# این روزها و آدمها
نه تکانی می خورَد دنیا، ز بودن های ما
نه آوار و هواری می شود، بعد رفتن
قدر پلکی نیست بیشتر، عمر کردن های ما
حاصلِ دلواپسی ها، فکرهای نیک و بد
حاصلِ این آمدن،
این زندگی و این دویدن های ما،
یک سکوت مطلقی در انتهای زندگی است
آخرش با دست های خالی، رفتن های ما
کائنات اما چه تاریخ بلندی دیده است،
لابلای قیل و قال و چشم پوشیدن،
یا که دیدن های ما!
من ندانم كه چرا عشق شده معضل ما؟
من ندانم که چرا خاك شده مسكن ما؟
من ندانم كه چرا مرگ، فراري شده از مردم ما؟
شايد از روي خوشي، يا كه از روي قضا!!
دل من در تب و تابی،... نفسي،... بي آه است
دل من این روزها، با چه کسی همراه است؟
قلب در سینه ی من می سوزد
این منِ سرگردان، هیچ به هیچ می دوزد
زندگي، جمع غم و خوشحالي،
در دل آينه هاست
زندگي، نغمه ی در هم شده ی چلچله هاست
زندگی، نقش و نگاری است که ما می جوییم
یکسره، اتفاق و تغییر و همه حادثه هاست
ليك هر غم و خوشحالی، پایان دارد
در رفتارمان، جلوه های نمایان دارد
چلچله، هم فصل خزان خواهد رفت!
حادثه، در پیِ وقایع فراموش می شود
چراغ زندگی، دیر یا زود، خاموش می شود
رهگذریم از کوچه ی تاریک زمان
با طیِ مسیر، لاجرم، زندگی، همراهمان
و سرانجام، رسیدن به تهِ کوچه ی مرگ
فرصتی نیست گذاریم، تاثیر
لحظه ی افتادن، همچو برگ!
گفته بودند که این قرن جدید،
خط بُطلان بر عدم است
لیک این که ما می بینیم،
همه اش پُر ستم است
وابستگی و فراق، هوشیاری و جنون،
سقوطِ محبت، شده بسیار و فزون
گریه ی کودک پُر درد،
ناله ی مادری در هجر
ویرانه ای از بی معرفتی ها و بلندایی از زجر
آه اين دنيا و آدمها چه پُر آشوبند
و هر روز عده اي تدريجي زنده زنده مدفونند
از آتش جنگ، از دود و آلودگی و خاك
از جهالت و سادگی و افکار ناپاک
عده ای که می فهمند! از درون می پوسند
عده ای میان خوشی های ناوصف،
از رسوب شدن، سردرگُم، پیِ فانوسند!
عده ای با آلام خود، درگیر
دستان مرگ را پیش پیش می بوسند
عده ای از رابطه ها می گویند،
عده ای از قطعِ روابط!
عده ای از گرانی و فقر می نالند،
عده ای از قحطیِ ضوابط!
عده ای نالان از حوادث و داغ عزیز
عده ای از دل خویش، فکرِ تامین داروی مریض
دل من در تب و تابی... نفسي... بی آه است
دل من این روزها، با چه کسی همراه است؟
دل من می فهمد، که حسد، نیرنگ است
دل شکستن، خودفریبی،
دروغ، بد آهنگ است
زندگی این روزها، اغلب آدمها،
خوردن و خوابیدن و... در جا ماندن
بازی با نقش و نقاب و سرِ پُستی ماندن!
زندگی، کِشتن نفس، شده به اعماق درون
تکیه بر باد شدیم، تکیه گاهی بی ستون
حرف زدن، قضاوت و تاییدِ کینه ها و دشمنی
تا بلکه ساده، بیابیم برای خود، مامنی
غرق احوالِ جهانیم مدام
زیست خنثی، فکر مال اندوزی، با حقه ای جدیدتر
با بی انصافی می شویم بانی گمراهی یکدیگر
یادمان کی رفته، هر خصلتی برازنده ی آدمی نیست
که ما آبروی زمینیم
که انسانیت به حرمت شکنی نیست
کاش نباشد فاصله، میان عدالت و دانایی
کاش همیشه نازیبا بمانَد خودخواهی و تنهایی
ما چه کردیم و چه خواهیم کرد
در این فرصت کم؟
ما چقدر دست،
و یا درس گرفتیم از هم؟
ما که می دانیم، آخر،
خاک گِلِ کوزه گرانیم
پس چرا، با میل طمع به امور دنیا،
دلبسته و دل نگرانیم؟
✍شعر از: مجيد دوست محمدي
۲۴ تیرماه ۱۴۰۵
. ━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━━
اداره فوق برنامه و گردشگری
معاونت فرهنگی و اجتماعی
Post #11969
446