#پارت_۴
#بیست
#جلدچهارممجموعهکلیسا
فقط یه دوست واقعی دارم و اونجا اولین جاییه که دشمنم میره سراغم.
من تو نگاه اول خوب به نظر نمیرسم. لعنتی، وقتی هم منو میشناسی خیلی آدم خوبی نیستم. و قطعاً نمیتونم برای خودم جایی دست و پا کنم.
بعد از اینکه سوار مترو شدم برم سمت کوئینز، سوار اتوبوس شدم و رفتم تنها جایی که میتونستم پناه ببرم. سرمو به شیشه تکیه دادم و چشامو بستم.
سطح خنک شیشه به سرِ عرقکردهام آرامش میداد. بیخوابی دیشب داشت اثرشو میذاشت. به محض اینکه حواسم پرت شد و خواب داشت منو میبرد، مغزم شروع کرد به ساختن اون تصاویر.
خون همه جا بود، رو دستام، و رو لباس خواب صورتیم پاشیده شده بود. سریع چشمامو باز کردم و دستمو گذاشتم رو قلبم که تند تند میزد.
تا ده شمردم و سعی کردم اون تمرین تنفسی که درمانگرم بهم یاد داده بود رو انجام بدم. بالاخره، بقایای اون کابوس شروع کردن به محو شدن.
بازومو نیشگون گرفتم که دوباره خوابم نبره. تا وقتی یه قرص گیرم بیاد، بهتره بیدار بمونم. به بیرون پنجره خیره شدم در حالی که شهر از جلو چشمام رد میشد.
از اتوبوس که پیاده شدم، کیسه زبالهامو انداختم رو شونهام. کلاههودیامو کشیدم رو سرم و چشمامو دوختم به زمین، به امید اینکه کسی منو نشناسه.
راه کوتاهی رو رفتم تا رسیدم به خونه آبی کوچیک تنها دوستم. از پلهها بالا رفتم و دو بار در سفیدو کوبیدم.
سه دقیقه گذشت و کسی نیومد، دوباره در زدم. در با شتاب باز شد، و یه ترینای خیلی عصبانی جلوم ایستاده بود با یه روبدوشامبر ابریشمی قرمز.
"کدوم آشغالی داره در خونهامو میزنه... سامر؟ تو اینجا چه غلطی میکنی؟" وقتی دید منم، پرسید.
از بالای سرم یه نگاه به خیابون انداخت، قبل از اینکه دستمو بگیره و بکشتم تو.
درو بست و یه نگاه به بالا پلهها انداخت.
"اینجا چیکار میکنی؟ میدونی که نیک همه لات و لوتهای محل رو دنبال تو فرستاده."
با شنیدن اسم اکس سابقم جا خوردم. تنها باری که خواستم وارد یه رابطه جدی بشم، بدجور گند زد به زندگیم. مثل همیشه.
"رینا انداختم بیرون." اینو گفتم و هودیمو از سرم کشیدم پایین و کیسه زبالهام رو هم انداختم پایین پام.
ترینا چشاشو ریز کرد و دستاشو زد به سینه.
"چیکار کردی؟"
حال میکنم که بهترین دوستم منو انقدر خوب میشناسه که میدونه از هر ده بار، نه بار گند زدم.
یه خنده عصبی کردم و گفتم: "خواستم با میشل بخوابم."
یه لحظه خیره شد و بعد دوتایی زدیم زیر خنده.
"جدی میگی؟ واقعاً اون چرت و پرتها رو باور کرد؟"
"مثل اینکه اون و مامان میدونستن قراره اینجوری بشه."
Post #3246
247
- ❤ 11