TGViewer
کانال امور فرهنگی کانال امور فرهنگی @arakuf · 1.24K subscribers
Post #11963 313
آنسوتر نور چراغها کم کم قربانی هوسها می شد و هر دم کلماتی غرور آفرین بر بوته ی شهوتها گُل می داد! صدای نامانوس از در و دیوار کلبه ها بالا می رفت و راه گریز می یافت. هرچه این افسانه، افزون می گشت صدای مرگ انگیز تازیانه ی باد بیشتر بگوش می رسید. بیمار شب از اینهمه غوغا در آتش تب می سوخت و سودای مرگ می پخت. "ستارگان" از خشم روی زمین می تاختند. ماه، تیز می رفت. ابرها خون آلود، سر از مکمن خود بیرون انداخته و عرصه ی آسمان را می پیمودند. چنانکه درنگی روا می داشتند ضربتی پشت عذاب آلودشان را درد می داد. دیگر هیچ نوری جز از خیمه ی نیمه سوز دیده نمی شد. نمی دانم چرا ابرها فرود نیامدند.
اینسو چقدر این "قافله"، فرمانده ی بردباری داشت. چقدر بزرگ و مهربان بود و هنوز در تلاش راهی که سپاه را از بیراهه ها به دورِ همان خیمه برگرداند. ولی نه. هنوز این جنایت بزرگ کامل نشده بود. در این بزنگاه، هر که زینت افزای فقر زدای خداوندگار افکار خود بود. هرچه می شد حاصل وعده ها با نفسِ خویش انجام می گرفت ... هر دم این مزرع وجودی را دانه ی ننگی می آلود... خشم کنان، برق زنان، خون پاشان، برگ ریزان، ناله کشان، فریاد زنان، خاک افشان، اسب دوان، دور زنان، و...
...به سرعت از اولین پرده ی خیمه، با اصواتی لطیف، از ناله ی جسدی خون آلود، کلامی دردبار را در چشم آسمان نشاند و بعد از آن، آسمان از شرمِ این نظاره ی تلخ طولانی و تکراری، رنگ به رنگ می شد... تا ابرها که بر جسدها فرو ریختند...سایه ی گناه ابدی، رنگ گرفت و صحرا، مبهوت از تجربه ی گلگونی انوار تکه پاره بود.
دیگر هرچه می خواست شده بود. خشم و هیاهو، هلهله و "عربده"، پادشاه مُلکهای بی خداوند بود و هجورِ نعره خیز ابرها، تیرک افراشته ی خیمه ها را به هم می کوفت. وحشت، آسمانِ عطشِ خشکِ گلوگاه بیابانهای دور بود. بوی آب، کم کم دامن صحرای بی آب را فرا گرفته بود ولی راهها را دست مقتدر طبیعت، بسته بود...
"اینسو" و "آنسو"، همسو شده بود و خنیاگران مرگ، ساز شورانگیز رقص می کردند و زیر حصار طلایی آفتابِ داغ، و میان خیمه های سوزان، همه را به وعده ی شب نشینی مُردگان می خواندند!
هر آنچه بود از ابزار جنگ، خون، پیکرِ پاره پاره، جامه ی از هم دریده ی زنی روی توده های گِل، گوشواره و گوشپاره! با شمع رسواگر آفتاب، نفرت انگیزتر شده بود.
دیگر هیچ چیز جز ویرانه های در هم آمیخته با خون و تکه های غیرت و معرفت و انسانیت دیده نمی شد. آخر، خشمِ محبت سوزِ محنت ساز طبیعت را با "مقدسات"، کاری نبود!
آتش همچنان شعله می کشید و ظهر روشن را برای بازماندگان، شب تیره کرده بود، و "حیا"، روی تازیانه های چرخان و سرگردان، عرق می ریخت...
سیاهی انبوه، رقصان از صحرا می رفت و "بودها" را با خود می برد،
تا "نعل ها"ی خونین را
به "سر درها"ی بی غیرتان برساند!!
🖤
 . ━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━━
اداره فوق برنامه و گردشگری
معاونت فرهنگی و اجتماعی
More from @arakuf
  1. Sep 12, 2026۲۱ شهریور ماه ؛ روز ملی سینما، بهانه‌ای برای مرور خاطره‌هایی که هرگز از پرده‌ی ذهن ما کنار…
  2. Sep 10, 2026# باختیم از همان ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻣﺎ "ﺩﻝ" ﺭﺍ ﺑﻪ "ﺩنیا" ﺑﺎﺧﺘﯿﻢ زندگی مان را به امرِ شخصِ"شیطان" باخت…
  3. Aug 23, 2026#جشنواره_رویش #چهاردهمین_مرحله‌ی_ملّی ‼️توجه ‼️ توجه ‼️ 🤩اگر در هر زمینه ای صاحب هنری هست…
  4. Aug 19, 2026# تحمل کن تحمل کن، تو سختی را اگرچه اندکی سخته نباش اصلا بفکر غم، و یا روزهای پس رفته کسان…
  5. Aug 17, 2026# حق الناس زندگی، بالا و پایین و گرم و سرد دارد کسی که ناله و فریاد می زند، درد دارد نمک ن…
  6. Jul 25, 2026# برای مردمانِ جنوب 🇮🇷 جنوبِ من، ای سرزمینِ لالایی و نجوا و شب زنده داریها جنوبِ من، ای…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →