TGViewer
Channel Public Channel
Subscribers
1.24K
Photos
6.5K
Videos
754
Links
1.2K
Recent Posts 20 shown
Post #11975 225
۲۱ شهریور ماه ؛ روز ملی سینما، بهانه‌ای برای مرور خاطره‌هایی که هرگز از پرده‌ی ذهن ما کنار نمی‌روند...
سینما فقط قاب‌های روشن پرده‌ی نقره‌ای نیست؛
قصه‌ی آدم‌هایی‌ست که با هنرشان خنداندند، گریاندند، روایت کردند و بخشی از خاطرات چند نسل شدند.
امروز، در روز ملی سینما، به احترام هنرمندانی که روزی چراغ سینمای ایران را روشن نگه داشتند و امروز دیگر در میان ما نیستند، به تماشای چهره‌هایی می‌نشینیم که هرکدام بخشی از تاریخ و حافظه‌ی فرهنگی این سرزمین‌اند.
از بازیگران و کارگردانان گرفته تا نویسندگان، فیلم‌برداران و دیگر هنرمندان سینمای ایران؛
نام بعضی آدم‌ها با رفتنشان تمام نمی‌شود...
آن‌ها در نقش‌ها، دیالوگ‌ها، فیلم‌ها و خاطرات ما ادامه پیدا می‌کنند.

۲۱ شهریور، روز ملی سینما؛
روز گرامیداشت سینمای ایران و تمام هنرمندانی که برای ماندگار شدن قصه‌های این سرزمین تلاش کردند.
امروز یادشان می‌کنیم؛
با احترام، با دلتنگی و با قدردانی از سال‌هایی که برایمان خاطره ساختند.

یادشان گرامی❤️❤️❤️
مجید دوست محمدی
Post #11974 276
# باختیم

از همان ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻣﺎ "ﺩﻝ" ﺭﺍ ﺑﻪ "ﺩنیا" ﺑﺎﺧﺘﯿﻢ
زندگی مان را به امرِ شخصِ"شیطان" باختیم

از همان روزی که "قدرت" داشتیم و ظلم کردیم
بی محابا، سوی تخریب "عدالت" تاختیم

از همان روزی که "خودخواهی" گریبانگیر شد
ﺧﺎﻧﻪ ی خود، ﺭﻭﯼ" تاﺭِ ﻋﻨﮑﺒﻮﺗﯽ" ﺳﺎﺧﺘﯿﻢ

هر ﺯﻣﺎﻧﯽ که فراموش شد "ﺁﺩﻡ" ﺑﻮﺩﻩ ﺍﯾﻢ
ﭼﻬﺮﻩ یﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﯾﻨﻪ، ﻧﺸﻨﺎﺧﺘﯿﻢ

ﺣﺮﻣﺖ "ﺍﻧﺴﺎﻥ"، ﺷﮑﺴﺘﯿﻢ، ﺑﺪﻭﻥ ﺩﻟﻬﺮﻩ
ﭘﯿﮑﺮ ﺑﯽ ﺟﺎﻥ ﺍﻭ ﺭﺍ، ﺯﯾﺮ پا ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯿﻢ

ﮔﻮﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻭ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﯾﺶ، ﮐﻨﺪﯾﻢ ﻭ هیهات
ﻧﻮﺣﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﯾﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺗﺮﺣﯿﻢ ﻭ ﻋﺰﺍ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﯿﻢ

ﺩﯾﺮ ﻓﻬﻤﯿﺪﯾﻢ ﺑﺎ "ﺧﻮﺩ"، ﻣﺎ ﭼﻪ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﭼﻪ ها ﺷﺪ
ﻣﺎ "ﺷﺮﺍﻓﺖ"،"ﺁﺩﻣﯿﺖ"، ﻣﺎ "ﺧﺪﺍ" ﺭﺍ ﺑﺎﺧﺘیم

شعر از: مجید دوست محمدی
Post #11973 1.06K
#جشنواره_رویش

#چهاردهمین_مرحله‌ی_ملّی

‼️توجه ‼️ توجه ‼️

🤩اگر در هر زمینه ای صاحب هنری هستی!
😊حالا که سرت خلوت شده و فرصت داری!

😁...زود ثبت نام کن و بهترین اثرت رو برامون بفرست.

🌱
(چهاردهمین جشنواره ملی رویش)

💰 همراه با جوایز نقدی ارزشمند
📜 اهدای لوح تقدیر
🏆 و راهیابی به مرحله ملّی

⏰ مهلت ثبت‌نام و ارسال اثر:
👈 20 شهریور 1405

ارسال آثار :
@arak_uf

‼️ هر جا راهنمایی خواستی یا سؤالی برات پیش اومد:

08632621826


💠معاونت فرهنگی و اجتماعی دانشگاه اراک

🆔 @arakuf
Post #11972 406
# تحمل کن

تحمل کن، تو سختی را اگرچه اندکی سخته
نباش اصلا بفکر غم، و یا روزهای پس رفته

کسانی که ندارن پول و قدرت این حقارت نیست
جوابِ این نداری ها، که جرم و ظلم و غارت نیست

نشو از فقر، بیچاره، یا از هر دردی آواره
گاهی چون بچه ای باش که خوابیده توی گهواره

همه آزادِ آزادن،که وقتی که ثواب کردند!
توی روزنامه و اخبار نباشه که صواب کردند

کسانی را تحمل کن بدونِ غیرت و ناموس
حراجی کرده اند خود را بدونِ وحشت و کابوس

زمانی را تحمل کن که نیس لبخند، و یا شادی
همه در فکرِ این هستن: بسازند شهر آبادی!

تحمل کن اگه حتا سلایق، جورِ ناجوره
اگه با خوردنِ حقی، مقامی، شاد و مسروره

تحمل کن کسانی که براشون شغل، یه افسانه ست
تمام فکرشون اینه:کجا پارتی و آشنا هست؟

کسی سروَر، در این دنیاست که باشه غمخورِ مردم
نه مثلِ میوه های خوب، که میشن قسمتِ هر خُم

بدون قهر و دلتنگی، رها کن دل ز نامردها
تحمل کن تو می تونی، بشی فایق بر این دردها                                                                                                        
✍شعر از: مجید دوست محمدی
Post #11971 353
# حق الناس

زندگی، بالا و پایین و گرم و سرد دارد
کسی که ناله و فریاد می زند، درد دارد

نمک نزن به زخمی، تا در تو، توانی هست
آدمِ زخمی، کجا یارای نبرد دارد؟

حقُ الله با خدا و حقُ الناس، با مردم است
مجازات حقِ مردم، کِی زن و مرد دارد؟

خارج مَشو زِ راهِ انسانیتِ خدا
بترس از آن که از ظلمِ تو، رخِ زرد دارد

چنان مکن رفتار، که از دیدنت هر کسی،
برای آبرویش، میلِ تَرک و طرد دارد

مشو چهره ای که مدام، پشتِ سرت گویند:
فلانی است که در نان بُریدن، شگرد دارد!

هماره پیروِ حق باش، مقابلِ کجی
ظلم کردن، عقوبتی منحصر به فرد دارد

والاتر از بقیه، به شهرت و مقام نیست
گاه، عاقبت به خیر، زخم و غبار و گرد دارد

شکر خدا که محدود شده، عمرِ هر کسی
مانا، کسی ست که خصایصِ جوانمرد دارد

مانا باشید
✍شعر از: مجید دوست محمدی
۲۶مردادماه ۱۴۰۵
Post #11970 457
# برای مردمانِ جنوب 🇮🇷

جنوبِ من،
ای سرزمینِ لالایی و نجوا و شب زنده داریها
جنوبِ من،
ای گنجینه ی خوشیها و دردها و پایداریها
صدای موجهای آرام دریای تو، روزگاری است،
همراهِ شعر و قصه های پُر رمز و رازمان بوده
قرنها، چهره های آفتاب سوزِ مردمانِ تو،
نقشِ ثابتِ عکسها و نقاشی هایمان بوده
از بادهای موسمیِ گرم و دمای جانسوزِ تابستانت،
تا آن لباسهای انحصاری و صورتک های رنگیِ زنانت
از شط و ماهی و خلیج و لِنجهای روان و ایستاده
تا موسیقی و صدفهای بهم پیوست شده
و تبسمِ کودکانت
غیر از تو در کجای جهان، یافت می شود
این بینهایت،
سادگی و مهمان نوازی و خاطره سازی هایت؟
تاریخ، کجا فراموش می کند،
در تلاطمِ حوادثِ روزگار،
غیرت و میهن پرستی و عظمتِ استواری هایت؟

این روزها، دریای تو،
بارِ دگر، رنگِ دود و خون گرفته
انگار، سرتاسرِ ساحل و خاکِ شرق و غربِ جنوب،
از رنجهای تو، شکلِ ماتم و جنون، گرفته
لرزشِ وحشتناکِ اصابتِ موشک های دشمنان،
بر خانه ها از آسمان،
بسته راهِ نفس کشیدنِ کودکان و زنان و پیر و جوان
خونِ امنیت دارانِ غیور، و خاکِ سوخته ی جنوب،
آمیخته شده، با بغضِهای آسمان، غروب تا غروب
میانِ غمِ بی انتهای جنوب:
مرز جدانشدنی از ایران،
میانِ آوارِ این آتشِ مدفون نشده،
و قلبهای ملتهبِ لرزان،
سرحدِ ویرانیِ رویاهای اهالی جنوب،
میانِ سوختن ها و خاکستر،
هنوز ریشه ها، راهِ جوانه زدن می جویند،
برای گریز و رسیدن به روزهای آرام و بهتر

جنوبِ من، یک ایران با تو همراه است،
در بُهت، از این همه شدتِ بی رحمی
هم دعاییم برای تسکینِ بغض و فریادت،
از حنجره های ظلم دیده و زخمی
شب و سیاهی می رود، اما
در پسِ خاکستر و آتش و دود،
دوباره آسمانِ آبی تو، عظیم می شود
دوباره شکوفایی و آرامش خلیج، جاری،
به اذن و حکمتِ خداوندِ رحیم می شود

✍شعر از: مجید دوست محمدی
Post #11969 446
# این روزها و آدمها

نه تکانی می خورَد دنیا، ز بودن های ما
نه آوار و هواری می شود، بعد رفتن
قدر پلکی نیست بیشتر، عمر کردن های ما
حاصلِ دلواپسی ها، فکرهای نیک و بد
حاصلِ این آمدن،
این زندگی و این دویدن های ما،
یک سکوت مطلقی در انتهای زندگی است
آخرش با دست های خالی، رفتن های ما
کائنات اما چه تاریخ بلندی دیده است،
لابلای قیل و قال و چشم پوشیدن،
یا که دیدن های ما!

من ندانم كه چرا عشق شده معضل ما؟
من ندانم که چرا خاك شده مسكن ما؟
من ندانم كه چرا مرگ، فراري شده از مردم ما؟
شايد از روي خوشي، يا كه از روي قضا!!

دل من در تب و تابی،... نفسي،... بي آه است
دل من این روزها، با چه کسی همراه است؟
قلب در سینه ی من می سوزد
این منِ سرگردان، هیچ به هیچ می دوزد

زندگي، جمع غم و خوشحالي،
در دل آينه هاست
زندگي، نغمه ی در هم شده ی چلچله هاست
زندگی، نقش و نگاری است که ما می جوییم
یکسره، اتفاق و تغییر و همه حادثه هاست
ليك هر غم و خوشحالی، پایان دارد
در رفتارمان، جلوه های نمایان دارد
چلچله، هم فصل خزان خواهد رفت!
حادثه، در پیِ وقایع فراموش می شود
چراغ زندگی، دیر یا زود، خاموش می شود
رهگذریم از کوچه ی تاریک زمان
با طیِ مسیر، لاجرم، زندگی، همراهمان
و سرانجام، رسیدن به تهِ کوچه ی مرگ
فرصتی نیست گذاریم، تاثیر
لحظه ی افتادن، همچو برگ!

گفته بودند که این قرن جدید،
خط بُطلان بر عدم است
لیک این که ما می بینیم،
همه اش پُر ستم است 
وابستگی و فراق، هوشیاری و جنون،
سقوطِ محبت، شده بسیار و فزون
گریه ی کودک پُر درد،
ناله ی مادری در هجر
ویرانه ای از بی معرفتی ها و بلندایی از زجر
آه اين دنيا و آدمها چه پُر آشوبند
و هر روز عده اي تدريجي زنده زنده مدفونند
از آتش جنگ، از دود و آلودگی و خاك
از جهالت و سادگی و افکار ناپاک
عده ای که می فهمند! از درون می پوسند
عده ای میان خوشی های ناوصف،
از رسوب شدن، سردرگُم، پیِ فانوسند!
عده ای با آلام خود، درگیر
دستان مرگ را پیش پیش می بوسند

عده ای از رابطه ها می گویند،
عده ای از قطعِ روابط!
عده ای از گرانی و فقر می نالند،
عده ای از قحطیِ ضوابط!
عده ای نالان از حوادث و داغ عزیز
عده ای از دل خویش، فکرِ تامین داروی مریض

دل من در تب و تابی... نفسي... بی آه است
دل من این روزها، با چه کسی همراه است؟
دل من می فهمد، که حسد، نیرنگ است
دل شکستن، خودفریبی،
دروغ، بد آهنگ است

زندگی این روزها، اغلب آدمها،
خوردن و خوابیدن و... در جا ماندن
بازی با نقش و نقاب و سرِ پُستی ماندن!
زندگی، کِشتن نفس، شده به اعماق درون
تکیه بر باد شدیم، تکیه گاهی بی ستون
حرف زدن، قضاوت و تاییدِ کینه ها و دشمنی
تا بلکه ساده، بیابیم برای خود، مامنی

غرق احوالِ جهانیم مدام
زیست خنثی، فکر مال اندوزی، با حقه ای جدیدتر
با بی انصافی می شویم بانی گمراهی یکدیگر

یادمان کی رفته، هر خصلتی برازنده ی آدمی نیست
که ما آبروی زمینیم
که انسانیت به حرمت شکنی نیست
کاش نباشد فاصله، میان عدالت و دانایی
کاش همیشه نازیبا بمانَد خودخواهی و تنهایی

ما چه کردیم و چه خواهیم کرد
در این فرصت کم؟
ما چقدر دست،
و یا درس گرفتیم از هم؟

ما که می دانیم، آخر،
خاک گِلِ کوزه گرانیم
پس چرا، با میل طمع به امور دنیا،
دلبسته و دل نگرانیم؟

✍شعر از: مجيد دوست محمدي
۲۴ تیرماه ۱۴۰۵

 . ━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━━
اداره فوق برنامه و گردشگری
معاونت فرهنگی و اجتماعی
Post #11968 453
به نام آن‌که قلم را امانتِ اندیشه آفرید...

روز قلم،   برای نوشتن نیست؛ راویِ حقیقت، آیینهٔ احساس، حافظِ خاطره‌ها و پلی میانِ دل و اندیشه است. چه بسیار واژه‌هایی که مرهم شدند، چه بسیار جمله‌هایی که امید آفریدند و چه بسیار سطرهایی که تاریخ را دگرگون کردند.

امید که قلمِ همهٔ اهلِ اندیشه، همیشه در مسیرِ راستی، مهر، آگاهی و انسانیت جاری باشد و آنچه می‌نویسیم، یادگاری نیک از ما بر صفحهٔ روزگار بماند.

روز قلم بر تمامی اهلِ فرهنگ، ادب و اندیشه مبارک. 🖋️🌹
Post #11967 553
آیا با بزرگترین غزلسرای قرن یازدهم آشنایی دارید؟
عاشقانه‌های صائب را خوانده‌اید و به شباهت آن‌ها با اشعار حافظ پی برده‌اید؟

صائب تبریزی شاعر قرن یازدهم هجری، نامدارترین شاعر زمان صفویه و پایه گذار سبک هندی در غزل است.

میرزا محمدعلی صائب تبریزی (۱۰۰۰-۱۰۸۶ه.ق) شاعر غزلسرا و معروفترین شاعر عصر صفوی، تاجرزاده بود و در تبریز به دنیا آمد. خانواده‌اش به‌دستور شاه عباس اول به اصفهان کوچ کردند. صائب بیشتر عمرش را در اصفهان به سر برد. اما علاقه او به زادگاهش باعث شد چند شعر در مورد تبریز نیز بسراید. شاه عباس دوم صفوی به او مقام ملک‌الشعرایی داده و محققان و ادیبان در قرن‌های بعد به او لقب شاه شاعر سبک هندی را دادند. در واقع اشعار او تکمیل کننده زحمات و اشعار طالب آملی و سایر شاعران در سبک هندی بوده است.
مقبره‌اش در اصفهان قرار دارد و دهم تیر روز بزرگداشت صائب نامگذاری شده است. صائب در سرودن شعر بسیار تبحر داشته و به همین دلیل برخی از آثار شاعران معاصر مانند اشعار رهی معیری بر اساس الگوبرداری از اشعار این شاعر بزرگ است.

۱۰ تیر ماه بزرگداشت شاعر پرآوازه ایرانی
#صائب_تبریزی
Post #11965 442
#شهادت آقا امام سجاد علیه السلام

امام سجاد علیـه‌ السـلام سی‌ سال در فراق امام حسین علیه السلام گریه کرد و می‌ فرمود: بازار شام جای عزیزان ما نبود

‌
شب شهادت اسوه‌ تقوی ، شجاعت ، کرامت ، بزرگـواری و تهجد ، زینت پرستندگان ، سید ساجدان
و پیشـوای عابـدان ، آقا امام سجاد علیه‌ السلام را به محضر امام زمان عجل الله تعـالی فرجه الشریف ، و شما مخاطبین گرامی تسلیت عرض می نماییم.
Post #11964 353
# پیام عاشورا
🖤🖤🖤
عاشورا، دهمین روز از ماه محرم سال ۶۱ هجری قمری، فقط یک واقعه‌ی تلخ تاریخی نیست؛
طوفانی است که گرد و غبار ظلم را از چهره‌ی حقیقت زدود و طراوت ایمان را تا ابد در تاریخ، جاری ساخت.
در این روز، خورشید در آسمان کربلا، شاهد نابرابرترین نبردِ عشق و نفرت بود؛ سپاهی اندک از اهل‌بیت عصمت در برابر لشکری انبوه از جهل و دنیاپرستی.
قیام امام حسین (ع) که برای احیای دین جدش و امر به معروف و نهی از منکر، بود، بندگی را تا اوج معنا کرد؛ جایی که تشنگی، بر شهادت مقدم می‌شود و خاک، بر تخت زرینِ ذلت، ترجیح داده می‌شود.
در آن روزها، عباس (ع) با دستانی بریده از تشنگیِ ساحل فرات، سقای تشنگان را تعبیر جاودانه کرد و علی‌اصغر (ع) با خون گلوی کوچکش، فریادِ مظلومیتِ آسمان را بر زمینیان طنین‌ انداخت و خون حسین(ع) و یارانش، فصلِ پسند دنیا و آخرت شد، و خطابه ی زینب(س)، حقانیت را از جعل و ریا، عیان ساخت
عاشورا فقط به ماتم و گریه خلاصه نمی‌شود، پیام قیام، ندای «هل من ناصرٍ ینصرنی» است که همواره و هر جا، در دل آزادگان جهان طنین‌انداز است.
عاشورا، شیوه ای از زندگی، با جهان بینی، با حقایق و با تفکر به مبدا هستی است، پرهیز از گم شدن در هیاهوی روزمرگی است
عاشورا، سکوتی ژرف برای تماشای خویشتن است، سفر به باغ درون است تا آدمی همواره مسافر جاده‌های بی‌پایان بیرون نباشد؛ هرگز از اندیشه‌ای به اندیشه‌ای، سرگردان نباشد.
عاشورا، مکث آغاز بیداری است؛ مکثی برای شنیدن صدای خویش تا دریابیم که تمام عمر در پیِ نوری بودیم که از آغاز در فانوس دلمان می‌سوخت...
عاشورا یعنی «نه» گفتن به ظلم، حتی اگر تنها بمانی؛ یعنی در برابر باطل ایستادن، حتی اگر تیغ بر فرق سرت باشد؛ یعنی آزادگی و زیر بار زور نرفتن.
عاشورا، مکتبی است که هر نسلی می‌تواند درس تازه‌ای از آن بگیرد؛ درس مقاومت، بصیرت، غیرت و عشق به حقیقت.
عاشورا، یعنی بدون شتابی کور، با وقاری روشن، زندگی و حرکت کنیم، که آگاه بودن، ارزشمندتر است از پیمودن هزار مقصد بی مقصود...
اینک هنوز، گویی حسین (ع) در صحرای کربلا فریاد می‌زند و ما هر سال، با تمام ادوات و مراسم آیینی‌مان، پاسخ می‌دهیم: «لبیک یا حسین!»

✍مجید دوست محمدی

             ━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━━
اداره فوق برنامه و گردشگری
معاونت فرهنگی و اجتماعی
Post #11963 313
آنسوتر نور چراغها کم کم قربانی هوسها می شد و هر دم کلماتی غرور آفرین بر بوته ی شهوتها گُل می داد! صدای نامانوس از در و دیوار کلبه ها بالا می رفت و راه گریز می یافت. هرچه این افسانه، افزون می گشت صدای مرگ انگیز تازیانه ی باد بیشتر بگوش می رسید. بیمار شب از اینهمه غوغا در آتش تب می سوخت و سودای مرگ می پخت. "ستارگان" از خشم روی زمین می تاختند. ماه، تیز می رفت. ابرها خون آلود، سر از مکمن خود بیرون انداخته و عرصه ی آسمان را می پیمودند. چنانکه درنگی روا می داشتند ضربتی پشت عذاب آلودشان را درد می داد. دیگر هیچ نوری جز از خیمه ی نیمه سوز دیده نمی شد. نمی دانم چرا ابرها فرود نیامدند.
اینسو چقدر این "قافله"، فرمانده ی بردباری داشت. چقدر بزرگ و مهربان بود و هنوز در تلاش راهی که سپاه را از بیراهه ها به دورِ همان خیمه برگرداند. ولی نه. هنوز این جنایت بزرگ کامل نشده بود. در این بزنگاه، هر که زینت افزای فقر زدای خداوندگار افکار خود بود. هرچه می شد حاصل وعده ها با نفسِ خویش انجام می گرفت ... هر دم این مزرع وجودی را دانه ی ننگی می آلود... خشم کنان، برق زنان، خون پاشان، برگ ریزان، ناله کشان، فریاد زنان، خاک افشان، اسب دوان، دور زنان، و...
...به سرعت از اولین پرده ی خیمه، با اصواتی لطیف، از ناله ی جسدی خون آلود، کلامی دردبار را در چشم آسمان نشاند و بعد از آن، آسمان از شرمِ این نظاره ی تلخ طولانی و تکراری، رنگ به رنگ می شد... تا ابرها که بر جسدها فرو ریختند...سایه ی گناه ابدی، رنگ گرفت و صحرا، مبهوت از تجربه ی گلگونی انوار تکه پاره بود.
دیگر هرچه می خواست شده بود. خشم و هیاهو، هلهله و "عربده"، پادشاه مُلکهای بی خداوند بود و هجورِ نعره خیز ابرها، تیرک افراشته ی خیمه ها را به هم می کوفت. وحشت، آسمانِ عطشِ خشکِ گلوگاه بیابانهای دور بود. بوی آب، کم کم دامن صحرای بی آب را فرا گرفته بود ولی راهها را دست مقتدر طبیعت، بسته بود...
"اینسو" و "آنسو"، همسو شده بود و خنیاگران مرگ، ساز شورانگیز رقص می کردند و زیر حصار طلایی آفتابِ داغ، و میان خیمه های سوزان، همه را به وعده ی شب نشینی مُردگان می خواندند!
هر آنچه بود از ابزار جنگ، خون، پیکرِ پاره پاره، جامه ی از هم دریده ی زنی روی توده های گِل، گوشواره و گوشپاره! با شمع رسواگر آفتاب، نفرت انگیزتر شده بود.
دیگر هیچ چیز جز ویرانه های در هم آمیخته با خون و تکه های غیرت و معرفت و انسانیت دیده نمی شد. آخر، خشمِ محبت سوزِ محنت ساز طبیعت را با "مقدسات"، کاری نبود!
آتش همچنان شعله می کشید و ظهر روشن را برای بازماندگان، شب تیره کرده بود، و "حیا"، روی تازیانه های چرخان و سرگردان، عرق می ریخت...
سیاهی انبوه، رقصان از صحرا می رفت و "بودها" را با خود می برد،
تا "نعل ها"ی خونین را
به "سر درها"ی بی غیرتان برساند!!
🖤
 . ━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━━
اداره فوق برنامه و گردشگری
معاونت فرهنگی و اجتماعی
Post #11962 278
# روایت عاشورا و طبیعت

✍ نوشته:مجید دوست محمدی

گویی "مغرب" در خون نشسته بود، سپیدار روشنِ ریز پگاهی، آخرین تلاش خود را در حصارِ امواجِ در هم کوب غروب، پایان می داد، موجها، مغرورانه بر سر یکدیگر پا می نهادند. "خورشید"، سینه مالان در آغوشِ امواج آسمان فرو می رفت و آنهمه ناله و فریادش اثری نداشت... دیگر زمان آن رسیده بود که بدرود حیات گوید و فانوس بقا را در کفِ شبگرد افسانه بگذارد و حصارِ نیمه زنگاری را بدست شب زنده داران ظلمتها بسپارد. او می رفت و شب به نرمی، رخ در نقاب می کشید. شهرآشوبِ فلکی، ظلمت شب را صفا می داد. "کواکب"، رسم آیینه داری داشتند و از این تلاش آذین بند، حجله ی آسمان را شکوهی بزرگ رونق داده بود. "ماه"، خرامان پیش می آمد. دیگر هیچ آثاری از گذشته نبود. گویی لشکری فاتح آنهمه را غارت نموده و آن زیباییها را ویران ساخته، و اکنون شهری تازه و موقت بر فراز دیوارهای در هم ریخته بنا نهاده بود. این سرود ظالمانه را در و دیوارش می خواند و دریغا که این خواب و رویا در چشم کس نمی شکست!
اینسو اما گرمای لطیفِ نوازشگر، هوش جانِ همه را در خویش داشت و کام خشک دلها، شهد نوشین جام، طلب می کرد. از هر طرف نغمه ای پا می گرفت و سرودی بلند می شد. بر این بانگِ طرب خیز آبشارانِ خیال، نغمه ها می ریخت. نسیم می وزید و نونهالان دشت را به رقص می کشید. اینهمه غوغا را خاکِ تَرک خورده ی صحرایی، در خود شاهد بود. کمی دورتر از این آشوبها، کنارِ پای تخته سنگی، سایه ی کمرنگ چراغی، نمایشگر "خیمه ای" بود، با مُشتی که در روشنایی آتش با خدا راز و نیاز می کرد. آتش، صورتشان را گلگون ساخته و روزگار، رنگ از رویشان ربوده بود. رخسار هر کدام گویی ماهی بود تمام، در دل ابری سپید. "شعله"، به کوتاهی، زبانه می کشید و زنده دلان از تنگنای لب، کلماتِ مقدس را پرواز می دادند. گویی فردا را زودتر آغاز کرده بودند!
آنسو، همهمه ی موسیقی، صحرا را برداشته بود، هر چه "شام" پیرتر می شد، رونقِ صحرا بیشتر می شد. تلالوِ جانها فزونی می گرفت. شیطان، کوره ی هوس را می دمید، شراره های شهوت، زبانه می کشید و نهالِ شرافت را می سوزاند و ناموس را اسیر شعله های خویش می کرد. این چشم انداز، چون لکه ی ننگی بر دامان بی آلایش صحرا، منتظر نشسته بود.
غارتگران، با تزویر، سپاه مرگ انگیزِ خویش را بیشمار کرده و بر مُلکِ هوش، برانگیخته و مستی شبیخون، خیمه ی فراست را در سلطه داشت. هر گوشه، دسته ای کناری داشتند و خلوتی فراهم آورده بودند. شور و نشاطی بود، یکی غزلی می خواند بی آنکه معنایش را بفهمد، دیگری، مِی زده بود به سلامتی... دسته ی دیگر تصنیف رجاله های فاتح زمین را مستانه سر می داد و کلمات، میان دندانهایشان تکه تکه می شد. اینها بدنبال ناله های گاه و بیگاه سازها، بال می گرفت و فضا را بی سکوت، سیر می کرد.
"شام"، لحظه به لحظه، قدم در سراشیب فنا می نهاد. "آسمان"، رونقِ خویش را از کف می داد و ظلمات، در قفای مهتاب، چادر می گستراند. تاریکی می خواست خیمه ی ادبارها شود. تصاویرِ این بد کُنشیها، امواج این بانگهای ناهنجار، تا سراپرده ی ملائک بالا می رفت. سایه های ظلمت، چرخ- زنان تا درگاه خدا اوج بر می داشت. حکومت بادها، خاکستر سکوتِ آسمان را پَر می داد و شراره های آتش، خشم فرشتگان را فروزان می کرد. ملائک در عبوس ظلم نابرابرها، خود را شلاق می زد. ابرها می گریختند اما شلاق ها در خونشان می نشست و فریادشان را جان می داد. غریوِ تُندر، گنبد آسمان را بر می داشت. زوزه ی بادها بر سر و صورتِ "سکوت" می خورد. خاموشی، فراموشی می جُست. شاخسار خشکِ خزانی، بر هم سیلی می زدند. "آبهای محبوس"، سیرِ همیشگیِ خود را نداشتند. "خاکها" بلند می شد و بر سر مزدورانِ غافل می نشست. طبیعت را خشمی سخت فرا گرفته بود و حادثه ای هولناک در راه بود.
اینسو اما کسی تاب مقاومت نداشت. ناچار همه از میدان کارزار می گریختند و در دور دستها پناه می گرفتند. چراغ مُحتضرِ خیمه ها، بدنبال هم در قافله ی عدم، کور سو می زد و خاموش می شد. می پنداشتند خدا در تاریکی نیست و یا خشم ظلمت اندوزِ طبیعت را دست-پروردِ آدمی می تواند ره بندد، غافل که این دیوارها حصارِ سلامت بخش جانشان نخواهد بود.
"بادها"، ابرها را می راند و کم کم گلبرگِ خورشید بر شاخه ی صبح می شکفت. "نسیم"، سایه ی مرطوبِ شب-آزرده را بدوش نمی کشید. طلای مذاب خورشید، پیکر بلورِ روز را نمایان می کرد. هرزه آفتاب از دریچه های در هم کوفته ی خیمه ها سر می کشید و از دیوارهای شکسته بالا می رفت و هرچه ناگفته بود به زبان می آورد و خرابه ها را رسواتر نشان می داد! در پیشاپیش همه، چند لاشه ی بیجان، پاره ای از اثاثه ی قافله های گریخته و ماتَرک کلبه های ویران، خود نمایی می کرد... 👇
Post #11961 319
#تاسوعای حسینی

«غیرت یعنی در اوجِ عطش، دستت به آب برسد، اما یادت بیاید که حسین (ع) تشنه است و مشک را به جای لب‌هایِ خود، به سمتِ خیمه‌ها روانه کنی…»
تاسوعا یعنی؛
روزی که وفاداری، از نام عباس معنا گرفت،
روزی که آب، شرمنده‌ی نگاه علمدار شد،
و مشکِ پاره، سندِ عشقِ بی‌پایان گشت.
در دشتِ عطش، صدای تپشِ غیرت می‌آمد،
از قلبِ مردی که لب تشنه،
به یادِ لبانِ حسین، آب را وانهاد.
پرچم‌ها در باد می‌گریستند،
و آسمان، سیاه‌پوشِ اندوهِ علمدار بود.
ای عباس!
تو نه فقط برادرِ حسین،
که تفسیرِ مردانگی در کتابِ عشق بودی.
تاسوعا، روزِ اشک و ایمان است،
روزی که وفا، در رکابِ عشق شمشیر زد،
و دستانِ بریده‌ات،
چراغِ راهِ آزادگان شد.
ای علمدارِ کربلا،
نامت آرامشِ دلِ عاشقان است،
و یادِ تو،
چون نسیمِ حرم، جان را می‌نوازد.
تاسوعا، روزِ عهدِ جاودان است،
روزی که زمین،
به احترامِ وفاداری‌ات،
سجده کرد.
سلام بر تو، ای سقای عطش‌زده،
ای پرچم‌دارِ عشق،
ای عباسِ علمدار،
تاسوعایت، جاودان

در محضرِ سقایِ دشتِ کربلا، مجلسِ عزایِ غیرت و جوانمردی را برپا می‌کنیم.

✍مجید دوست محمدی

 . ━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━━
اداره فوق برنامه و گردشگری
معاونت فرهنگی و اجتماعی
Post #11959 366
تاسوعا به خودش می‌ بالد
بخاطر عزیزایی که او را در این روز یاد می‌ کنند
تاسوعا فخر می‌ فروشد
به ایام برای هم‌ نشینی با نام عباس علیه السلام
کسی که دست بریده اش برای گرفتن دست عالم کافیست...

در کلاس عاشقی عباس غوغا میکند
در دل هر عاشقی عباس مأوا میکند
گر کسی خواهد رود در مکتب عشق حسین
ثبت نامش را فقط عباس امضا میکند

عزاداری تون مقبول🤲
التماس دعا🙏
Post #11958 255
🏴السلام علیک یا اباعبدالله الحسین علیه السلام🏴

تاسوعا و عاشورا، تنها تکرار یک تقویم نیست؛ بلکه مرور هر روز وجدان بشری در برابر فریاد حق‌طلبی است. کربلا، دانشگاه انسان‌سازی است که درس‌هایش نه با مُرکّب، که با خون آزادگی بر پیشانی تاریخ حک شده است.

این ایّام، موسم بازخوانی «غیرت» در مکتب ابوالفضل العباس علیه السلام و «آزادمردی» در طریقت سیّدالشهدا علیه السلام است؛ یادآور آن لحظات نابی که در آن، عشق به حقیقت بر هر مصلحت دنیوی پیشی گرفت.

▪️معاونت فرهنگی و اجتماعی دانشگاه اراک، فرارسیدن ایام سوگواری سرور و سالار شهیدان را به جامعه فرهیخته دانشگاهی، اساتید تبیین‌گر و دانشجویان حقیقت‌جو تسلیت عرض می‌نماید.
امید است که عطر معرفت حسینی، بیش از پیش بر فضای علمی و اخلاقی دانشگاه‌طنین‌انداز شود و بصیرت عاشورایی، قطب‌نمای مسیر ما در راه کسب دانش و بینش باشد.

باشد که در این ایام حزن، از زلال معرفت آن امام همام، جامی بنوشیم و در پیمودن مسیر آزادگی، ثابت‌قدم بمانیم.

▪️معاونت فرهنگی و اجتماعی دانشگاه اراک
Post #11957 278
السلام علیک یا اباالفضل العباس(ع)

امشب، شب تاسوعاست؛ شبی که نامت بیش از همیشه در دل‌ها طنین‌انداز می‌شود. ای علمدار وفا، ای قامت استوار غیرت و مردانگی، امشب چشم‌های عاشقان با یاد تو بارانی است. تو نه فقط برادر حسین(ع)، که ستون خیمه‌های عشق و تکیه‌گاه دل‌های بی‌پناه بودی.
عباس جان! مشک را برای آب بردی، اما تاریخ را از تشنگی وفا سیراب کردی. دستانت از تن جدا شد، اما پرچم وفاداری که برافراشتی هرگز بر زمین نماند. در آن لحظه‌های سخت، میان فرات و خیمه‌ها، تو درس دادی که عشق یعنی فدای همه چیز شدن برای امام زمان خویش.
امشب، در شب تاسوعا، دل‌ها به سوی تو پر می‌کشد؛ به سوی آن پهلوانی که شکوهش در بازوانش نبود، در اخلاصش بود. هنوز صدای «یا اخا ادرک اخاک» در گوش تاریخ می‌پیچد و هنوز اشک‌های حسین(ع) بر مصیبت تو، دل‌های آزادگان را می‌لرزاند.
سلام بر تو ای سقای عطشان کربلا؛ ای ماه درخشان بنی‌هاشم. امشب هر دلی که برای حسین(ع) می‌تپد، به نام تو نیز اشک می‌ریزد و از خدا می‌خواهد ذره‌ای از وفا، غیرت و بندگی تو را نصیبش گرداند.

🖤 السلام علیک یا قمر بنی‌هاشم، یا اباالفضل العباس(ع). 🖤
Post #11956 302
🏴 پویش ۷روز... ۷ روایت...🏴

حضرت مسلم بن عقیل علیه‌السلام، سفیر وفاداری و نماد ایستادگی🚩

4️⃣ روایت چهارم، نگاهی به سیره مردی است که در اوج غربت و در میان طوفان ترس و خیانت، رسالت خود را فراموش نکرد و با شجاعت و وفاداری، نمونه‌ای ماندگار از پایبندی به حقیقت را در تاریخ رقم زد...

❓ یک چالش کوچک اما عمیق:

♻️ به نظر شما «وفاداری و استقامتِ مسلم‌گونه» در مسیر پرچالش زندگی دانشجویی چگونه معنا پیدا می‌کند؟

(نگاه و تجربه‌ی خود را با ما به اشتراک بگذارید)

📲 لینک ارسال:👇👇👇

https://survey.porsline.ir/s/fIOmV2L6

✨ هر روز با یک روایت از حرکت جاودانه عاشورا ... همراه ما باشید.

🔹امور اجتماعی معاونت فرهنگی و اجتماعی

#حب_الحسین_یجمعنا
#مکتب_عاشورا
#حضرت_مسلم_بن_عقیل
#سفیر_وفاداری
#رسالت_دانشجو
#۷_روز_۷_روایت

┄┄┄┅┅┅❅🏴🏴🏴❅┅┅┅┄┄

جهت اطلاع از برنامه های معاونت فرهنگی و اجتماعی دانشگاه اراک
┅═✧همراه ما باشید ✧═┅

╔══════╗
📲 @arakuf
╚══════╝
Post #11955 496

Forwarded from کانون قرآن و عترت دانشگاه اراک (R.J)

《 ۳۰ روز ، ۳۰آیه 》
9⃣ روز نهم چالش

🥞زیبایی‌ها را دریاب، اما خود را غرق در آن‌ها نکن.
درس امروز سفره افطار: بخور، بنوش، لذت ببر… اما به اندازه‌اش!
اسراف نه تنها مال را، بلکه نعمت حقیقیِ شکر را هم از ما می‌گیرد 🥞


🤔 تفسیر شما چیست؟این آیه به چه موضوعی اشاره دارد؟

✍️ تفسیر خود را همین حالا برای ادمین بفرستید و در رقابت برای تفسیر برتر هفته شرکت کنید!

📱آیدی جهت شرکت در مسابقه: @Nor_Quran727


#سوره_اعراف
#آیه_۳۱
#پرهیز_از_اسراف
#مسابقه_۳۰روز_۳۰آیه


🌱 @Quran_araku 🌱
Older posts →

About this channel

How can I read @arakuf without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for کانال امور فرهنگی: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does کانال امور فرهنگی have?
کانال امور فرهنگی (@arakuf) has 1.24K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does کانال امور فرهنگی know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →