۲- چرخش«الف» با کیفیت «د»: چرخش مشوّش ساعت و چرخش بی تنظیم عقربکهای آن،چرخش توام با تسلیم ماه و خورشید در مداری مقدر.
۳- چرخش «الف» به دور «ب»: اخترها به دور خورشید و خنده ها و اشکها به گرد تنهایی.
۴- گردش "الف" بینِ «ب» و «ج»: چرخشِ بغضها مابین خشم و چشم. بغضها به غده های سرطانی مانند شده است. ( بغضی که امکان ترکیدن دارد و با گریه درمان میشود به غده سرطانی خوشخیم تشبیه شده و بغضی که از سر خشم راه گلو میبندد مانند غدهی سرطانی بدخیم است که با گریستن، مداوا نمیشود.)
۵- چرخش «الف» به دور «ب» همزمان با گردش «ب» به گرد «الف»: چرخش آدمی به دور آرزوها و بالعكس!
شعر در غیاب معشوق سروده شده و طبعاً خود شاعر و حالات درونیاش، مرکز توجه قرار گرفته است.
همهی تصاویر شعری حکایت از حرکت دارد اما این سیر، رفتهرفته، بدل به عادت شده و با سکون و ایستایی پهلو میزند؛ نه از این سو، شوری است و نه از آن سو، کششی، تا پرسونای شعری از این مدار یکنواخت رها شده و در یک سیرخطی و غایتمند بیفتد.
به هرحال، کلیّت شعر به هیأت یک شبکهی مراعات النظیر، پیکرهبندی شده که عناصر آن با فعل "چرخیدن" یا کانون گردش، مرتبطاند.
@asemasadi