#پارت_۲
#بیست
#جلدچهارممجموعهکلیسا
اما همه میدونن میشلل کین نمیتونه کثافت خودشو کنترل کنه. الان سه تا دختر دیگه رو هم حامله کرده. خواهرم از هیچ کدومشون خبر نداره.
یه بار سعی کردم بهش بگم، که آخرش با یه دعوا تموم شد و بهم گفت معتاد حسود. با خودم گفتم اگه خودش دوست داره خودشو به خریت بزنه، من چرا باید جلوشو بگیرم؟
"بذار ببینم درست فهمیدم." گفتم، پتو رو کنار زدم و کنار تخت نشستم.
"من پاپیچ تو شدم، ولی آخرش تو چشمات کبود شده؟"
رینا از رو شونش به اون نگاه میکنه. با خودم فکر میکنم آیا این حرف تو ذهنش ثبت شد، یا مثل مامانمون، خود به خود بدترین چیز رو دربارهی من باور کرد؟
میشل توجیهش رو با لکنت میگه: "تو عصبانی شدی که من کون لَجَنت رو پس زدم، واسه همین منو زدی."
معلومه که به اندازهی کافی محکم نبود.
دهنم باز موند، محاله اون بتونه اینو باور کنه. اما وقتی برگشت سمتم، فوراً فهمیدم که باور کرده.
خندیدم، نه به خاطر موقعیت، بلکه به خاطر اینکه همیشه تو خانواده منو احمق میدونستن.
میتونستم حقیقتو به رینا بگم. میتونستم براش توضیح بدم که از وقتی دو هفته پیش اومدم اینجا، میشل هر چند دقیقه یه بار پاپیچم شده تا باهام بخوابه.
هر بار پسش زدم. دیشب، بعد از اینکه اون رفت سر کار، میشل مست کرده بود و یه کم زورش زیاد شد. چشم کبودش یادآوری من بهش بود که «نه» یعنی «نه» تا میلیونها سال دیگه.
"الان داری جدی جدی میخندی؟" رینا داد زد.
لبامو جمع کردم و سرمو به علامت نفی تکون دادم.
"باورم نمیشه که داری سر این موضوع شوخی میکنی،" غر زد.
این یکی دیگه از اون چیزاییه که نشون میده خواهرم اصلاً منو نمیشناسه. کار همیشگی من اینه که شرایط افتضاح رو به شوخی بگیرم.
نفسمو با کلافگی بیرون دادم و دستمو رو صورتم کشیدم.
"چی بگم بهت ری؟ مگه قرار بود حرفمو باور کنی اصلاً؟"
هیچوقت که باور نمیکنن. اون و مامان همیشه منتظر بدترینها از سمت منن. اگه حقیقتو هم بهش میگفتم، بازم یه راهی پیدا میکرد بندازه گردن من.
منم دیگه، اون معتاد و خراب کردهی زندگیِ خانواده. درست مثل بابام، همونطور که دوست دارن هی بهم یادآوری کنن. هر وقت هر اتفاق بدی میفته، تقصیر منه. واقعیت براشون هیچ اهمیتی نداره.
لبای رینا آویزون شد و اخم کرد، همینطور که به چپش نگاه میکرد و به دیوار خیره شده بود.
"مامان بهم گفت تو رو راه ندم. گفت تو یه مفتخور و انگل بیشتر نیستی، ولی من سعی کردم کمکت کنم. امیدوار بودم قبل از اینکه پسرت به دنیا بیاد، تغییر کنی. اما الان میفهمم، نجات دادن تو خیلی بیشتر از توان منه سامر."
چشماش که اینقدر شبیه چشای خودمه، دوباره برگشت سمت من.
رینا دوست داره فکر کنه اون بچه خوبه اس. اونی که زندگیش رو جمع و جور کرده. اگه ما رو کنار هم بذاری، فکر کنم منطقی باشه. اون دستیار پرستاره و من یه معتاد بیخانمان.
میدونم منو راه داد فقط به خاطر اینکه خودش میخواست ناجی من باشه. نه به خاطر خودم. اصلاً براش مهم نیست که من پاک باشم یا نه.
اون این کارو میکنه چون از تعریف و تمجیدهایی که با لقب "دختر خوب" میاد، لذت میبره. دوست داره قهرمان قصههای خودش باشه. فقط من میدونم که این چقدر از واقعیت دوره.
«میخوام از اینجا بری،» زمزمه کرد.
میتونستم بگم که تصمیمش ناراحتم میکنه، ولی عادت دارم دیگه. من که قدیس نیستم. لعنتی، حتی آدم خوشمشربی هم نیستم، اما هیچوقت به خانوادم خیانت نکردم. با وجود اینکه اونا چی فکر میکنن.
تصمیمش منو تو دردسر میندازه، مخصوصاً الان، ولی خب یه فکری براش میکنم. همیشه یه راهی پیدا میکنم.
ترینا میگه من یه جورایی گربهام چون 9 تا جون دارم. اگه واقعاً هم باشم، بدشانسترین گربه لعنتی دنیام چون از اون 9 تا جونم، تا حالا همهشون مزخرف و آشغال بودن.
«باشه، چند روز بهم فرصت بده. از سر راهت میرم.»
وایسادم و دستامو بالای سرم کشیدم. یه تیشرت پاره پوره و شلوارک ورزشی تنم بود.
Post #3244
179
- ❤ 13