کسی از شهر نیامد به عزای من و تو
زاغها مرثیه خواندند برای من و تو
ما به سرسبزی خود دلخوش و غافل زآنکه
گلهی دشت، شده گرم چرای من و تو
عشق برخاست و دور سرمان چرخی زد
گیج شد عقربهی قبلهنمای من و تو
مسگران با هوس زرگری، از چار طرف
رخنه کردند به رؤیا...به طلای من و تو
دستهایی که در آن سوی به رقص آمدهاند
سرختر بود حنا شان ز حنای من و تو ؟!
ما به اندازه ی هم گریه نکردیم مگر؟!
به تفاهم نرسیدند خدای من و تو
#عاصم_اسدی
https://t.me/chaarshanbeha
Post #1430
318
Forwarded from چهارشنبههای شعر
- ❤ 15
- 🔥 1
- 👌 1
- 💯 1