# برای مردمانِ جنوب 🇮🇷
جنوبِ من،
ای سرزمینِ لالایی و نجوا و شب زنده داریها
جنوبِ من،
ای گنجینه ی خوشیها و دردها و پایداریها
صدای موجهای آرام دریای تو، روزگاری است،
همراهِ شعر و قصه های پُر رمز و رازمان بوده
قرنها، چهره های آفتاب سوزِ مردمانِ تو،
نقشِ ثابتِ عکسها و نقاشی هایمان بوده
از بادهای موسمیِ گرم و دمای جانسوزِ تابستانت،
تا آن لباسهای انحصاری و صورتک های رنگیِ زنانت
از شط و ماهی و خلیج و لِنجهای روان و ایستاده
تا موسیقی و صدفهای بهم پیوست شده
و تبسمِ کودکانت
غیر از تو در کجای جهان، یافت می شود
این بینهایت،
سادگی و مهمان نوازی و خاطره سازی هایت؟
تاریخ، کجا فراموش می کند،
در تلاطمِ حوادثِ روزگار،
غیرت و میهن پرستی و عظمتِ استواری هایت؟
این روزها، دریای تو،
بارِ دگر، رنگِ دود و خون گرفته
انگار، سرتاسرِ ساحل و خاکِ شرق و غربِ جنوب،
از رنجهای تو، شکلِ ماتم و جنون، گرفته
لرزشِ وحشتناکِ اصابتِ موشک های دشمنان،
بر خانه ها از آسمان،
بسته راهِ نفس کشیدنِ کودکان و زنان و پیر و جوان
خونِ امنیت دارانِ غیور، و خاکِ سوخته ی جنوب،
آمیخته شده، با بغضِهای آسمان، غروب تا غروب
میانِ غمِ بی انتهای جنوب:
مرز جدانشدنی از ایران،
میانِ آوارِ این آتشِ مدفون نشده،
و قلبهای ملتهبِ لرزان،
سرحدِ ویرانیِ رویاهای اهالی جنوب،
میانِ سوختن ها و خاکستر،
هنوز ریشه ها، راهِ جوانه زدن می جویند،
برای گریز و رسیدن به روزهای آرام و بهتر
جنوبِ من، یک ایران با تو همراه است،
در بُهت، از این همه شدتِ بی رحمی
هم دعاییم برای تسکینِ بغض و فریادت،
از حنجره های ظلم دیده و زخمی
شب و سیاهی می رود، اما
در پسِ خاکستر و آتش و دود،
دوباره آسمانِ آبی تو، عظیم می شود
دوباره شکوفایی و آرامش خلیج، جاری،
به اذن و حکمتِ خداوندِ رحیم می شود
✍شعر از: مجید دوست محمدی
Post #11970
457