TGViewer
Channel Public Channel
کانال اصغر دادبه

کانال اصغر دادبه

@a_daadbeh

https://www.instagram.com/asghar_daadbeh
Subscribers
1.93K
Photos
3
Videos
55
Links
48

Showing posts older than #170 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #169 3.45K
هشتاد و نه) هرگز از یاد نمی‌رود آن‌که هرگز ایران را از یاد نبُرد

در آستانۀ چهلمین روز در خاک نهادن گنجی بی‌بها، در خاک میهن، در نیشابور، در کنار خیام و عطار هستیم؛ در آستانۀ چهلمین روز آرام گرفتن فرزندی از فرزندان راستین ایران، در خاک ایران!
روز خاک‌سپاری آن مهرِ مجسم ایران، من در جمع سوگواران سخن گفتم و آن بزرگ‌مرد را از دو منظر معرفی کردم.

یکم) از منظر یک غزل حافظ و از زبان او، که استاد اسلامی بر آن بود پیام حافظ همان پیام فردوسی است و «دیوان حافظ شاهنامه‌ای کوچک است» دربرگیرندۀ پیام‌های شاهنامۀ حکیم توس. غزلی را خواندم که همواره احساسم آن بوده است که خطاب به ایران است:
جز آستان توام در جهان پناهی نیست
سر مرا به‌جز این در حواله‌گاهی نیست

و بر آنم که این غزل به‌گونه‌ای بیانیۀ فرهنگ ایران است و در آن از اصول بنیادین فرهنگ ایران سخن رفته ‌است؛ از تأکید بر صلح و آشتی:
عدو چو تیغ کشد من سپر بیندازم
که تیر ما به‌‌جز از ناله‌ای و آهی نیست

همچنین در پیش‌گرفتن روش عشق و محبت، پایداری و فداکاری، کم‌آزاری (= بی‌‌آزاری) و... که جمله در این غزل شاهد آن توانیم بود.
هر ایرانی واقعی اصیل بدین معانی باور دارد و زنده‌یاد استاد اسلامی ندوشن مظهر چنین اندیشه‌هایی بود و یک عمر از آن‌ها سخن گفت.

دوم) ازمنظر فرهنگ، به‌ویژه یزد، که استاد اسلامی ندوشن پروردۀ فرهنگی بود که در این شهر، نزد یزدی‌های اصیل، همچنان زنده است و به روزگاری که او در این شهر پرورده می‌شد و می‌بالید بسی زنده‌تر هم بود. اگر حکیم نظامی گفته است «همه عالم تن است و ایران، دل»، یزد ما در مرکز ایران، «دلِ ایران» و «دلِ دلِ جهان» است. فرهنگی باستانی و انسانی و اصیل دارد که به تعبیر امروزی‌ها «ژرف‌ساخت فرهنگی» آن است. در میان خراسان (مرکز فرهنگی ایران تا حملۀ مغول) و فارس (مرکز فرهنگی ایران بعداز حملۀ مغول) قرار گرفته و از میراث فرهنگی ارجمند هر دو اثر پذیرفته است. هم شاهنامۀ بی‌همالِ پدیدآمده در خراسان، در یزد، با توجه به ژرف‌ساخت فرهنگی‌اش، تأثیری ویژه نهاده، هم میراث کم‌نظیر هنر و فرهنگ و ادب سعدی و حافظ که از «اقلیم پارس» سر برآورده و جهانگير شده، در یزد ما مورد توجه خاص قرار گرفته و حال‌وهوایی خاص یافته است. استاد اسلامی ندوشن ما در چنین فضایی تربیت شد و آن ژرف‌ساخت فرهنگی را، که اساس تربیتش بود، نخست، با میراث برآمده از پارس، یعنی حکمت و هنر سعدی، ژرف‌تر و گسترده‌تر ساخت، سپس با میراث شگفتی‌انگیز برآمده از خراسان، یعنی شاهنامۀ حکیم حکیمان، فردوسی، ایران‌گرایی بالقوه‌ای را که در نهادش بود به فعلیتی تمام رساند و با پیوستن به حافظ، هم پیام‌های شاهنامه را به گونه‌ای دیگر دریافت کرد و در آن‌ها تأمل ورزید و درنتیجه، هم گرفتار اندوهِ از دست رفتن شکوه و عظمتی شد که فردوسی از آن سخن می‌‌گوید، هم در عین اندوه خوردن یک‌جهان معنا و یک‌عالَم نکته‌های حافظانه آموخت. سرانجام استاد اسلامی ندوشن ما تمام این تجربه‌ها را درخدمت میهن، ایران، قرار داد و یک عمر یکرنگانه و ژرف‌نگرانه از فرهنگ ایران سخن گفت و نوشت و با همۀ وجود، امیدوارانه، همواره از ققنوسی یاد کرد که بارها از خاکستر خود زاده شده است؛ ققنوس ایران و زبان حال و زبان قالش خطاب به این ققنوس، به‌ ققنوس فرهنگ ایران، چنین بوده است
بسته‌ام در سر گیسوی تو امید دراز
آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم

آنی از ایران غافل نبوده است. بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم که اگر لحظه‌هایی خود را از یاد برده باشد، حتی یک لحظه، یک دم ایران را از یاد نبرده است. در روزهای آخر زندگی که به تعبیر زنده‌یاد استاد جلال‌الدین همایی «آزرده‌تنی» می‌ماند و «شکسته‌جانی» و «در پوست کشیده استخوانی» (آزرده‌تنی، شکسته‌جانی/ در پوست کشیده استخوانی...)، آن‌سان که آخرین ویدئوی ضبط‌شده از استاد گواهی می‌دهد، جز به ایران نمی‌اندیشد و در پاسخ خبرنگار (یا آن شخصیتی که با استاد گفت‌و‌گو می‌کرد و به ضبط فیلم می‌پرداخت) تنها یک سخن گفت و یک پیام داد؛ این سخن و این پیام که «ایران هیچ‌گاه (یا هرگز) تنها نیست!» آیا پیام او به ما، به همۀ آنان که هستند، به‌ویژه به‌جوانان که نگاهبانان آیندۀ ایران توانند بود، معنایی جز این تواند داشت‌ که: «بهوش باشید و ایران را تنها نگذارید»؟

آری، این وصیت بزرگ‌مردی است به همۀ آنان که گوهر ارجمند ایران را می‌شناسند و می‌دانند که ایرانی جز آستان ایران، در جهان، پناهی ندارد؛ بزرگ‌مردی که تا بود و تا جان به تن داشت جز به ایران نیندیشید... از آنجا «که مرگ می‌آید و تدبیری نیست»، او که جز به ایران نمی‌اندیشید و بی‌گمان باور داشت که «همه‌جای ایران سرای اوست»، آرامگاه ابدی خود را در مرکز کهن فرهنگی ایران‌زمین برگزید؛ جایی از این سرای که فضای آن با نفس گرم حکیم توس عطرآگین شده و خورشید شاهنامه از مشرق آن سر برآورده است؛ جایی که ازیک‌سو پرسش‌های بی‌پاسخ، اما
Post #168 3.81K
یاد رودکی
Post #167 3.57K
هان رودکی، از قید غم آزاد بزی
با خاطر خرم و دل شاد بزی
ویرانی خود منگر و آبادی دهر
ویرانی دهر بین و آباد بزی
غزلی از حافظ را خوانده‌ام تا پیوست این یادداشت شود؛ غزلی به مطلع:
سینه مالامال درد است ای‌دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان‌ آمد خدا را همدمی
غزلی که خواجه در آن از استاد شاعران، رودکی، با تضمین مصراع «بوی جوی مولیان آید همی» یاد‌ کرده است؛ غزل «یاد رودکی؛ یاد یار مهربان».
https://t.me/a_daadbeh
Post #166 3.61K
هشتاد‌ و هشت) زادروز رودکی، پدر شعر فارسی، خجسته باد!
تقدیم به برادران مهربان تاجیکم

درآمد
دیروز، دوشنبه، چهارم دی‌ماه یکهزار و چهارصد و دو خورشیدی را زادروز رودکی دانسته‌اند و من به مجمع «هنرمندان خودساخته» دعوت شدم و آنجا دربارۀ رودکی سخن گفتم.
بخشی از سخنانم در آن همایش
سخن دربارۀ رودکی بسیار است و سخنان بسیاری هم گفته‌اند، اما در این فرصت به دو مسئله می‌پردازم: شاعران پیش‌از رودکی؛ حکمت رودکی، که حکمت زندگی است.
١. شاعران پیش‌از رودکی: باآنکه از یک‌میلیون و سیصدهزار بیت یا مصراع (بنابه نظری) یا یکصدهزار بیت یا مصراع (بنابه نظری دیگر) بیش از حدود یکهزار بیت باقی نمانده، همین مقدار اندک، نسبت‌به آن‌همه شعر، استادی رودکی را مسلم می‌سازد. به‌همین‌سبب بعید نیست که پیش‌از او شاعران توانایی بوده‌اند که کار سرودن را به کمال رسانده بوده‌اند و کار شاعری رودکی ادامۀ کار آن‌ها به شمار می‌آید، وگرنه «شاد زی با سیاه‌چشمان، شاد» و  «مرا بسود و فروریخت هرچه دندان بود» بعید است که ادامۀ «آهوی کوهی در دشت چگونه دودا» و سروده‌هایی همانند آن با‌شد؛ مسئله‌ای که اثبات یا نفی آن نیاز به تحقیقی علمی و جدی دارد.
٢. حکمت رودکی، که حکمت زندگی است. حکمتی است که بعدها نزد حکیم عمر خیام یا جریان فلسفی ــ ادبی موسوم به خیامی شاهد آن توانیم بود. این حکمت هم از همین ابیات بازمانده از رودکی آشکارا دریافت می‌گردد و خود برهانی است استوار بر نظری که در بخش یکم این یادداشت‌ گفته شد. حکمت زندگی از دیدگاه رودکی را، به‌کوتاهی، در مثلث «عشق، سهل‌گیری، شاد زیستن» بازسازی می‌کنیم:
الف) ضلع عشق
افلاطون می‌گوید: «هرآنچه زیباست عشق می‌انگیزد». هرآنچه را زیباست می‌توان به دو بخش تقسیم کرد: زیبایی‌های طبیعی و زیبایی‌های انسانی. رودکی به هر دو بخش توجه داشته و هر دو را استادانه، به زبان شعر، ستوده است:
یکم) بخش طبیعی یا طبیعت زیبا که مورد توصیف شاعرانۀ رودکی و دیگر شاعران وابسته به سبک خراسانی است،به‌عنوان نمونه:
آمد بهار خرم با رنگ‌وبوی طیب
با صدهزار نزهت و آرایش عجیب
توصیف طبیعت در شعر شاعران پیرو سبک خراسانی جهانی است از ذوق و هنر که جداگانه باید بدان پرداخت.
دوم) بخش انسانی یا توصیف زیبایی‌های انسانی که عشق‌انگیز است. به گفتۀ سعدی:
عشق در عالم نبودی گر نبودی روی‌ زیبا
گر نه‌گ گل بودی نخواندی بلبلی بر‌ شاخساری
رودکی پیش‌از سعدی بر این باور بود که: بت‌های جان‌دار عشق‌آفرین و لذت‌آفرین‌اند:
کافران از بت بی‌جان چه تمتع دارند
باری آن بت بپرستند که جانی دارد
و رودکی به‌گونه‌ای طبیعی در عالم عشق سیر کرد و از عشق ورزیدن به روی زیبارویان تا گونه‌ای عشق‌ورزی معنوی را در کارنامۀ عاشقی خود به ثبت رساند:
گرفت خواهم  زلف عنبرین تو را
به بوسه نقش کنم برگ یاسمین تو را
یا:
شاد زی با سیاه‌چشمان، شاد
که جهان نیست جز فسانه و‌ باد
او زیبایی و دانش را توأمان تجربه می‌کرد و توجهش به یکی از این دو موجب غفلتش از دیگری نمی‌شد که شاعران عاشقانی فرهیخته‌اند:
همیشه دستش زی زلفکان چابک بود
همیشه گوشش زی مردم سخندان بود
سرانجام سیر در عشق ازیک‌سو و تعلیم و تنبیه روزگار ــ که حکایتی دراز و دردناک است ــ ازسوی‌دیگر، او را به گونه‌ای از عشق رساند که اگر نتوان آن را یکسره عرفانی خواند می‌‌توان عشقی معنوی نامید:
روی به محراب نهادن چه سود
دل به بخارا و بتان تراز
ایزد ما وسوسۀ عاشقی
از تو پذیرد، نپذیرد نماز
ب) ضلع سهل‌گیری (تساهل): پیش‌از خواجۀ شیراز که تأکید کرد: «...آسان گیر بر خود کارها، کز روی طبع/ سخت می‌گردد جهان بر مردمان سخت‌کوش [سخت‌کوش در معنی سخت‌گیر]»، استاد شاعران می‌دانست که جهان و رویدادهای آن را مطابق آرزوهای ما سامان نداده‌اند و این ماییم که باید شیوه‌ای در پیش گیریم که با حفظ آزادگی خود از رنج خویش بکاهیم و بدانیم که چرخ روزگار موافق ما نمی‌گردد:
چه نشینی در این جهان هموار
که همه کار او نه هموار است
شاد بوده‌ست از این جهان، هرگز
هیچ‌کس تا از او تو باشی شاد؟!
دادد یده‌ست از او به هیچ سبب
هیچ فرزانه، تا تو بینی داد؟!
آری، باید سهل گرفت و خود را دگرگون ساخت که جهان دگرگون‌شدنی نیست. معروف است که کارل مارکس گفته است: تاکنون فیلسوفان در کار فهم جهان بوده‌اند. ازاین‌پس باید درپی تغییر جهان بود. پیروانش هم کوشیدند تا جهان را تغییر دهند و جهان شد جهانی که می‌بینیم!
ج) ضلع زندگی شاد: زندگی شاد برآیند دو مرحلۀ پیشین است. آن دو مرحله به دو مقدمۀ قیاس می‌ماند که زندگی شاد نتیجۀ آن است؛ یعنی که از دل سپردن به زیبایی و عاشق شدن و آسان‌ گرفتن کارها بر خود، به تعبیر حافظ، شادی به بار می‌آید:
Post #165 4.88K
چله، یلدا: هر دو
Post #164 5.2K
هشتا‌د و‌ هفت) چله، یلدا: هر دو

این‌روزها بحثی درگرفته است که چله باید گفت یا یلدا! به نظر می‌رسد هریک جای خود را دارد و جای دیگری را نمی‌گیرد.
چله اصطلاحی است مردمی، همچنین صوفیانه و عرفانی (چله‌نشینی)، که بر اوج سرما (اول دی تا دهم بهمن= چلۀ بزرگ) ــ که دیگر از آن خبری نیست ــ اطلاق می‌گردد؛ نیز بر بیست روز از یازدهم تا پایان بهمن (چلۀ کوچک)، نیز بر گرمای شدید ــ که منتظرش هستیم ــ از اول تیر تا دهم مرداد (چلۀ بزرگ) و از یازدهم مرداد تا پایان آن ماه (چلۀ کوچک). این‌ها باور مردم و نگاه مردم است که به‌عنوان استوارترین برهان به چله رسمیت می‌بخشد و کاربرد آن را استوار می‌دارد.
این‌ معانی هیچ‌یک در شعر فارسی وارد نشده و رسمیت ادبی نیافته (رسمیت مردمی چله، در جای خود، رسمیتی جدی است)، جز چله در معنای چله‌نشینی که حکایتی دیگر است و اشتراک آن با چلۀ طبیعت در چهل روز بودن آن است. چله در معنای چله‌نشینی در اشعار عرفانی بارها آمده است. به‌عنوان نمونه، در یک غزل معروف مولوی به مطلع:
با من صنما دل یک‌دله کن
گر سر ننهم آن‌گه گله کن

می‌خوانیم:
سی‌پاره به کف، در چله شدی
سی‌پاره منم، ترک چله کن


اما یلدا، که در اصل سُریانی است به معنی تولد، چونان بسیاری از واژه‌ها، در جریان داد‌و‌ستد زبان فارسی با زبان عربی ــ که در بین دو زبان زنده امری رایج و ضروری است ــ وارد زبان فارسی شده و شاعران بزرگ پارسی‌سرا از آن در سروده‌های خود بهره برده‌اند و بدین‌سان سند مالکیت این واژه را هم به نام زبان فارسی صادر کرده‌اند. این بیت نمونه‌ای است از کاربرد یلدا در اشعار خاقانی، در قصیدۀ حرز الحجاز:
همه شب‌های غم آبستن روز طرب است
یوسف روز به چاه شب یلدا بینند

و این بیت هم نمونه‌‌ای است از نقد زهد ریا، از دردمند یمگان، ناصرخسرو:
قندیل فروزی به شب قدر به مسجد
مسجد شده چون روز و دلت ‌چون شب یلدا

و این هم نمونه‌ای است از تشبیه دل‌نشین زلف سیاه دراز به شب یلدا، از خواجوی کرمانی:
تا در سر زلفش نکنی جان گرامی
پیش تو حدیث شب یلدا نتوان کرد


سرانجام بازمی‌گردم به‌‌سوی استاد استادان سخن، سعدی، که‌ یلدا در نگاه او، به‌ویژه در غزلی که در یادداشت پیشین بدان پرداختم، دست از سر ذهنم برنمی‌دارد و شگفتا این غزل، که غزلی است که بارها خوانده‌ام، آن را درس‌داده‌ام و درباب بیت «که گفت در رخ زیبا...» مقاله نوشته‌ام، اما همچنان برایم تازگی دارد! آری، این هم رازی است از رازهای سخن سعدی شیراز که گفت:
ز خاک سعدی شیراز بوی عشق آید
هزار سال پس‌از مرگ او اگر بویی

(ضبط بیت طبق نسخۀ مردم است)
باری آن غزل را، غزل پایان‌‌گرفته با بیت بی‌مانندِ
هنوز با همه دردم امید درمان است
که آخِری بوَد آخِر شبان یلدا را

برای خودم خواندم تا از واژه‌‌واژه و از بیت‌بیت آن نه‌فقط لذت ببرم، که غرق لذت شوم. آن را هم پیوست این یادداشت می‌کنم.

https://t.me/a_daadbeh
Post #162 7.01K
یلدا با حافظ و سعدی
Post #161 5.39K
هشتاد و‌ شش) یلدا با سعدی و حافظ!

ديشب آخرین روز خزان بود؛ سی‌ام آذرماه، بلندترین شب سال، درازترین تاریکی! این شب را یلدا می‌نامند. قدمای خودمان نامش را شب چله نهاده بودند. طبق نجوم قدیم در این شب یا زمانی نزدیک بدان خورشید وارد برج «جدی» می‌شود و این ورود ازنظر منجمان شوم بوده است. از اینکه یلدا در اصل شب تولد مهر ایرانی‌ (میترا) بوده و مسیحیان در سدهٔ چهارم میلادی تولد عیسی(ع) را جایگزین تولد میترا ساختند می‌گذرم و به سراغ حافظ و سعدی می‌روم. با دیوان حافظ فال می‌گیرم. غزلی می‌آید بدین مطلع:
دارم از زلف سیاهش گله چندان‌ که مپرس
که چنان زو شده‌ام بی‌سروسامان که مپرس

غزل را می‌خوانم و ضبط می‌کنم (فایل آن پیوست است)، آن‌گاه به یاد می‌آورم که شاعران این شب تاریک دراز را مشبه‌ٌبه دو تشبیه قرار داده‌اند: تشبیه شب فراق که نادلخواه و نامطلوب است و تشبیه زلف سیاه دراز معشوق که دلخواه و مطلوب است، و در فال امشب من هم صدرنشین غزل حافظ است. پس‌از این تداعی، برخلاف شیوه معمول، به سراغ استاد سخن، سعدی می‌روم و به یاد غزلی می‌افتم به مطلع:
اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو میسر نمی‌شود ما را

با بیتی بلندتر از بلند چون:
که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد؟!
خطا بوَد که نبینند روی زیبا را!

و سرانجام با مقطعی که در آن هزاران پیام است و هزاران نکته و هزاران اندرز و به تعبیر امروزی‌ها هزاران رهنمود:
هنوز با همه دردم امید درمان است
که آخری بوَد آخِر شبان یلدا را


گرفتار تاریکی یا باید سر بر زانوی غم نهد و اندوه خورد تا تاریکی بگذرد یا باید با کُشتی شادی پشت حریف تاریکی را به زمین شکست بساید و خود به پیروزی برسد. این رسم و راهی است که بزرگان فرهنگمان، ازجمله سعدیِ یگانه، می‌نمایند تا باز هم به تعبیر خود او صبح صادق بدمد و شب یلدا برود:
باد آسایش گیتی نزنَد بر دل ریش
صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود

و چنین است که مجموعهٔ آداب‌ورسوم شب یلدا، آداب‌ورسوم شادی‌آفرین و اندوه‌شکن است تا به تعبیر و به تجویز حکیم حکیمان، فردوسی، افزونی شادی موجب خردمندی گردد و خرد راهگشای زندگی شود:
چو شادی بکاهی بکاهد روان
خرد گردد اندر میان ناتوان


https://t.me/a_daadbeh
Post #160 4.76K
نگاهی به ادبیات در عصر صفوی
اصغر دادبه


سخنرانی در «شب وحشی بافقی»
۱۸ مهرماه ۱۴۰۲
https://t.me/a_daadbeh
Post #159 3.77K
هشتاد‌ و پنج) نگاهی به ادبیات عصر صفوی

درآمد

به همت مجلهٔ بخارا «شب وحشی بافقی»، عصر سه‌شنبه، هجدهم مهرماه جاری (۱۴۰۲) برگزارشد. هجدهم مهرماه، بنا به‌ نظر برخی محققان، زادروز وحشی است، یا به‌عنوان زادروز وحشی در نظر گرفته‌ شده‌ است. من در این همایش نگاهی کردم به ادبیات در عصر صفوی؛ ادبیاتی که وحشی بافقی هم از مشرق آن برآمده‌ است. وحشی به مکتب «واسوخت» تعلق دارد؛ مکتبی که در آن بر روی‌ گرداندن از معشوق به‌سبب جفاهای او و گزیدن معشوقی دیگر تأکید می‌شود. ترکیب‌بند معروف وحشی را که این‌گونه آغاز می‌شود:
دوستان شرح پریشانی من گوش‌کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید...
می‌توان بیانیهٔ (مانیفست) مکتب واسوخت محسوب کرد. مکتب واسوخت، چونان مکتب وقوع، از سبک یا طرز بابافغانی شیرازی (درگذشتهٔ ۹۲۲ یا ۹۲۵ق) برآمد. بابافغانی در غزل‌سرایی چنان تحت تأثیر حافظ بود که او را «حافظ کوچک» لقب دادند و چنین است که وحشی بافقی نیز در غزل‌سرایی نَسَب به خواجه شیراز می‌رساند و ضمن وفاداری به مکتب واسوخت از یاد نمی‌برد که تذکارهای حافظانهٔ خواجه به معشوق را می‌توان از جملهٔ بنیادهای مکتب واسوخت به‌ شمار آورد:
مکن! که کوکبهٔ دلبری شکسته شود
چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند

شنیده‌ام زنده‌یاد استاد لطفعلی صورتگر شیرازی، که هم شاعر بود و هم ناقد ادبی، به وحشی ارادتی ویژه داشته و در بعضی از کلاس‌های درس می‌گفته‌ است: همشهریان من، سعدی و حافظ، بی‌گمان شاعرانی بزرگ به‌ شمار می‌آیند. بااین‌همه، از یاد نبریم که در «شیراز جنت‌طراز» اسباب شاعری مهیاست، اما در دل کویر، در یزد، که تا چشم کار‌ می‌کند کویر است و کویر و شاید بیابان‌ و‌ بیابان، شاعر بودن و چونان وحشی شعر سرودن، و از ژرفای جان پیام‌‌ دادن و تا ژرفای دل و جان نفوذکردن، اعجاز است (نقل به معنا).

متن سخنان من در این همایش زیر عنوان «نگاهی به‌ ادبیات در عصر صفوی» بیان شد که آن را در فایل پیوست می‌شنوید.

https://t.me/a_daadbeh
Telegram کانال اصغر دادبه https://www.instagram.com/asghar_daadbeh
Post #157 5.5K
هشتاد و چهار) حد همین‌ است سخندانی و زیبایی را ( یادروز سعدی، اردیبهشت ۱۴۰۲)

درآمد

۱) در مباحثی که در روزگار ما از آن به نقد ادبی تعبیر می‌شود یک پرسش همواره مطرح بوده است: در شعر، اصلْ لفظ است یا معنی؟ به زبان امروز: اصل «چگونه گفتن» است یا «چه گفتن»؟

۲) جاحظ، ادیب و دانشمند سدهٔ سوم هجری قمری، برآن بود که معنی در دسترس همگان است؛ یعنی هرکس می‌تواند هر معنایی را بیاموزد، اما آنچه معنی را هنری و ماندگار می‌کند «لفظ (چگونه‌ گفتن)» است. لفظ آن‌گاه هنری و ماندگار می‌شود که به زبان هنری و شاعرانه بیان شود.

۳) شاعران بزرگ زبان هنری ویژهٔ خود را می‌آفرینند؛ زبانی که تمام ویژگی‌های سخن شاعرانهٔ شاعر را در خود دارد و چون شاعر به‌خلق اثر بپردازد آن ویژگی‌ها در سخنش جلوه‌گر می‌گردد. فی‌المثل وقتی می‌گوییم از جمله ویژگی‌های زبان شاعرانهٔ حافظ ایهام است هنگام خلق شعر از سوی حافظ ایهام نیز در آن جلوه‌گر می‌شود، نه آنکه از بیرون ایهام به شعر تزریق شود.

۴) زبان شاعرانه دو گونه است. می‌توانیم با استفاده از دو صفت «آراسته» و «پیراسته» این دو گونه را تعریف یا توصیف کنیم:
الف) زبان آراسته یعنی آراسته به صنایع مثل زبان نظامی و حافظ. خواننده در برخورد با این زبان‌ها با صنایع درگیر می‌شود و درپی راه بردن به معانی صنایع به التذاذ هنری می‌رسد. فی‌المثل در زبان هنری نظامی طلوع صبح این‌گونه بیان می‌شود:
سپیده‌دم چو دم‌ برزد سپیدی
سیاهی خواند حرف ناامیدی...
ب) زبان پیراسته یعنی زبان روشن و ساده وصریح که در آن صنایع نقش‌آفرین نیستند و اگر صنعتی حضور دارد چنان نیست که خواننده را درگیرکند و التذاذ هنری نتیجهٔ فهم معانی صنایع حاضر در سخن باشد. زبان رودکی و فردوسی و سرانجام زبان سعدی چنین زبانی است. برای نمونه تأمل در شعر معروف «بوی جوی مولیان آید‌ همی...» سرودهٔ رودکی و فی‌المثل تأمل در غزل سعدی به‌مطلع «اگر تو فارغی از حال دوستان یارا....» معنای «پیراستگی» و نقش‌آفرینی هنری این ویژگی را بر تأمل‌کننده آشکار می‌سازد.

۵) سعدی به زبان پیراستهٔ رودکی و فردوسی بازگشت و به تعبیر دقیقِ خود، آن را چنان با «شهد ظرافت» آمیخت که زبان مقبول و مطلوب و عامل هویت‌ساز و وحدت‌بخش همهٔ فارسی‌زبانان سراسر ایران فرهنگی گشت. کتاب گلستان و بوستان قرن‌ها کتاب درسی در تمام مدرسه‌های ایران فرهنگی بود و سعدی به جوانانی که در فرهنگ ایرانی تربیت می‌شدند زبان فارسی می‌آموخت تا آنکه استعمار که سال‌هاست دو جبهه: یکی در شبهِ‌قاره و دیگری در آسیای میانه علیه فرهنگ ایرانی و زبان فارسی گشوده است، گلستان و بوستان را نیز از برنامهٔ درسی مدرسه‌های‌ قلمرو گستردهٔ ایران فرهنگی حذف کرد.

https://t.me/a_daadbeh
Post #156 3.53K
Audio
سخنرانی در همایش اسفندگان، سوم اسفند ۱۴۰۱، خانهٔ اندیشمندان علوم انسانی، در باب معنای زندگی از منظر ادب فارسی
Post #155 4.44K
هشتاد و سه) نگاهی به معنی زندگی از منظر ادب فارسی

درآمد

«دوستانی ــ به گفتهٔ سپهری ــ بهتر از آب روان» که به‌روزگار نوجوانی آنان برایشان از حافظ می‌گفتم مرا به‌ ایراد یک‌ سخنرانی فراخواندند. این نوجوانانِ آن روز و جوانانِ برومندِ امروز، که انجمن فرهنگی افراز را تشکیل داده‌اند، گفتند سوم اسفند (اسفند ۱۴۰۱ که گذشت) جشن اسفندگان گرفته‌ایم؛ گفتند بیا تو هم سخن‌ بگو، معنی زندگی را از منظر ادب فارسی بیان‌‌ کن. پذیرفتم که این جوانان بخشی از زندگی من و آیینهٔ جوانی من هستند. باری سخن این بود و سخن این است که: ادبیات چونان سایر هنرها و چونان فلسفه، تحت تأثیر اوضاع و احوال سیاسی و اجتماعی و اقتصادی است. دو وضع متصور است:

 ــ اگر اوضاع و احوال مناسب و مساعد باشد در حوزهٔ فلسفهٔ نظام‌هایی شکوهمند چون نظام فلسفی افلاطونی و ارسطویی و سینوی (ابن‌سینایی) ــ که البته از جملهٔ عوامل تشکیل‌دهندهٔ آن‌ها هم همان اوضاع و احوال مساعد و مناسب است ــ پدید می‌آید و در حوزه شعر و ادب، شعرِ شادخوارانهٔ رودکی و دیگر شاعران عصر سامانی و حتی عصر غزنوی ظهور می‌کند و شاعر، برون‌گرایانه و شادمانانه، معنای زندگی را در زیبایی‌های طبیعی و انسانی می‌جوید و به‌ تماشا و به‌ توصیف آن‌ها می‌پردازد. زلف عنبرین یار را می‌‌گیرد و نوازش می‌کند و برگ یاسمین دلدار را بوم نقاشی خود قرارمی‌دهد و بوسهٔ خود را  بر آن نقش می‌کند (رودکی):

گرفت خواهم زلفِ عنبرینِ تو را
به‌ بوسه‌ نقش‌ کنم برگ‌ِ یاسمینِ تو را

و با معشوق قهر و آشتی عاشقانه می‌‌‌کند؛ بدان شرط که معشوق ــ که در دوره‌های بعد همه ناز می‌شود ــ  با او ناز نکند (فرخی سیستانی):

آشتی‌کردم با دوست پس از جنگ‌ِ دراز
هم بدان شرط که دیگر نکند با من ناز...

ــ اما اگر اوضاع و احوال مناسب و مساعد نباشد متفکران و شاعران به‌ درون خود پناه می‌برند و درون‌گرا می‌شوند و با شادی وداع می‌کنند و در یک کلام، معنای زندگی را در جستن راه رهایی از درد و اندوه می‌جویند. چنین است که، فی‌المثل، پس‌از حملهٔ اسکندر به‌یونان و پس‌از عصر ارسطو، یک پرسش در برابر متفکران جان می‌گیرد: چه کنیم که کمتر رنج ببریم و از اندوه خود بکاهیم؟ جمعی از متفکران پاسخ می‌دهند: راه رهایی غرق‌ شدن در لذات جسمانی است (سیرناییک‌ها)؛ جمعی راه رهایی را در ترک کامل دنیا (= زهد ورزیدن) می‌بینند (کلبیان)  و جمعی هم اعلام می‌کنند اگر می‌خواهید رنج نکشید و غم نخورید نه چیزی را اثبات کنید، نه نفی کنید (= شک‌گرایی: شکاکان). این وضع، اختصاص به یونان ندارد. در هر جامعه‌ای پیش‌ آید نتیجه همین است. شاعران ما نیز پس‌از عصر زرین فرهنگمان در دورهٔ اسلامی تاریخمان، یعنی سدهٔ چهارم و تا حدی سده‌های پنجم و ششم، به‌ویژه پس‌از حملهٔ مغول و حاکمیت اوضاع و احوال نابه‌سامان بر میهنمان، یکسره درون‌گرا شدند ‌(سعدی تا حد زیادی استثناست) و به تعبیر حافظ، غمِ نگار را مایهٔ سرور دانستند:

گر دیگران به‌ عیش‌ و طرب‌ خرّم‌اند‌ و شاد
ما را غم نگار بود مایهٔ سرور

صائب ندای درون خود را این‌گونه بازتاب داد:

تو مرد صحبت دل نیستی چه می‌دانی
که سر به‌ جیب‌ کشیدن چه عالمی دارد!

اساساً وداع با شادی و در برابر آن، پرداختن به‌ نقش غم و رهایی از آن با باده به مضمونی بنیادی در شعر فارسی تبدیل شد. باز به‌ گفتهٔ حافظ:

چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواه
تشخیص‌کرده‌ایم و مداوا مقرر است

... و طرح این مضمون که نتیجهٔ اوضاع و احوال نامساعد است و حاصل درون‌گرایی است تا روزگار ما هم در شعر کلاسیک، هم در شعر جدید مشهود است. از یک سو استاد شهریار سنت‌گرا می‌سراید:

ای‌غم بگو از دست تو آخر کجا باید‌ شدن
در گوشهٔ میخانه هم ما را تو پیدا می‌کنی

و از سوی دیگر استاد شفیعی کدکنی با نگاهی نو و منظری دیگرگون می‌گوید:

«طفلی به نام شادی دیری‌ست گم‌ شده‌ست...»؛ طفلی که می‌جوییمش و نمی‌دانیم که کی ممکن است پیدایش کنیم یا پیدایش نکنیم!

https://t.me/a_daadbeh
Post #153 4.02K
هشتاد و دو) حکیم نظامی، دینداری وطن‌پرست

درآمد

بعضی، به‌رغم حدیث صحیح «حب‌ الوطن من‌ الایمان: میهن‌دوستی جزئی از ایمان است»، وطن‌پرستی (= میهن‌دوستی)  را با دینداری ناسازگار می‌بینند و از  «وطن» صرفاً تفسیری عرفانی و باطنی به‌ دست می‌دهند. بعضی هم برآن‌اند هر باطنی را ظاهری و هر ظاهری را باطنی است و وطن نیز مشمول همین قاعده است. حکیم نظامی از گروه دوم است و دینداری است وطن‌پرست و بر هردو موضع خود ــ وطن‌پرستی و دینداری ــ حکیمانه پای‌می‌فشارد. به‌عنوان مثال آنجا که از می و مستی و بیخودی سخن می‌گوید، باآنکه در دینداری شهرهٔ آفاق است و  برای خواننده کمترین تردیدی باقی نمی‌مانَد که مراد او از می‌ و مستی، می و مستیِ معنوی است، بااین‌همه بر این معنا چنین تأکید می‌ورزد:

از این می همه بیخودی خواستم
بدین بیخودی مجلس آراستم

وگرنه به‌یزدان که تا بوده‌ام
به می دامن لب نیالوده‌ام

از سوی دیگر، اگر در آثار این شاعر و متفکر بزرگ نیک بنگریم درمی‌یابیم که سرودهٔ او:

همه عالم تن است و ایران، دل
نیست گوینده زین قیاس، خجل

چون که‌ ایران دل زمین باشد
دل ز تن بِهْ بوَد یقین باشد

شعار نیست، باور اوست و سراسر آثارش گواه این باور است. من از این باور، جای‌جای سخن گفته‌ام و در این سخنرانی بر یک نکتهٔ مهم تأکید کرده‌ام؛ بر این نکته که حکیم در گیرودار شکست دارا و در اوج خواری و زاری او چنان از افتخارات ایران و شکوه سلطنت دارا سخن می‌گوید که اسکندرِ پیروزِ جنگ به‌ناله بگوید: «سکندر منم چاکر شهریار»! که حکیم ایران را همواره شکوهمند و سرافراز می‌خواهد.

* این سخنرانی که در تاریخ بیست و یکم اسفندماه ۱۴۰۰ در انجمن مفاخر ایراد شده است به یاران درگاه تقدیم می‌شود.

https://t.me/a_daadbeh
Telegram کانال اصغر دادبه https://www.instagram.com/asghar_daadbeh
Post #151 3.31K
هشتاد و یک) مدتی این مثنوی تأخیر شد

مدتی که روزگار ــ که خدا از خطایش نگذراد ــ موجب شد که این مثنوی تأخیر شود و شد. اکنون دیدم که مهم‌ترین بحث، سپاس من از یارانی است که به‌تبع لطف یاران انجمن مفاخر در آن شب، یکم مردادماه ۱۴۰۱، در مجلسی که، به اصطلاح برای بزرگداشت معلمی که جز معلمی نمی‌خواسته کار دیگری بکند و نه آنکه نمی‌توانسته برگزار شد، شرکت کردند. این شرکت چشمگیر و لطف‌آمیز نه فقط او را امیدوار ساخت که روشن کرد که مردم قدرشناس‌اند!
من از دوستانی که در حق این معلم لطف کرده بودند سپاسگزاری کردم، اما پیوسته نگران بودم که از بسیار کسان سپاسگزاری نکرده‌ام. تنها چاره آن دیدم که مرحله به مرحله و بخش‌بخش سپاسگزاری ناتمام را به اتمام رسانم. نخستین مرحله سپاسگزاری از طریق کانالی است که شماری از دوستان در آن عضوند. نیز یاران عضو در صفحه ( به اصطلاح فرنگی‌مآبان در پیج اینستاگرامی فقیر). بنابراین سخنرانی سپاسگزارانهٔ خود را در کانال و در صفحهٔ اینستاگرامم منتشر می‌کنم تا سپاسگزاری از بخشی دیگر از یاران و دوستان انجام پذیرد.
امیدوارم آن گروه از لطف‌کنندگان که نتوانسته‌ام، و نه آنکه نخواسته‌ام، از آنان سپاسگزاری کنم بر من ببخشایند و ناتوانی‌ام را ( که سببی جز بی‌اطلاعی از نشانی آنان ندارد) گناهی به شمار نیاورند!

https://t.me/a_daadbeh
Post #149 3.48K
هشتاد) بزرگ‌مردی که همه عمر از ایران سخن‌ گفت

بیست و دوم اردیبهشت‌ماه جاری‌(۱۴۰۱ خورشیدی) در یزد، در دبیرستان ماندگار ایرانشهر، همایشی با هدف بزرگداشت مردی برگزار شد که همه عمر از ایران و فرهنگ ایران سخن‌ گفت، با این امید که: «ایران را از یاد نبریم» و هریک به‌ سهم خود، و به‌ اندازهٔ توان خود، در اعتلای فرهنگ ارجمند میهنمان، ایران بکوشیم و تذکارها‌ داد که حاصل از یاد بردن ایران، خودباختگی و بی‌هویتی است و سرانجام درافتادن به‌ ژرفای مغاک سرگردانی و تیره‌بختی!
در ادامهٔ یادداشت پیشین (یادداشت شماره هفتاد‌و‌نه) سخنرانی‌ای را که در همایش پیش‌گفته ایراد کرده‌ام به یاران درگاه‌ (کانال) تقدیم می‌کنم.
این سخنرانی در اینستاگرام نیز منتشر شده‌ا ست [در صفحه‌ای (= پیج) با این مشخصات: eslaminodoushan (نیشابور)].

https://t.me/a_daadbeh
Telegram کانال اصغر دادبه https://www.instagram.com/asghar_daadbeh
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →