هشتاد و سه) نگاهی به معنی زندگی از منظر ادب فارسی
درآمد
«دوستانی ــ به گفتهٔ سپهری ــ بهتر از آب روان» که بهروزگار نوجوانی آنان برایشان از حافظ میگفتم مرا به ایراد یک سخنرانی فراخواندند. این نوجوانانِ آن روز و جوانانِ برومندِ امروز، که انجمن فرهنگی افراز را تشکیل دادهاند، گفتند سوم اسفند (اسفند ۱۴۰۱ که گذشت) جشن اسفندگان گرفتهایم؛ گفتند بیا تو هم سخن بگو، معنی زندگی را از منظر ادب فارسی بیان کن. پذیرفتم که این جوانان بخشی از زندگی من و آیینهٔ جوانی من هستند. باری سخن این بود و سخن این است که: ادبیات چونان سایر هنرها و چونان فلسفه، تحت تأثیر اوضاع و احوال سیاسی و اجتماعی و اقتصادی است. دو وضع متصور است:
ــ اگر اوضاع و احوال مناسب و مساعد باشد در حوزهٔ فلسفهٔ نظامهایی شکوهمند چون نظام فلسفی افلاطونی و ارسطویی و سینوی (ابنسینایی) ــ که البته از جملهٔ عوامل تشکیلدهندهٔ آنها هم همان اوضاع و احوال مساعد و مناسب است ــ پدید میآید و در حوزه شعر و ادب، شعرِ شادخوارانهٔ رودکی و دیگر شاعران عصر سامانی و حتی عصر غزنوی ظهور میکند و شاعر، برونگرایانه و شادمانانه، معنای زندگی را در زیباییهای طبیعی و انسانی میجوید و به تماشا و به توصیف آنها میپردازد. زلف عنبرین یار را میگیرد و نوازش میکند و برگ یاسمین دلدار را بوم نقاشی خود قرارمیدهد و بوسهٔ خود را بر آن نقش میکند (رودکی):
گرفت خواهم زلفِ عنبرینِ تو را
به بوسه نقش کنم برگِ یاسمینِ تو را
و با معشوق قهر و آشتی عاشقانه میکند؛ بدان شرط که معشوق ــ که در دورههای بعد همه ناز میشود ــ با او ناز نکند (فرخی سیستانی):
آشتیکردم با دوست پس از جنگِ دراز
هم بدان شرط که دیگر نکند با من ناز...
ــ اما اگر اوضاع و احوال مناسب و مساعد نباشد متفکران و شاعران به درون خود پناه میبرند و درونگرا میشوند و با شادی وداع میکنند و در یک کلام، معنای زندگی را در جستن راه رهایی از درد و اندوه میجویند. چنین است که، فیالمثل، پساز حملهٔ اسکندر بهیونان و پساز عصر ارسطو، یک پرسش در برابر متفکران جان میگیرد: چه کنیم که کمتر رنج ببریم و از اندوه خود بکاهیم؟ جمعی از متفکران پاسخ میدهند: راه رهایی غرق شدن در لذات جسمانی است (سیرناییکها)؛ جمعی راه رهایی را در ترک کامل دنیا (= زهد ورزیدن) میبینند (کلبیان) و جمعی هم اعلام میکنند اگر میخواهید رنج نکشید و غم نخورید نه چیزی را اثبات کنید، نه نفی کنید (= شکگرایی: شکاکان). این وضع، اختصاص به یونان ندارد. در هر جامعهای پیش آید نتیجه همین است. شاعران ما نیز پساز عصر زرین فرهنگمان در دورهٔ اسلامی تاریخمان، یعنی سدهٔ چهارم و تا حدی سدههای پنجم و ششم، بهویژه پساز حملهٔ مغول و حاکمیت اوضاع و احوال نابهسامان بر میهنمان، یکسره درونگرا شدند (سعدی تا حد زیادی استثناست) و به تعبیر حافظ، غمِ نگار را مایهٔ سرور دانستند:
گر دیگران به عیش و طرب خرّماند و شاد
ما را غم نگار بود مایهٔ سرور
صائب ندای درون خود را اینگونه بازتاب داد:
تو مرد صحبت دل نیستی چه میدانی
که سر به جیب کشیدن چه عالمی دارد!
اساساً وداع با شادی و در برابر آن، پرداختن به نقش غم و رهایی از آن با باده به مضمونی بنیادی در شعر فارسی تبدیل شد. باز به گفتهٔ حافظ:
چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواه
تشخیصکردهایم و مداوا مقرر است
... و طرح این مضمون که نتیجهٔ اوضاع و احوال نامساعد است و حاصل درونگرایی است تا روزگار ما هم در شعر کلاسیک، هم در شعر جدید مشهود است. از یک سو استاد شهریار سنتگرا میسراید:
ایغم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن
در گوشهٔ میخانه هم ما را تو پیدا میکنی
و از سوی دیگر استاد شفیعی کدکنی با نگاهی نو و منظری دیگرگون میگوید:
«طفلی به نام شادی دیریست گم شدهست...»؛ طفلی که میجوییمش و نمیدانیم که کی ممکن است پیدایش کنیم یا پیدایش نکنیم!
https://t.me/a_daadbeh
Post #155
4.44K